یادی از شبکه ای احسان ساز!

احسانی که امروز می نویسد، محصول شبکه (    ) است. روزی را به یاد می اورم که پرونده دخولی اکادمی را ارسال کردم. باورم نمی شد بدبینی ای که از روزنامه نگاری داشتم، درچارچوب این خانه این قدر بشکند و مرا این قدر تغییر بدهد. روزی با مریم چت می کردم. مریمی که از شبکه (    ) می شناختمش. از بدبینی هایم نسبت به روزنامه نگاری گفتم. اما او مرا تشویق کرد که بیشتر کار کنم و زیادتر از بحث ها سر بزنم. پس شروع کردم به نقد بحث های قبلی وایجاد بحث های جدید. پس رکورد"سرزنی" را را از بحث سالار پوریا بستاندمی! دراین جریان از روندهای سیاسی مطرح در ایران نیزسر نخ یابی می کردم. بحث های سلیمان محمدی و بهنام بیشتر کمکم کرد. اینها مرتب می نوشتند و من دنبال لینک های انها بودم. گاهی به نظرم تغییرات سیاسی و اجتماعی جالب و خنده اور بودند. دراین خنده ها و نیشخندم به یاد سینوهه والتری می افتادم. او بود که با طنزهای شدید و بی امانش دوستیی به ریشه ابدیت کاشت.

اتمام بحث ها و اغاز گزارش نویسی با دوره اموزشی فوتوژورنالیزم برای من همزمان شد. اینجا دست از هیچ نقدی نگرفتم. نوشین یک تایپک ایجاد کرد که واقعا جالب و جذاب بود. من خیلی نکات را ازاین بحث یاد گرفتم. اینجا دل فرهاد جان را با نقدهای  حق– و ناحقم- خون می کردم. یک بار عکسی از نفیسه حجتی را نقد کردم که دیگر هیچ عکسی نگذاشت. کمی اول خودم را لندغر(لندهور) احساس کردم و بعد از فرارش خنده ام گرفت. این که  چرا درمقابل طوفان انتقاد ها زود تسلیم شد،علتش را نمی دانم. نجیب هم گاه گاهی به این تایپک سرمی زد و عکسای می گذاشت. پای رها بعد از سفرش به کابل بیشتر دراین بخش باز شد. زمانی که شنیدم که رها کابل امده ، خیلی مشتاق شدم او را ببینم. می خواستم بدانم که یک جوان و فعال اجتماعی – سیاسی زنان ایران چگونه فکرمی کند. چه اندیشه ای در سر دارد؟ تا چه اندازه "بلی" گوی هست و تا کدام حد" نه" را دوست دارد؟ چرا؟ در همین جلسه بود که زینب را هم دیدم. او که در بحث ها و عکسش خشن بود. برعکس در ملاقات، او منطقی و باز بود. گزارشی که ازاین دیدار ارایه شد، بحث های داغی از عارف فرهمند را به میدان اورد. انتظار داشتم، رضا – مربی عزیز مان- این بحث را با جدیت بیشتری دبنال کند. اما هیچگاهی به این ارزویم نرسیدم. ازاین بابت از رضا دلخوربودم. اما روزی که نوشت:" هرآمدن، رفتنی دارد." بخشیدمش. به این صورت ما مربی مان را از دست دادیم و شدیم دیگ بدون سرپوش!

توانایی های رضا در روزنامه نگاری "غنیمت" بود. او برایم مراجع جالبی را معرفی کرد و لینک های مفید با نوشته های زیادی را گذاشت. درهمین راستا کتاب "گزارش های جالب و ماندگار" جان کری ترجمه اقای علی اکبر قاضی را خواندم. نمونه های از ان را دربحث "گزارش های نمونه" و" نثرپخته و پرکشش رسانه ای" گذاشتم. از خواندن این گزارشها حظ می بردم. درگزارش های پردیس درخشنده و خالد فاضلی نیزعین تجربه را داشتم. رشک می بردم که نمی توانم مانند انها خوب بنویسم.(چه بد، چه خوب! حسدی که وادار به حرکتت کند!) شاید، فروزان و مسعود- جوانترین مرد (    )ی – دراین حس، با من همدردی می کردند.{ببخشید اگر شما حسود نبوده باشید!}

دراکادمی امدن و رفتن های زیاد دیده می شد. خیلی ها رفتند اما، خوشبختانه باز گشتند - به جزکاوه کرمانشاهی.- یکی از غمگین ترین خاطره ام دستگیری رها بود و کاوه کرمانشاهی. بهنام می داند که تاکنون هر روز انتظار رهایی کاوه را می کشم. هرجای باشد؛ اوین باشد یا هرجای دیگر! بحث های جالب، حقوق بشری و سیاسی کاوه جالب بودند. او منطقی بحث می کرد؛ خوب می نوشت و مسایل را به صورت ریشه ای می فهمید.

بحث های شعر و مسایل مذهبی با پارو زنی اتل خوب پیش می رفت. همیشه تلاش داشتم و شیطنت می کردم که اتل و سهراب را در بحث های شعر بهم بیاورم. ازبحث های سهراب درمورد وزن های عروضی و شعرهای جدید لذت می بردم. این بحث ها بود که شوق شعرخوانی را درمن بیدار کرد و کتاب "روزنه" کاظم کاظمی را خواندم. شاید بارها شعرهای اتل را مزخرف خوانده بودم.  هایکوهای آرزو آبی هم بد نبود. شاه جهان (مسعوده) هم گفتارهای از بزرگان را می اورد و کمتر در بحث ها افتابی می شد. ما ادمای کم حرف هم داشته ایم. مینا، عماد، امیرحسین، امین ثابتی، زهره نجوا، علی، الهه حبیبی، صبا، مصطفی، فرید، فیصل، بصیر سیرت، آذر، اسماعیل نگارش وعده ای که از اثر دیر امدن، اسم های شان از ذهنم پاک شده اند. بلی، مادرم (مامانی) از یادم رفته بود. اسم این همکلاسی را نمی برم. اگر خودش این متن را بخواند، می داند که منظورم خودش است! چرا او مامانی من شده؟ القصه،  روزی سوالی از خانم (   ) پرسیدم. گفت:"پسر، این طوری کن...." گفتم :"چشم مامانی!" از ان به بعد من شدم پسر و او مادرمن! پس ما یک لشکر متفکر و قدرت مند بوده ایم. این نکته را درتنوع تخصص کاراموزان، تجربه های رنگارنگ متوجه شدم.

بعد از مدت ها تاخیرعده ای از دوستان به مالزی رفتند. من تا همین حد خبردار شدم. مسافران برای ما از محتوای سفر چیزی نه نوشتند. خوب، خیر. اگر زنده گی بود، درجلسه حضوری از مسافران مالزی هم خواهم شنید.

قطار(ترن) اکادمی با تلق تلوق، به ایستگاه پادکست و صدا سرای خانم ساناز رسید. او که بحث هایش با ظرافت و دقت چندم ثانیه تهیه می شد، دیرآمد، کم تابید و زود ترغروب کرد. ساناز جان، بحث را بیشتر ادامه می دادی، جالبتر می شد. تازه فهمیدم که چی ظرافت های را باید در صدا تجربه کرد، اندوخت و به دیگران بخشید. اینجا باید از پادکست های زیگعلی هم یاد کنم. دل خوشی، خاطره و درسهایی را که در کارگاه هند اموختم، هرگز از یاد نمی برم.

آنجا بود که درک کردم، چقدر در زنده گی ام پیچیده گویی ها، نهان وعیان کاری ها جا گرفته است. رک گویی، عینیت نویسی و نگاه نقادانه روزنامه نگاری چقدر زنده گی آدم را تغییر می دهد! یک لحظه عینک خردمندی مهدی جامی را پوشیدم. به به،آدم را با سرعت اشعه ایکس می برد لاس ­وگاس که قمار اطلاعاتی بزنی! بر می گرداند تهران که بوی سوخته ازادی مطبوعات ببینی! می برد کابل تا از ترس انفجار پشت سرنوشت قوزکنی و نی بینوایی بنوازی. چه درسهایی که ازاستاد ناجی یاد گرفتیم. اگر کسی گند می زد باید به محمود احوال می داد. مخ فمینستی ام سوسو میزنه و می گوید که درمورد شهزاده و نازنین بانو چیزی نگویم. درسهای این سفر نیز جالب بودند و کارآمد.

درين مدت دانستم كه روزنامه­نگارچگونه لحن بيطرفانه خويش را رعايت كند. تفاوت ريشه اي خبر،‌ گزارش و تحليل برخ ديگری ازبحث ها بود. حلاجي سه نمونه خبر و گزارش از رسانه هاي افغانستان مرا متوجه گند زدن هاي مطبوعاتيان افغانستاني كرد. سياست زباني وزبان رسانه اي بحث هاي جالبي را به ميدان كشاند. ازپيشنهاد مهدي جان درمورد حل معضله زبان وسياست زباني نكات جالبي يافتم. اكنون مي دانم چگونه عده ي درلفافه خبرنويسي هزاران دروغ،‌ تهمت وافترا را نثار ديگران مي كنند! زيرا كه اخباردروغ را دركارگاه جراحي کردیم.

درسهاي روزنامه نگاري ان لاين براي من كيف خاصي داشت. چون تازه دريافتم كه چقدر وبلاگ نويس غيرحرفوي هستم! بحث ايجاد وبلاگ، معرفي سرورها، ‌محافظت از رمزعبوروبلاگ جالب بودند. راحتر بگويم كه درسهاي علي اصغر با اكت هاي نمكين ناجي يكي از خاطرات به ياد ماندني اين دوره هستند! اما كاش مينوي زماني دوره، درازتر ورنگين تر مي بود.

آیا متوجه شده اید که بسته بندی نوشته ام خلاف رسم معمول دهکده اکادمی است. کی می داند چرا؟ زیرا مهدی گفته بود که اگر خواستی نوشته ات را بخوانند؛ به زبان وبلاگی بنویس. من هم حدیث المولوی المهدی الجامی را حلقه زرین گوش کرده ام. حال، اگر از این زبان بدت امد، ادرس ایمیل مهدی را می دهم. ایمیل بزنید واحسان را در کاپی بگذارید تا جدل – اگر قبول دارید "بحث" کنیم. این زبان بد و رد عامیانه، بی پرده و سرکوچه ای زبان وبلاگ من نیز است.

ازهند که آمدم کمرنازم را – میان باریک زنبور را تصور کنید- به همت بسته و کوخ " نماد" را باز سازی کردم. تاهنوز هیچ دیدیش؟ حتی اگر در کوچه معشوقه ما هم گذر کنید، سری شما را هیچ دیواری نخواهد شکست! حالا که می خوانید، مهمان همین کوخ هستید!

 تمامش کردم. به گفته رییس جمهور کرزی" خانه تان آباد" اگر تاکنون خوانده اید. راستی، دلتان می شود که نثری به این روانی و سختی تا اخرنخوانید؟ اگر روان نوشته ام یا ساده، تقصیر از بحث های مریم بربری است. مریم جان، یکبار دیگر از ایجاد بحث تشکر می کنم. کتابهای که دراین دوران خوانده ام را – به عمد – نه نوشتم. من خواستم که از زاویه معرفی، افراد دستاورد اکادمی را بررسی کنم. پس بهترین دستاوردهای من ورود در شبکه ای از ادمای متحرک، فعال ، خلاق و ناهمگون است. اینها کتابهای ناطقی اند که خود بخود بروز می شوند، چاق می گردند.... بحث را می بندم. اگر مریم بربری این تایپک را ایجاد کرده، بیکار بوده است! موفق باشد وتا پایایی دنیا پایا باشید. بعدش ....

 

بی بی سی رسانه متوازن نیست (نقد و تحلیل)

این گزارش را بخوانید. گریه دارد و آهی! نیاز مند درنگی نیز است!

راستی، چرا خارجیان این قدر دنبال سوژه های منفی افغانستان سر درد استند؟ ایا اینجا کار مثبتی نیز جریان دارد؟ ایا بی بی سی - رسانه ای که این گزارش را از ان گرفته ام- رسانه جامع نگر و متوازن است؟ کمتر گزارش های مثبت در سایت این رسانه می خوانم. شما ازاد هستید که هر طوری فکر کنید و درموردش.

 قهر من نشست. می خواهم دیدگاهم را درمورد نشرات بی بی سی بنویسم. این رسانه ادعا می کند که بی طرف است. تا حدی - حداقل درمورد افغانستان که من اطلاع دارم- این حرف را قبول دارم. اکثر گزارش ها و اخبار بی بی سی جامع نگر، متوازن و بی طرف اند. برخی اوقات این مساله در نظر گرفته نمی شود. 

چند روز قبل گزارشی را در وبسایت بی بی سی خواندم که تریاک را عامل گسست ملت افغان خوانده بود. فردای این روز گزارشی در مورد وضعیت خراب کودکان نوشته بودند. نویسنده هر دوی این گزارش خارجی بودند. گزارشها از نگاه تکنیک های نوشتاری روزنامه نگاری جالب اند. من نکات مثبت و منفی گزارش اول به یاد ماندنی را قبلا نوشته ام.  گزارش دومی را جز به جز نقد نمی کنم. صرف روی محتوای کلی این گزارش صحبت خواهم کرد.

این دو گزارش اما، به لحاظ مفهوم، منفی اند. گزارش های دیگر این رسانه نیز دیدگاه منفی نظر به وقایع افغانستان دارد. نویسنده گان گزارش های این رسانه افغانی ها و خارجیان می باشد. بازتاب قضایا، از نگاه خارجیان منفی تر می باشد. درحالی که داخلی ها بیشتر روی توازون مفهومی گزارشها توجه دارند. این رویکرد بر بیطرف بودن، توازن تاثیر داشته باشد.

اما چرا روزنامه نگاران خارجی بعد منفی قضایا را بیشتر انعکاس می دهند؟شاید به نظر خارجیان میزان کاری که در هشت و اندی سال انجام شده، ناکافی است. از طرفی چون روزنامه نگاران خارجی با پیش ذهنیت های چون (کشور خراب شده با فقر گسترده ...) داخل کشور می گردند، تلاش دارند ذهنیت های شان را عینیت بدهند. پس انها از خرابی می نویسند، می گویند که یک پنجم مردم به تریاک مبتلا استند.... پس انها از پوشش دهی مسایلی چون بازسازی، انکشاف، توسعه، تعلیم و تربیت، انرژی، تحولات اقتصادی... باز می مانند. این رویکرد ارزش حرفوی هم ندارد.

 مطابق به معیارهای روزنامه نگاری، یک رسانه باید جنبه های متفاوت قضایا را نشر کند. درکنار ان یک رسانه نباید تنها روی مسایل منفی تمرکز کند. در یک نتیجه گیری چون بی بی سی تنها اخبار منفی افغانستان تمرکز می کند، رسانه ای جامع نگر، متوازن نمی باشد.

دیگر شاگرد نجار نیستم!

چند تن یک کارگاه نقد خبر داشتیم. اول ها خوب بود. اما این روزها کسی انجا نیست. امروز من  هم از کارگاه خداحافظی کردم. متن نامه ام برای وب را - عینا- اینجا می اورم.

در کارگاهی هند استا(د) داوود ناجی همه را شاگرد نجار خطاب می کرد. این حرفش حلقه گوشم بود. کابل که امدم، دندان اره و دم تیشه ای نقد را به جان گزارش تیز کردم. دندانه های اره را تر بر، ساخته بودم. اوایل بردش خوب بود. کم کم، چوب نیمه تر و نیمه خشک شد. دندانه ها راعوض کردم تا شاید برد اره، هم کارگاهی های ساکت و سردم را جلب کند. روزها نفس نفس زنان، دنبال چوب ها( گزارش ها) بودم و کجی انها. دریچه ها را برای استادان عرضه می کردم. گاهی خوب بود. اما، اکثر اوقات کج سلیقه گی ها را حاکی بود و نا پخته گی ها را. از میزان استقبال مشتریان نا راض بودم.

 فکر کردم مواد عرضه شده مطابق به  ذوق خریداران نیست. از بازارها (وب ها) نمونه های جدید وارد کردم. اما این اهوان سیاه چشم رمیده بودند! و برگشتن شوخان رمیده، از جمله محالات شده بود!

سرانجام، امروز خسته و کوفته کنار صخره ای از خاطرات و نومیدی ها پاهایم را دراز کرده، این مطلب را می نویسم. افتاب خسته گی ها از وسط اسمان ترقی و پیشرفت به من نگاه می کند. خیلی نامرد وفضول هست؛ حتی نجواهای خداحافظی را از تاریکی های گوشهایم به دیگران نشان می دهد.

 او تشویقم می کند که از اینجا رخت بربندم. شاید درست یا هم اشتباه بگوید. او راست می گوید. چون استا(د)ی نیست؛ کسی نمی خواهد نجار شود؛ دریچه ای بسازد و از ان، کوچه اینده ای حرفه اش را ببیند. شاگردی هم نیست که استا(د)ی به او بگوید، این را، این طوری قطع کن و انجا را این گونه پیوند ده!

با چشمکی، خورشید اشاره ام می کند که برویم. نزدیک غروب است. تیشه، اره و رنده ام در صندوقچه ای گذاشته ام و چاروقهایم را پوشیده ام. رنده می گوید که دیگر عیبی کسی را صاف نمی کند. تیشه هم داد از بین نبردن گیره ها دارد. اره همانطوری که در کارگاه هند، راست می برد، حرف دلش را می گوید. از او هم گیلایه نیست. او برای فصل کردن ساخته شده. دراین میان من برای کارگاه دق کرده ام. با ان هم، می روم هرچه باد آباد! 

راستی، ادرس هم می دهم. اگر دلتان برایم تنگ شد، ایمیلم را دارید. اگر خواستید بفهمید که به چی فکر می کنم، این کلید مال حلالتان باشد:نماد

خداحافظ کارگاه خبر. به امید بهروزی سرنجاران و پای نجاران!

احسان

تاکی؟!

 

 پشت لپ تاپ لم می دهم با بدبختی و شیطنت ها معامله می کنم. من بیکار تر از بیکاری استم.

گاهی وب گردی می کنم؛ انقدر که چشمانم از کار می افتند و از خودم شرمم می اید. فیس بوک می روم. سایت کار گاه را می بینم. دو اکونت جی میلم هر پنج دقیقه یکبار،مهمانم می کنند. در اکانت یاهویم مهمانی نوروز تا نوروز هستم. می خواهم برای و بلاگم بنویسم. اما نمی شود.

نصف روز می شود. تا کافه شاپ حسن اقا،کوچه حلبی سازی را با درنگ درونگ نل ها و چکش های اهنی متر می کنم. گرد بادها، خاک را بغل می کنند و بر موهای دراز و ژل زده ی من و دختران شیک پوش می پاشد.

من و انها فرق چندانی نداریم. شلوار تنگ لی می پوشیم؛برگر می خوریم؛چشم چران هستیم. اما، لیی من رنگ و رو رفته، چروک شده می باشد؛ انها شیک و صاف و اتو کرده اند. پاهای چاقولوی انها از پشت شلوار چون پشت ماهی صاف و بی قات و قوت اند. شاید به لنگ های کج و معوج من کسی توجه نکند. من، برگر را در برگری فروشی نفسگیر می کنم؛انها، برگر را در خریطه پلاستیک حبس و در خانه قورت می دهند. در حلقه چشمانم سرمه دیده نمی شود؛جز زل زدن به عمق چشمان این و ان. اما دختران علاوه بر سایه های گوناگون، چشم چرانی هاشان را نیز دارند. بگذریم.

جلسه محاکمه و قتل برگر بیش از ۱۵ دقیقه را نمی گیرد. دلم می خواهد در میان نجوای زمزمه های محسن چاوشی، سیاووش قمیشی... بیشتر قوز بزنم. روی چوکی ها لم لم می دهم. نیش هایم به تراشه های چیپس ترحم می کند. اما اینها بهانه اند. همکارم می گوید:"بریم." 

بر می گردیم  دفتر. دلها خون و بیکاره گی ها اغاز می شود. دوباره به فیس بوک می روم. از خدا می خواهم که کامنتی برایم گذاشته باشند. به شبکه ایس کای پی داخل می شوم. یا هو مسنجر را باز می کنم. اما در نهایت لحدی بر حس کنجکاوی ام گذاشته نمی شود. دست به دامن بی بی سی می زنم. اینجا، حسودی هایم گل می کند. از کاه کوه می سازم. از ضعیفترین نکات، شدیدترین حملات را وارد می کنم. همه را کاپی کرده و در پوشه معلومات هفته گی ذخیره می کنم. می بینم عقربه اخرین دقیقه روز کاری را نشان می دهد( چهار و پنجاه ونه دقیقه.) 

وقت تمام شده است. اما کارهای که باید می کردم سرجایش باقی اند. اغلب، کارهای روزانه ام در هم ریخته اند. خیلی چیزا هست که باید انجام بدهم، اما نمی دهم. این که چرا،نمی دانم. از این سایت به ان سایت شدن، خسته می شوم. گاهی مجبورم در وبلاگم بنویسم. این نوشته هم قصه ای بود از قماش همین ناچاری ها! من کلید قفل دروازه را می چرخانم و سوالی مرا. لابد، این سوال تا بستر اذیتم می کند: بیکاره گی تا کی؟!  

 

گزارش به یاد ماندنی!

عنوان + لید

دیروز یک گزارش را در و بسایت بی بی سی خواندم . جالب به نظر می امد. حرفوی نوشته شده بود و گیرا. گزارش مرا وا داشت که دوبار بخوانمش و یک بار نقدی بر ان بنویسم. این نوشته، محصول بگیر و نمان های ذهنی ام در مورد این نبشته است.

لینک خبر:تریاک و گسست یک ملت

تریاک و گسست یک ملت 

یک بررسی انجام شده در افغانستان نشان می دهد مصرف مواد مخدر در این کشور افزایش قابل ملاحظه ای یافته است.ایان پنل خبرنگار بی بی سی برای مشاهده عواقب اعتیاد به تریاک به شمال افغانستان سفر کرده است:

شاسانا تازه از مدرسه به منزل برگشته است. وسطهای روز است و او روی زمین خانه گلی خانواده اش دراز کشیده و صبورانه در انتظار نهار (ناهار) و تریاک است. روسری سبزرنگی سر کوچکش را پوشانده است. لوله بلند و چوبی رنگی را بر لبانش می گذارد و می مکد. آن طرف دیگر(انتهای) لوله سرخرنگ می شود و حبابی بیرون می زند و بعد سر او در انبوه دود گم می شود.{توصیف دقیق، جزیی از صحنه. انتخاب جالب و بجای سوژه اصلی. زاویه دقیق و کارا)

شاسانا که تنها (حشو)10 سال دارد، معتاد به تریاک است. مادرش نیز همینطور. در واقع (حشو) بیشتر مردم این روستا چنین وضعیتی دارند.

آنها همه (حشو) در ساختمان های گلی در میانه صحرای ترکمنستان در شمال افغانستان زندگی می کنند.

این ناحیه ای کاملا خشک و بی حاصل است. در تابستان داغ و در زمستان محبوس در گل و لای.

نه مرزعه ای، نه جنگلی، نه رودخانه ای و نه جویباری. مردها دور هم جمع می شوند و زنان به قالیبافی ، یکی از مهمترین صادرات افغانستان (قالین یکی از صادرات است، نی قالیبافی!)، مشغولند.

این کار کمرشکنی است و زنان همیشه از درد بدن شکوه می کنند.

بطور متوسط سه ماه کار مداوم، هفت روز هفته و روزی ده ساعت، بافتن یک قالی زیبا طول می کشد. و این تریاک است که به آنها انرژی می دهد.

روزی سه بار کار را برای کشیدن تریاک متوقف می کنند، دردشان کاهش می یابد و رنج زندگی برای مدتی کنار می رود.

فرشبافان به کودکان خود نیز تریاک می دهند که یا بیماری هایشان معالجه شود و یا ساکت شوند تا آنها بتوانند به کارشان برسند. چرخه اعتیاد از تولد آغاز می شود. (چیدمان جالب و دورانی معلومات. ارایه معلومات زمانی که خواننده به ان نیاز دارد.)

اکسیر همگان ( بسته بندی منسجم و دقیق معلومات در یک پاراگراف)

تریاک نوشداروی صدها هزار تن از مردم افغانستان است.

در بسیاری از مناطق نه دکتری هست و نه داروخانه مدرنی. تکه ای تریاک مرهم درد مرد و زن، پسر و دختر و حتی نوزادان است. درمان سردرد و مریضی و زخم های روانی سه دهه جنگ و فقر است.

آخرین بررسی اعتیاد به مواد مخدر در افغانستان پنج سال پیش منتشر شد.

 انتظار می رود در بررسی جدیدی که در حال نهایی شدن است نشان دهد تعداد معتادان 50 درصدی افزایش یافته و به حدود 1/5 میلیون نفر رسیده است. (ازنگاه روزنامه نگاری نباید برای خواننده سوالهای جدید خلق کرد. اما شاید گزارشگر اجازه ارایه  معلومات بیشتر در مورد این تحقیقات را نداشته، اینجا نیاورده است. اگر کمی پا از لحاف سنت های روزنامه نگارانه ان سو تر بگذاریم، این نوع گره دادن های {حال به اینده} جالب است و تعلیق . زیرا ذهن خواننده تا مدت ها دنبال خبر نتایج این تحقیقات خواهد بود. ممکن است که بارها به رسانه مراجعه کند.)

در کشوری 30 میلیونی این به معنای آن است که افغانستان بالاترین نسبت اعتیاد در جهان را دارد. افغانستان یکی از فقیرترین کشورهای جهان است، و یکی از فاسدترین و خشونت آمیزترین. در صدر تولید کنندگان تریاک هم جای دارد. بیش از 90 درصد از تریاک و هروئین جهان ریشه در اینجا دارد. (این معلومات گزارش را از حالت گرم بودنش بیرون می کند.)

شیوع یک قارچ اسرارآمیز یک چهارم از تولید تریاک را کاهش داده است. با وجود آنکه طی دو سال گذشته تولید خشخاش کاهش یافته و حتی در برخی ولایات دیگر خشخاشی کشت نمی شود، در مجموع روند تولید و مصرف تریاک طی دهسال گذشته افزایش یافته است.

یک کلینیک ده تخته در مزار شریف تنها محل کمک به دهها هزار معتاد در شمال این کشور است.(دید و زاویه جدید)

معدود افرادی که به این محل ترک اعتیاد پذیرفته می شوند باید همه چیز را کنار نهند و به صحبتهای معتادان پیشین گوش دهند.

ما با سه نسل از یک خانواده ملاقات کردیم: مادر بزرگ، دخترش و نوادگانش از جمله یک نوازد دو ماهه همگی معتاد بودند. ( زاویه دید جدید)

عزت گل، مادر این نوزاد، توضیح داد که چگونه بچه هایش معتاد شدند:

"وقتی پسرم متولد شد، از درد گوش رنج می برد. نتوانستیم پزشکی پیدا کنیم. من هم برای آرام کردن دردش به او تریاک دادم. دخترم که متولد شد، دل درد داشت و من دوایی جز تریاک نداشتم. به این ترتیب هر دوی آنها معتاد شدند." (دید جدید و پاسخ به سوالی که چرا میزان معتادان 50 درصد بالا رفته است. به گفته گزارش چرخه اعتیاد از روز تولد اغاز می شود تا به کرانه های مرگ معتادان را برساند.)

گسست یک ملت

دکتر مبین که مدیریت این کلینیک را بر عهده دارد، کوشش می کند که با 20 تخت به حدود 100 هزار معتاد یاری برساند. او می گوید 100 سال طول می کشد که بتواند به همه آنها کمک کند. (بازی جالب با اعداد و ارقام!)

همزمان در غرب این کشور یک کاروان بزرگ از تراکتور و حفار وارد منطقه شیندند در نزدیکی هرات می شود.

گل های بنفش و سفید نمایانگر خشخاشهای زیبا و کشنده (انتخاب صفات بجا و جالب و کارا) است. بیش از 90 درصد از تریاک جهان از اینجا و یا جنوب کشور بخصوص ولایتهای هلمند و قندهار می آید.

طالبان، پلیس و مقام های فاسد حکومتی از این کشتزارها مالیات می گیرند. مسیر قاچاق با خود اسلحه و بمبهای کنار جاده ای هم می آورد. (به صورت خیلی جالب، فشرده عوامل تاثیر گذار و تاثیر پذیر را بافته است.)

تراکتورها شروع به کار می کنند، مزارع را یکی پس از دیگری شخم می زنند. ناگهان یکی از کشاورزها خود را جلوی چرخ بزرگ یکی از تراکتورها می اندازد، دست خود را برای راننده تکان می دهد تا او را وادار به توقف کند. (اینجا به جای این که مخالفت دهقانان را به صورت ذهنی نشان بدهد، صحنه را عینی و ملموس ساخته است. این یکی گزارش را حرکت داده و روح دمیده است.)

خشم او تعجب آور نیست. یک مزرعه کوچک 25 متری تنها منبع درآمد سالانه اوست که لحظاتی پیش نابود شد.(تحلیل از دیدگاه تبعات اقتصادی)

نابودی مزارع کشت ( حشو) خشخاش در سایر مناطق کشور هم رخ داده، اما مناطق آرام را تبدیل به پایگاه های شورشیان کرده است.(تحلیل بعدی درمورد اثار از بین بردن خشخاش)

آخرین طرح جامعه جهانی این است که کشاورزان را قانع کند چیز دیگری به جای خشخاش بکارند. علاوه بر این باید به دنبال سودجویان اصلی کشت خشخاش یعنی قاچاقچیان مواد مخدر رفت. اما این روند کند و پرمانع هنوز به نتیجه نرسیده است. (معلومات مورد ضرورت پس زمینه را به موقع ارایه کرده است.)

و تا آن موقع جریان پول شورشیان و مقام های فاسد ادامه خواهد داشت و تعداد معتادان نیز رو به افزایش است. اما شاید بیش از هر عامل دیگری این تریاک است که هرج و مرج و جنگ در افغانستان را ادامه می دهد.

مردم به تدریج از تریاک به هروئین روی می آورند. مواد مخدری که آنها مصرف می کنند به جنایت، فساد و شورشهای منطقه دامن می زند. (علاوه به افزودن یکی دیگر از تبعات اعتیاد، نوعی حرکت درون معنایی دیده می شود. مثلا "... روی می اورد.")

اما این معتادان که اولویت جامعه جهانی نیستند به تدریج تاروپود این ملت را از هم می پاشند. (قویترین هشدار! نکته ای که خواننده را تکان می دهد و یک ملت را تجریه می کند! به جهان و مردم افغانستان می فهماند که چطوری اقدامات نا بخردانه و حذف نا خود اگاهانه عده ای، یک جامعه را به نا بودی می کشاند!)

یاد داشت

با همه افت و خیزهای که نویسنده و مترجم دارند، نیک نوشته اند و قانع کننده. جمله ای یا پاراگرافی به انتها می رسد، زوایه دید جدیدی یا معلومات فشرده، اساسی، کلیدی و کارا گل می کند. انتخاب شخصیت ها دقیق و جامع است. نشان می دهد که چطوری در شمال اعیتاد روی {سه نسل} تاثیر گذاشته و در غرب بساط زنده گی دهقانان را به سود "جنایت"،" شورش"و "سود بری قاچاقچیان" جمع می کند. تاثیر متقابل فاکت های خبری به صورت حرفوی مراعات شده است. چیدمان معلومات، درست مطابق به نیازمندهای خواننده معماری گردیده. انتخاب کلمات درست و بجا است. مطمینم اگر نسخه انگلیسی این گزارش را بخوانیم،این نکته روشن تر خواهد شد. ازنگاه تکنیکی، گزارش میان روزنامه نگاری و داستان نویسی رئال قرار دارد. زیرا سوژه ها و حوادث چشم دید گزارشگر اند.   رگه های از تکنیک های داستان نویسی نیز در ان دیده می شود. چنانچه به مورد تعلیق ان اشاره شد. مترجم علاوه بر ضعف در انتقال روحیه کلی گزارش، دچار لغزش های ویراستاری هم شده است. برخی ازانها در متن نشانی شد.

در کل، گزارش، یکی از گزارش های تاثیرگذار و ماندنی است. نویسنده از ادمای است که کم می گویند، نرم می ایند{تا چینی تنهایی مان را نشکنند} و تا ابد – گزارش به دست – مهمان ناخوانده ذهن خواهند بود!

 

کو آن همه کر و فر؟!

امروز در ستون خاطرات می نویسم. انجایی که سینه از روزهای دفتری و شب های خانه شرحه شرحه می کند.

رییسی دارم سخت خود بین و لافوک! دو ماه قبل قولی داد که تاکنون از اشتباهش به خود لعنتی می کند. چون نمی تواند لاف را  به جا کند! مشکلات دفتر و اخلاق رییس را درک می کردم. از جمله این که حراف ماهر و میدان در کن سابقه دار است. پس مسایل را پشت گوش می انداختم.

 این روزها دعوای قوت لایموت دو ماهه ام را دارم. به یاد وعده هایش می اندازم. اما انگار او به قولهایش ایستاد نیست که نیست! نا چار شدم دست به دامان مولوی بردم. گویی او فصیح تر از من با اقا رییس این طوری حرف می زند.  بخوانید

داستانکم ساده و روان است؟

 پرده اول: می خواهم داستانک نویسی را تمرین کنم. سوژه را چند روز قبل گیر اورده بودم. این داستانک را بخوانید. ایا فهمش ساده است؟ به عنوان یک داستان یک حداقل یک پاره ادبی شما را بخود می گیرد؟ ایا باید ساده تر و عینی تر بنویسم؟ چطوری؟ منتظرم.

"قطی پبسی خندید. چنگک و مرد از دستگیری اش عاجز شده بودند. موجهای خاکی اب قطی را بغل می کرد. چنگک لب به  لب ورقی قطی برد. اما، قطی رو برگرداند. تابوت شکسته گی های تصویر مرد بر شانه های موج لم لم می شد. چشمان مرد گرد شد. عرقی از سایه موی جوگندمی اش پایین دوید. قطی زیر پای ماچه خر فریاد زد: زنده گی زیباست! برای مرگ من و پیر. قاتل مرد با عربده شادی تایید کرد."

پرده دوم: مطلب را به دوستان فرستادم. این بار با در نظرداشت حرفهای انها این طوری باز نویسی کرده ام. بخوانید و نظر بدهید، لطفا(البته!)

چنگ: ببوسمت؟

قوطی: متنفرم.

 خندید. از چنگ مرد جهید. موج اب قوطی را در بغل کشید. تابوت تصویر شکسته مرد بر شانه های موج دراز کشیده بود.

 چشم مرد تنگتر شد. قطره ای عرق از سایه موی پایین دوید. قوطی زیر سم خر تشنه نالید: زنده گی زیباست! برای مرگ من و پیر. قاتل با تکان سر تایید کرد."

پیش به سوی تغییرات بیشتر!

 

نقد خبری از بی بی سی

حالا که نویسنده این خبر نیست، من هم یک پشتاره غیبت نویسی کرده ام. اول نواقص را در متن مشخص کرده و در اخر چرب و نرم، لوکس یاد داشتم را نوشته ام. شما هم می توانید در غیاب من، غیبت گویی کنید و بگویید، احسان، اینجا اشتباه می کنی! شما را بخدا روی تان می شود؟ نترسید نا راحت نمی شوم تا که خوشحال!

خبر از :بی بی سی

"تاکید کرزی و اوباما بر ادامه همکاری

حامد کرزی، رئیس جمهوری افغانستان که به واشنگتن سفر کرده است در کاخ سفید با باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا دیدار کرده است. (لید بدون مفهوم اصلی خبر. جذاب وجامع نیست.)
باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا در یک کنفرانس خبرس مشترک با آقای کرزی، از دیدار آقای کرزی و هیات همراه(کلیشه ای که در بیشتر در رسانه های دولتی بکار رفته و مبهم است.) تشکر کرد و بر اهمیت روابط و استراتژی مشترک دو کشور بر اساس احترام متقابل تاکید کرد.
آقای اوباما گفت که افغانها در زمینه های مختلف پیشرفتهایی کرده اند اگرچه هنوز چالشهای زیادی پیش رو قرار دارد.(جمله کلیشه ای و مبهم . کدام پیشرفت و کدام چالش؟ یا با تذکر جزییات در سطور بعدی، چه لازمست که این یکی را به عنوان معرف/ مقدمه ای بر انها بنویسیم. در متن های روزنامه نگاری مستقیم روی بیان جزییات می رویم تا کلی گویی کنیم.)
رئیس جمهور آمریکا تاکید کرد شکست القاعده و بنیادگرایان حامی آنها، استراتژی مشترک دو کشور است و در سفر آقای کرزی بر این نکته و تلاشها برای ادامه این هدف از طرق مختلف نظامی و غیر نظامی تاکید شده است.
او گفت که در زمینه نظامی اقداماتی شده و نتیجه آن فشار بر طالبان بویژه در مناطقی مانند هلمند است که اخیرا در آنجا عملیاتی انجام شد. وی همچنین بر تلاش کشورش برای کاهش تلفات غیر نظامیان تاکید کرد.
او در عین حال از برگزاری "جرگه صلح" حمایت کرد و از تلاش افغانستان برای مذاکره با آن دسته از طالبان که با القاعده قطع رابطه می کنند و به قانون اساسی افغانستان پایبند هستند حمایت کرد.
جرگه صلح با هدف ایجاد ثبات و امنیت در افغانستان قرار بود پیش از سفر آقای کرزی به آمریکا انجام شود اما به تاخیر افتاد.
(این معلومات را باید در پس زمینه گفت.)
آقای کرزی نیز از آمریکا تشکر کرد و به ملاقات "مثبت" (این چه نوع ملاقات است؟ با توجه به زمینه معنایی خبر، باید این طوری نوشته می شد:" به نتایج مثبت....") هیات افغان با همتایان آمریکایی اشاره کرد.
وی گفت که دو طرف در خصوص ساختار روابط دو کشور بحث و تبادل نظر کرده اند.
رئیس جمهوری افغانستان گفت که افغانستان با دقت کمکهای آمریکا را در زمینه های مختلف هزینه ( اینجا یا کرزی اشتباه کرده یا نقل قول مطابق به اصل حرف او نیست. اگر خبر ترجمه شده باشد، شاید نادرستی از ترجمه نادرست باشد. در کارگاه هند هم به مشکلاتی که از ترجمه غیر حرفوی خبر به میان می اید، نیز اشاره شد.) خواهند کرد. او گفت افغانستان هنوز کشوری فقیری است که هنوز (تکرار کلمه)نیاز به کمک دارد.
آقای کرزی همچنین از آمریکا برای حمایت این کشور در برگزاری جرگه صلح تشکر کرد .
وی افزود که دو طرف بر تلاش برای کاهش تلفات غیر نظامیان تاکید کرده اند.
آقای کرزی همچنین از تعهد آمریکا برای واگذاری مدیریت بازداشتگاهها در افغانستان به دولت افغانستان تشکر کرد.
رئیس جمهور افغانستان روز سه شنبه ۱۱ مه (۲۱ اردیبهشت){خبر در صفحه افغانستان بود و اکثرا افغانها ان را می خوانند. پس بهتر بود به جای نام مروج ماه ها در ایران به شکل وطنکی اش نوشته می شد.} با هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا گفتگو کرد.
حامد کرزی همچنین در بیمارستان نظامی "والتر رید" در حوالی واشنگتن به ملاقات شماری از سربازان آمریکایی زخمی شده در افغانستان رفت. آقای کرزی گفت ملاقات کردن (خود ملاقات به عنوان اسم می تواند اینجا کارا باشد. پس ملاقات کردن چه معنی دارد؟ یا چرا اسم فعل بسازیم؟) با این مجروحان جنگی تجربه ای بسیار غم انگیز است.
هیاتی بلند پایه متشکل از وزیران ارشد دولت او در این سفر به همراه آقای کرزی به آمریکا سفر کرده اند.
(این جمله لازم نیست. زیرا در سطرهای اینده جزییات این بخش را می خوانیم.)
حامد کرزی چندی پیش دولت های خارجی را متهم کرد که می خواستند حکومت به گفته او مزدور در افغانستان روی کار بیاورند، اما او در آمریکا بر تحکیم روابطش با این کشور و کمک بلندمدت ایالات متحده به افغانستان تاکید کرده است. (جمله پاراگرافی!)
بخش بندی جدید ( کنفرانس خبری وزارت خارجه با محتوای انها)
او در کنفرانس خبری وزارت امور خارجه آمریکا اختلاف نظرهایش با دولت آمریکا را پنهان نکرد.
رئیس جمهوری افغانستان گفت: "به عنوان دو ملت و دو دولت بالغ -- و اکنون دولت افغانستان نیز به بلوغ رسیده است -- ممکن است دو طرف هر از گاهی اختلاف نظرهایی داشته باشند."
خانم کلینتون نیز تاکید کرد که آمریکا پس از خروج نیروهای این کشور از افغانستان نیز در خصوص حفظ امنیت افغانستان متعهد خواهد ماند.
او گفت: "ما مردم افغانستان را ترک نمی کنیم. تعهد غیر نظامی ما (به ( کار برد نا درست"به" به جای"با") افغانستان) تا مدتها ادامه خواهد داشت."
زلمی رسول، وزیر امور خارجه و عبدالرحیم وردک، وزیر دفاع افغانستان و تعداد دیگری از مقام های ارشد
(ابهام نویسی) کابینه حامد کرزی نیز به واشنگتن آمده اند.
وزیر امور خارجه آمریکا گفته سند همکاری استراتژیک بلندمدتی بین آمریکا و افغانستان در حال تنظیم شدن (خود کلمه ای "تنظیم" مصدر نیست؟ اینجا ببنید:
تنظیم. او در این خصوص جزئیاتی بیان نکرده است.
مقام های ارشد (هنوز نمی دانم که این نوع مقام های از کدام تبار هستند!) افغان و آمریکایی سه شنبه مذاکرات فشرده ای داشتند.
آن ها علاوه بر مسائل امنیتی و نظامی، درباره گسترش کمک های آموزشی، بهداشتی و کشاورزی به افغانستان نیز مذاکره کردند.
دو هیات، برخلاف عرف دیپلماتیک پشت میز مذاکره مقابل هم قرار نگرفتند، بلکه به نشانه دوستی دور میز در کنار هم نشستند.
(جمله و صحنه ای که نشانه ای از نزدیک شدن و تاکید بوده، روحیه گزارش را زنده تر می کند.)
باراک اوباما وعده داده است که ارتش آمریکا روند خروج از افغانستان را از ژوئیه سال ۲۰۱۱ میلادی آغاز خواهد کرد.
باراک اوباما دستور اعزام سی هزار نظامی دیگر را به افغانستان را صادر کرده است و این نیروها به تدریج در حال ورود به افغانستان هستند.
ارتش آمریکا قصد دارد به زودی عملیات گسترده ای علیه طالبان را در شهر جنوبی قندهار آغاز کند."

یاد داشت

گزارش خوب و جامع نگر است. خبر از ملاقات کرزی، اوباما، وزیر خارجه و هییات همراه(!) سرنخ های می دهد. گزارشگر با مهارت، تمام مفاهیم را در یک کلمه " تاکید" خلاصه در عنوان خبر باز تاب داده است. اما کار به این ساده گی هم نیست!
مشکل اساسی در لید است. یعنی لید جامع نیست و نمی تواند کل مفاهیم خبر- با حداقل نکات اساسی- را پوشش دهد. اینجا، مانند اخبار روزنامه های دولتی، به "کی"اهمیت داده شده تا به"چی." نقص اول این برخورد ان است که خواننده گان عطش دانستن نتایج مذاکرات را دارد. در غیر ان از قبل می دانسته که این دو ملاقات خواهندکرد.
اگر من این گزارش را می نوشتم، ان را در سه بخش می نوشتم
.{ملاقات اوباما و کرزی در بخش اول، دیدار رییس جمهور،هییات دو طرف و وزیر خارجه امریکا در قسمت دوم و نتایج ملاقات ها را در بخش دیگر.}
مشکلات ویرایشی و دستوری فراوانی در ان وجود دارد. جملات پاراگرافی(!) در متن قواره نمایی می کنند. اشتباهات املایی دیده می شود.{خبر را خبرس نوشته است.} جملات کلیشه ای و عبارات خاک خورده، مبهم ، نا کارا و اضافی در گزارش امده اند. مثلا؛"مقام های ارشد"و" هیات بلند مرتبه" چه معنی دارند؟ چیدمان معلومات حرفوی نیست؛ مثلا"جرگه صلح با هدف ایجاد ثبات و امنیت در افغانستان قرار بود پیش از سفر آقای کرزی به آمریکا انجام شود اما به تاخیر افتاد."(این معلومات باید در پس زمینه باید گفت.)"تکرار اسامی بیش از حد به چشم می خورد. تا اخر گزارش 25 بار از کلمه"افغانستان" و 22 بار از فعل "کردن" استفاده شده است. همه خبر می گوید".... تاکید کرد." خیر و خلاص!

 

 

 

 

این چیه؟

در دهی اولین بار بود که رادیو به گوش عده ای سمبه کرد:"دا لندن دی." خان گل، راست و چپ سیل کرده و دشنام ناموسیی به رادیو داد. او قهر و متعجب بود :"این،مال کافر و بدعت جنیات است." بدتر که "دروغگو هم! خیلی فکر کرد. اما نشد! رادیو را چنگ زده و سر به دیوار کوفت. رادیو، با بغلی غار، روده پس داد و نفسش قید آمد.

این قضیه عاید حال من هم شده. دیروز این عبارت به ذهنم روید :" باغبانم، لبخند می کارم. می خری؟" به گورسپید بابای ادم، این حرام زاده را نمی شناسم. خدایا، شعرباشه، نظم یا نثر؟ هایکو نباشه؟ شیطان درمن حلول کرده یا بدعت جن ها باشه! این سرگشتگی را از شما می پرسم. اگه هیچکدام باشه چی بهتر!.... مهربانی کنین این چیه؟

می آیم، با...

لطف نموده دریچه خشم را بسته و کمربند مرحمت را ببندید! بعد از چند روز با چند دل نوشته و چشم دیدهای بیش به زمین نماد خواهیم نشست. از هایکو گرفته تا داستانک و سفرنامه.

فعلا با اجازه.

هنوز دنبال سعدی را گرفت؟

هفته  قبل  سه حکایت از سعدی را در وبلاگ گذاشته بودم­.  اما فکر می کنم  که  کار ما به این انجا ختم نشده و استاد ناجی دراین خصوص سوالاتی را مطرح کرده بود. گفته اند جواب موشک، موشک. پس من هم به جواب سوال های استاد این جواب ها را می نویسم.

به سوال اول، درختم نوشته جواب می دهم. سوال بعدی این بود " ایا به کلمه، ترکیب یا اصطلاحی برخورده اید که معنی ان را نفهمیده باشید؟ " بلی. متن سعدی با انکه بافت کلماتش ساده، روان است،  کلمات، ترکیب، اصطلاحات، ضرب المثلهای عربی و پاره ای از احادیث  یا ایه  قرانکریم، درکش را مشکل می سازد. پس برای من درک عده ای از این ترکیب ها مشکل بود. اما درکل خصوصیت عمومی نثر سعدی ان است که  می توان  گپ  دل سعدی را باز گو کند.

در پاره ی چند از با ب اول گلستان به کلمات، ترکیب، اصطلاحات عربی برخوردم. ناچار شدم اندوخته های عربی پدرم را هک کرده و معنی انها را دریابم. درغیران شاید مفهوم یابی درست نمی توانستم. مثلا اینجا بیبنید: " اشاه نظیفه و الفیل جیفیه."  یا شعر متعافب ان:

 اقل جبال الارض طور و انه

لاعظم عندالله قدرا و منزلا

با ختم قرائت این بیت  ایا فکر می کنید که سعدی شاعر فارسی زبان بوده باشد؟ من که نه! یا دریکی از حکایات ایه ای از قرانکریم را به  این شکلی می خوانیم:

"ملک پرسید: این اسیر چه می گوید؟

یکی از وزیران نیک محضرگفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمین الغیط  والعافین عن الناس."

 ازین دست قاطی شدن های عربی و فارسی  در نثر سعدی زیاد دیده می شود. به همین دلیل باوجود روانی نثر، فهم پیام سعدی  دربرخی از موارد مشکل می شود. اما کار به این جا ختم نمی شود، بلکه  باید از دو زاویه  دیگر نیز به  متن سعدی نگاه کرد.اول، ایا  زمانی که سعدی زنده گی می کرد، افراد عادی زبان سعدی به راحتی می فهمید؟ البته که نه! زیرا مخاطبان سعدی دران دوره حلقه خاصی دربار یا شاعر و هماورد او بوده و مردم عادی حتی جرات و تدبیر با سواد بودن را نداشته اند! به این صورت شاید سعدی به این فکر نبوده تا  به زبان مردم ان زمان حرف بزند (کاملا برعکس امروز. این هم یک نکته ای است که از سعدی باید عبرت گرفت.)

با این توصیف، امروزی ها از سعدی چه می توانند بیاموزند؟ ساده و روان نویسی سعدی عبرت های خوبی اند برای قلم بدستان معاصر. درضمن با انکه هجوم کلمات و ساختارهای زبانی عربی در ان زمان شدت فراوان داشته است، برخی از لغات ناب فارسی را در نثر سعدی می توان سراغ کرد. به کلمه "چشمخانه" را دراین جمله دقت کنید. کلمه ای که متاسفا نه امروز ما اصالتش را در بازار مکاره مان به " حدقه چشم " داده ایم. استفاده از چشمخانه را دراین جملات دیده می توانید:

" یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتگین را در عالم خواب دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید ونظرمی کرد...." دراین جمله، تمرکز  قضیه تحول فعل " گردیدن" ونحوه استفاده ان (در قدیم و امروز) نیز اموزنده است. اگر بخواهید مفهوم جمله بالا را با متن امروزی بنویسید، جز از فعل " گشتن" و "چرخیدن" چیز دیگر استفاده می کنید؟ امروز این فعل را معادل " انجام شدن" استفاده می کنند. تحول شکل ضمایر را دراین مثال می بینیم  :" اورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک...." امروز به جای " اینان"، از" اینها" استفاده می کنیم.{ هر چند دیروز اینان را در داستان بلوای خفته گان هم خواندم.} در جمله دیگر، استفاده مداوم کلمه " گوشمالی" را – بجای توبیخ-  در می یابیم: " برادرانش را بخواند و گوشمالی به جواب بداد...." حالا، که از اصالت زبانی سعدی را در نمونه ها دیدیم، ساده و روان نویسی سعدی را درک کردیم، ایا هنوز می توان از نثر سعدی پیروی کرد؟

به یاد جمله ای از دهخدا افتادم که نوشته بود :" بالش خردمند به همت های  بلند باشد نه  به  پدران ارجمند." با اندکی دقت در می یابیم که نثرسعدی حتی تا یک سده قبل هم  – به عنوان نمونه در نثر دهخدا-  راه  خود را نیز باز کرده است. این جمله ی دهخدا، مانند اکثر جمله های سعدی فعل را در وسط جای داده است. رد پای نثرنویسی سعدی را درنوشته های سید ابوطالب مظفری از شماره هفتم، سال 1384 فصلنامه خط سوم نیز یافتم. مثلا اقای مظفری در سرمقاله این شماره درتوصیف یک گردش گروهی می نویسد "... و در این گردش یک روزه  سعی می کردند دفع سموم و غموم  کنند. این بود که جوان  و پیر، استاد و شاگرد، ادب رسمی را کنار می نهادند و از باب تسقط الادب بین الاحباب با هم  بگو بخندی و یحتمل  به  اصطلاح  هموطنان هراتی ما خر مبارکی...."  یا دراین مثال، " ... به تعبیر زیبای قرانکریم  مثل اکثر فرزندان هنرمند این مملکت "رضوا بالحیات الدنیا"  از اب دراید، که دران صورت ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها خواهیم بود."  به این شکل  می بینیم که قلم بدستان هنوز چشم از سبک افصح المتکلمین  نپوشیده و همواره به شکل او می نویسند.  من هم، در نوشته  قبلی ام، با استفاده از سبک سعدی جمله ای را نوشته بودم. بد نبود و کارا هم  ارزیابی شد. پس حالا، به جواب سوال اول ناجی جان می نویسم که تا هنوز می توان از سبک سعدی استفاده کرد.

پیروی از سبک نثر نویسی سعدی در برپایی زبان وبلاگ نویسی معقولتر وزیباتر می نماید. اما هیچگاهی نباید از ان درخبر، گزارش... -  کارگرفت. باید صادقانه اعتراف کنم  که  تاهنوز فقط به این نتیجه رسیده ام  که  زبان سعدی شیوا و روان است. اما نمی دانم  که چرا سعدی توانسته است این چنین  خوب، روان و شیوا نویس باشد.

بحث گلستان خوانی را با ارایه نکات مفید گلستان برای روزنامه نگاران می بندم. سعدی  – مثلا در بخش شاهان-  هیچگاهی خود را مقابل با شاهان زورگوی ان روزگار نکرده است. بلکه همیشه ایده هایش را در قالب حکایت، کنایه گویی بیان کرده است. پس اگر شما  – مثلا می خواهید بر ضد فساد اداری مبارزه  نمایید -  بهتر  که عین سعدی  حرف مقامات، کارشناسان و مردم را در نیل به  هدفتان استفاده کنید ( به اصطلاح داوود ناجی قهرمان بازی نکنید.) نکته دیگری که برخلاف اصول حیاتی روزنامه نگاری در متن های سعدی دیده می شود، هویت فرا زمانی حکایت های وی می باشد. به این صورت حتی اگر چندین قرن بعد هم کسی این حکایت ها را بخواند، مطابق به شرایط جامعه اش انتباهی از انها می گیرد. اما در نثر های رسانه ای  زمان یک عامل تعیین کننده ای به حساب می اید. نکته دیگری که در متن های سعدی دیدم، رعایت اصول بیطرفی بود. با انکه سعدی  نصیحت گوی پادشاهان و درکنار شاهان زمان بوده است، کمتر طرفداری شاهان را در متن هایش می بینیم. زیرا که در اکثر حکایت ها ایده های هر دوطرف  را در قالب گفتگو ... بیان کرده است.

این بود برداشت هایم از هفت یا هشت حکایت سعدی. در اینده باز هم  با برداشت های جدید ذهن گلستان خوان تان را دق الباب خواهم کرد. فعلا  به  امان خدا!

خال هندویی

ومن امده ام ُ، یک روز قبلتر از موعود . این تکه خاطراتم را نثار می کنم به روح پرترنم وبلاگ دوست کوچکم : معصومه احسان . 

سلام ناز خوش آواز

این روزها چه می خوانی، به کی و چی می اندیشی؟ امشب به یاد تو و نوشته ای برای وبلاگت افتادم. هوای خودمانی وترنم کودکانه "دهکده ات" شادی وشور می کارند. همیشه اگر به خانه ات می ایم با دریچه ای هستم که از ان کوچه های خاطراتی و گلین مدرسه را می بینم. یادش بخیر، چه غروب های که نفس جاده را گرم و بی تاب می کرد! همان جاده های را که تو غروب ها در نفس گرمش می آیی!

 حرف از امدن رفت. من هم از امد وشدم به هند می گویم. ازخداوندانی که به وفرت ووسعت محبت برادرانه وخواهرانه من وتو اند. برایت یک بت هندی کوچک می خریدم. اول به کوچکی، ظرافت و خوشگلی تو نبودند. دوم، مبادا تورق کنان دین، مهر تکفیر اندر جبین کوبند وشهادت بر مشرک بودن تراشند! درنهایت اصالت بتان هندی وخال هندویی را در رخ هیچ کدام نیافتم . پس دست نگه داشته و انبان نسیه بردوش برگشتم . می گفتند هند سرزمین هفتادودوملت و بستر شگوفا ترین دموکراسی است.

این مقوله شاید درست باشد. اما، برای من تحمل مذهبی و ازادی عقیده هندی ها جالبتر می نمود. پس،هندی ها رام ترین زمینه را برای ازادی دارند تا شگوفا ترین دموکراسی . انها مردم در هم پیچیده ای اند. سنت گرایی، تحول، صبر و تلاش  را حتی در چهره ناشسته وغرق خورده خانه بدوشان سرجاده هم دیدم. انجا پیروان مذاهب زیادی وجود داشتند (از مسلمان گرفته تا هندو وسیک.) هرکدام دارای تیپ اصلی زنده گی شان بودند.

 در زیارت های مسلمانان دود، تعفن، بیکاری، تنبلی و بیکاره گی از دور، افتابی بودند. مردان وزنانی افتان را در مزار امیر خسرو دهلوی دیدم که تخصص گدایی و جمع وجاروی شان را هیچگاهی نه دیده و نه شینده بودم . هندوها در معبدشان نذر می اورند ، اما نذرخواری وجود ندارد.

 دنبال کتاب فروشیی بودیم که خوردیم به معبدی. داخل رفتیم .نجوای ارامش، تعهد، اخلاق نیکو تاریکترین الیاف روح را می نواخت. بت های قدرت، ثروت، محافظان پوجا در کنار متن های درسی هندویسم به  نیایشگران می دیدند. کاش می بودی زل زدن خدایان را به ما { دومسلمان } هم می دیدی !

دزدکی چند قطعه عکس با این مجسمه ها کندیم. شر شورک بالاکشید. خادم معبد ما را دور خانه پوجا(خدای برترین هندوها) چرخک می داد. خواستیم داخل خانه پوجا شویم. اما ازاین که وعده سرویس غذای پوجا بود، مانع شدند. پرسیدم که پشت پرده چه می گذرد؟ کسی به تبسمی جان داد: برای " پوجا  نان اورده اند تا بخورد و بخوابد"

 هاتف باریک وکشیده ای به زبان هندی(سانسکریت نبوده باشد؟) بلند شد. مشت ها را به سوی ا سمان شکافته و مانند دیگران  رخ به پوجا خشک شدیم . به سهراب نگاه کردم. مانده بودم که زیرلب چه بگویم؟ غزل عاشقانه هندی یا سوره الحمدی که برسرقبر جد می خوانم! این هردم شهیدی دو دقیقه دوام کرد. سپس بشقاب های  کاغذی خاکستری توزیع شد.(عین کلاهی که پدر هنگام بستر رفتن بسر می کشد.) سایه های پا نیم دایره استان درگاه را میان شان تقسیم می کردند.های و هوی پاندیت (رهبر مذهبی هندوها) بالاخره مرد.

به به، جای تان خالی، نذر از راه رسید. جوانی با دستان چه صاف ! چهار دانه انگور ملمع شده  چرک  دست و مایع بویناک را در بشقابم انداخت. دوباره مشت ها باز شدند. از کف دست راست حوضکی ساخته شد. مایع دوغ مانندی را درحوضک می انداختند. یک بایی گرفت ، دوم ، سوم ... خانم جوان دیگرو بلاخره نوبت من رسید. با خونسردی بهانه کردم :" دستم ناشسته است. ببخشید." مایع را بر ابرو و گونه ها واکس نمودند. نوبت خوردن نذر رسید. خدایا، اگر دور بیاندازم، شاید توهین به رسوم دینی اینها باشد. صددل یک دل، با تضمین دوتا گولی امپی سیلین یک دانه انگور دردهان گذاشتم. به به، میوه خانه خدا ! لابد، مزه اش را از رنگش تصورمی کنید!

سهراب به سرعت طرف سطل اشغال می رفت. من هم به او پیوسته و عطای نذر را به لقای اشغال دانی بخشیدم. اکنون پوجا می خواست در خانه اش را بسته و بخوابد. نیایشگران به سرعت محل را ترک می کردند. ما هم با دوشات عکس سر از استان خدایان برکنده ، با رفع زحمت، مارش کردیم به سوی قطب هوتل!  

      


دیریست ...

درود ،

دیریست که اینجا اثری از م نیست . نترسید ، پنجشنبه این هفته با یک مطلب جدی ، جدید و کاغذ پیچ نقد خدمت خواهم رسید !

 

احسان

تصويري ازهند

بقچه ام را بستم. سه جلدكتاب،چند دست لباس وبلوزدوحلقه النگوسوغاتي من هستند. براي همشيره كوچكم بايد يك بت كوچك هندي بخرم!هجوم سوژه ها من و‌صفحه كليد را بيچاره ترمي كنند.هي مي نويسيم وپاك مي كنيم! ازدرسهاي لوكس وكاغذپيچ مهدي وداوود بنويسم يا نذري كثيف كه درمعبدي خورده بودم.آيا كسي به خانه به دوشان كنارجاده انديشيده است؟ مردان لاغري هندي چه تناسب غيرمستقيم با زنان پيل تن شان دارند!هندي ها مردم فرمانبردار،ارام، هوشيار، بي تعصب،پول پرست،صبور،راضي،‌پابندبه ارزشهاي هندي،ساكت وبسته مي باشند. ديدارازمقبره هاي مرزاغالب، نظام الدين اوليا،اميرخسرودهلوي مرا به ياد گذشته مشتركمان انداخت.هم چنان بازديد ازتاج محل ومنارقطب نتيجه معامله من ومدت اقامتم دردهلي هستند.ازده هندي خواستم كه اززنده گي خانواده اش براي من بگويند.مي دانيد جواب همه چي بود؟"چلوبايي"{بروبرادر!}
باورم نمي شود كه خالد فاضلي صدا كند:"احسان، بريم ازينجگاه." ده روزبه زودي"تمام شد؟!"
آها،راستي داوود درنقد يكي از گزارشهايم نوشته بود" قل ودل."پس گپاي ديگه سرجايش،‌مي پردازيم به حال وهواي كارگاه!  
                                                               ***
استاد جامي خواسته بود كه برداشت هاي خود را ازكارگاه روزنامه نگاري بنويسيم. من هم برداشت هايم را مي نويسم . مي ترسم بازهم داوود برپيشاني گزارشم عبارت:"خيلي بد"را بنويسد. پس پوست كنده تربرداشت هايم راگزارش مي كنم. راستش زيگزاگ تغييرات عميق درعلم،‌مهارت وروابط شخصي من واردكرد.با انهم گهگاهي به ريش جزوه زيگزاگ خنده ام مي گرفت.چون حرف داشت عمل ني! حالا دردوره حضوري راهنمايي هاي زيگزاگ را به صورت عملي كاركرديم.درين مدت دانستم كه روزنامه نگارچگونه لحن بيطرفانه خويش رارعايت كند.تفاوت ريشه اي خبر،‌گزارش وتحليل برخ ديگرازبحث ها بود.حلاجي سه نمونه خبروگزارش ازرسانه هاي افغانستان توسط ناجي مرا متوجه گندزدن هاي مطبوعاتيان افغانستاني كرد. سياست زباني وزبان رسانه اي بحث هاي جالبي را به ميدان كشاند.ازپيشنهاد مهدي جان درمورد حل معضله زبان وسياست زباني نكات جالبي يافتم.اكنون مي دانم چگونه عده ي درلفافه خبرنويسي هزاران دروغ،‌تهمت وافترا را نثار ديگران مي كنند! زيرا كه اخباردروغ دركارگاه عملا جراحي گرديد.
درسهاي روزنامه نگاري ان لاين براي من كيف خاصي داشت. چون تازه درمي يافتم كه چقدر وبلاگ نويس غيرحرفوي هستم! بحث ايجاد وبلاگ،معرفي سرورها،‌محافظت ازرمزعبوروبلاگ جالب بودند. راحتر بگويم كه درسهاي علي اصغربا اكت هاي نمكين ناجي يكي ازخاطرات به ياد ماندني اين دوره هستند!اما كاش مينوي زماني دوره درازتر ورنگين تر مي بود.
براي دوره هاي بعدي اگراموزش عملي نوشتارخبر وگزارشهاي چند رسانه اي راعلاوه كنند،‌بهتراست.افزايش وقت براي كارهاي عملي كارگاه را جالبترخواهدكرد. به اين جهت بهتركه جزوه هاي درسي قبلابه كاراموزان تقسيم گردد.اگراستادان همدست با شاگردان – حداقل دوسه گزارش – براي وبلاگ بنويسند،كارگاه مفيدترمي شود.زيرا كاراموزان مي توانند نوشته هايشان را با معيار مطالب استادان مقايسه كنند.باانهم اين دوره براي من جالبترين ومفيدترين برنامه اموزشي روزنامه نگاري تاكنون بوده است.
لبخند نمكين جامي وبرخورد دوستانه ناجي فضاي همدلي وهمفكري را به ميان اورده بود.مواد درسي جديد،‌بروزوكار امدبودند. دركناران چون نظريات درجا عملي مي گرديدند،‌نحوه بكار گيري ايده ها عملا تجربه مي گرديد. من دركارگاه هاي زياد روزنامه نگاري شركت كرده ام. اما متاسفانه مطلق نگري،سرهم كاري،عقده گشايي هاي جانبدارانه،استاد محوري دراكثر انها حاكم بوده است. خوشبختانه دركارگاه ما خبري اين ها نبود. مي ترسم زياد نوشته باشم! با انهم صرف عنوان هاي خاطرات به ياد ماندني ام را مي نويسم.
تاج محل خيلي جالب بود. تحمل ورضايت طبيعي هندي ها اززنده گي جالبترمي نمود. تفاوت زنده گي سرمايه داران وخانه بدوشان خياباني را بايد ديد وحس كرد. مشابهت كلي زنده گي هندي ها با افغانستاني ها نيز نكته جالبي هست. برخورد سطحي روزنا مه ها ي هندي – چندنمونه كه من خوانده ام - به مسايل حاد سياسي ملي وبين اللملي نكته بارزي به نظرم امد. تبليغات وخبرسينما گران اكثرستونهاي روزنامه ها را پرمي كنند.
حالا باروبنديل پشت سرپيش به سوي مام وطنم !

معيارهاي نثررسانه اي

چطوري مي توان به نثررسانه اي دست يافت ؟

براي اين كه بتوانيم كه به نثر يك دست،عام فهم،‌موجز،‌روشن، كاربردي و پاسخگوي روز دست يابيم،‌نيازمند تعيين و تحقيق اختصاصي روي متون متفاوت قديمي و كنوني رسانه ها و ساير توليدات ادبي هستيم . رمانها با انكه با زبان رسانه ها كمتر همزادي نشان مي دهند، مي توانند در سرعت و بلند بردن راندمان استفاده درست و ساده كلمات و بيان مفاهيم پيچيده ما را كمك كند. متون رسانه اي كه خود بربستر رسانه و هدفمندي آن جان گرفته اند، راهنماي خوبي هستند. اين تيپ نوشتار مملو از تجارب و تاكتيك هاي روزنامه نگاري نيز مي باشد. اما ايا تنها خواندن اين متن ها كافي است؟ چطوري ازميان انبار منابع ، ناب مايه اي را بيرون بدهيم؟

ايجاد معاييري براي تشخيص نثر بهينه مي تواند در اساسگذاري نثر رسانه اي بارور كمك كند. اما، هيچگاهي نمي توانيم ‌درعلوم اجتماعي-  خصوصا روزنامه نگاري كه سخت در مقابل حوادث انعطاف پذيراست، استانداردهاي ثابت و آهنين را ارايه كنيم. مي توان سراغ اين منابع رفت و تحليل كرد تا كدام ترفند ها، بافتها، ذخيره ها و تجربه ها توانسته اند آنها را بنويسند و پخته ورسا هم بنويسند. به اين صورت است كه به ايجاد معيارهايي براي نثررسانه اي دست يافت.   

معيارهاي نثررسانه اي

زمانيكه ستوني از روزنامه را مي خوانيد، ‌به كدام زبان ونثر بخوانيد تا راحت مفاهيم را درك كنيد؟ به زبان خود،‌ معياري يا اكادميك ،شاعرانه،علمي و تاريخي ويا...؟ اگر روزنامه نگار هستيد، درزمان نوشتن مطالب، كي را، با در نظرگيري كدام معيارها،خواننده تان تصور مي كنيد؟ خصوصيت هاي رسالت مندي، كم  گويي و گزيده گويي ،‌پيام گرايي،رسايي،عام فهمي، ساده نگاري، امروزينه گرايي،چند بعدي گرايي،‌ناهمانندبودن خواننده گان،عمركم وتغييرسريع واژه هاي كاربردي رسانه ها، نرم وجذاب بودن، رعايت توازن، مبرا بودن از لحن، واقعيت گرايي، عريان بودن مفاهيم و اقتصادي بودن در نوشتن نثر رسانه اي بايد مراعات گردد. اين نكات باعث مي گردد تا ستون روزنامه اي مفاهيم را بر شانه واژه ها بار زند وبه شكل رسا براي عامه مردم عرضه كند.

با انكه نثر ادبي، نسبتا متفاوت درشمار نثر پارسي بعد ازقرن 13 ديده شد(قصه نويسي، براهني، رضا)تاكنون، نثري بنام "نثررسانه اي " دربخش بندي هاي نثر پارسي – دري ديده نشده است. اما چرا؟ زيرا با تحليل گذرا – حتي – مي توان در يافت كه بنابرمعيارهاي سارتر- اگرچند در سطح كل درمورد نثراست – نثرمروج در رسانه هاي ما تاكنون " مفيد " نبوده است. چون مفيد نبوده ، مردم و اهل ادب نيز توجهي به ان نداشته است. پس كدام معيارها را بايد درنظرداشت تا نثر"مفيد"نوشت ."نثر، بيش از شعر برمردم تكيه مي كند،بدليل اينكه اززبان مردم گرفته مي شود وبحال مردم مفيد واقع مي گردد ويا خطاب به مردم نوشته مي شود. بقول سارتر نثرمفيد است و هدفش آموختن است وهدف اموختن  فقط مردم است. مخاطب نثر، مردم است و اگر مردم به ماهيت شكل نثر نتوانند پي ببرند،‌ان نثر، ... براي هميشه در ميان تارهاي تنيده ازتكلف و تصنع ، از انظارمخفي مي ماند و چون ازمردم تاثير نپذيرفته است،‌درمردم تاثير نمي گذارد. چون نثرشكلي است كه دردوسوي آن مردم قرارگرفته است : نخست به عنوان منبع الهام نثر،بعد بصورت خواننده نثر. اگر يكطرف اين معادله بلنگد، مردم توجهي به نثر نخواهند كرد."( رضا براهني ، قصه نويسي). اين حرفها– بصورت كلي درمورد نثر - در جان دهي به نثررسانه اي نيزمعيارهاي مفيد و حياتي اند. اما بيايد به معيارهاي ديگر نيز نظري داشته باشيم تا نثر رسالت مند رسانه اي را برپاداريم .

رسالت مندي

نثرهاي رسانه اي در پيشگاه  اقتصاد رسانه ،‌ انتقال پيام و بي طرفي  رسالت دارد. رسانه ها يكي از ميدان هاي  مهمي اند كه سرمايه هاي سنگين روي ان انباشته مي شوند. بنابراين آنها در كنار انتقال مفاهيم، در كوتاهترين مدت، با كمترين هزينه، تك تك واژه ها و جمله هاي رسانه اي رسالت دارند براي رسانه ها پولي نيزكمايي كند. رسانه مي تواند در شكل دهي جامعه مدني، نقش كليدي بازي كند. پس اين رسالت ها، خوي ونهاد درجه اول نثررسانه اي است. اگر مي خواهيد روي عدد و رقم اين حقيقت را در يابيد ،‌ سراغ نرخ اعلانات در تلويزيون هاي ملي ومشهور را بگيريد ؛ واژه ها را بر ثانيه تقسيم كنيد ؛ برامد، درصدي رسالت مندي ( پول يابي) است. تحليل رسالت مندي در بعد ديگر هم قابل تعميم است. رسانه ها بايد رسالت بي طرفي را بدوش بكشند. دست اندركاران رسانه اي بايد در انتخاب،‌ چينش،‌ لحن و ساختار واژه هاي نثررسانه اي احتياط لازم را داشته باشند.نبايد درمتن نثررسانه اي – خبر– هيچگاهي از واژه هاي " مبرهن است" ... اثري ديده شود. اين گروه واژه ها لحن جانبدارانه دارد. با توجه  به اختصار نويسي وبارمعنايي، نبايد كلماتي را كه رسالت خاصي به عهده ندارند در نثر رسانه اي چهره نما كرد. مثلا ايا مي شود يك سطر ستون روزنامه را با اين نام اختصاص داد:" سيد سراج الدين ابن المرحوم توآنكوسيد پوتراجمال الليل "؟( گيتا شناسي نوين كشورها، موسسه جغرافيايي وكارتوگرافي گيتا شناسي ، چاپ دوم 1384، گرداوري وترجمه : مهندس عباس جعفري ، ص 410، كشور مالزي .) چه بهتربود نام اصلي  فرد را با پست رسمي اش بسادگي بياوريم : " رييس حكومت مالزي ... ." اين بحث را درزيرمجموعه مشخصه كم گويي و گزيده گويي دنبال خواهيم كرد.  

پيام گرايي در نثر رسانه اي

پيام در زنجيرارتباطات يكي ازحلقه هاي اساسي مي باشد.اگر دراربيتال ارتباطي نثر رسانه اي پيام، گنگ باشد يا براي گره گشايي مفهوم به وقت، انرژي و تمركز زيادتر نيازباشد،‌متن را رها خواهيم كرد. پيش از آزردن خواننده، ‌بهتراست نثري كاربردي،سبك بال و با پيامهاي مشخص بنويسيم. با تحولات گسترده ساحه كاري ومحتواي رسانه ها، شكل ارايه ناهمگون ازقراردادهاي قبلي در رسانه ها مطرح شده است. اگر رسانه قدرت چهارم هست ، همه ‌زير سرپيام خوابيده است. بخش بزرگي از مبارزات فكري و ديپلماتيك دولت ها،‌ رژيم ها وقدرت هاي اقتصادي ازطريق رسانه ها اجرا مي گردد. آياكلمات هرزه،‌كهنه و ناكارا قادربه اجراي اين نقش هست؟ باكدام نثربايد اين اهداف را به مردم فهماند، زهرچشم گرفت وشهروندان بيشتري را هدف قرار داد ؟ درنثر رسانه اي با دسته و حلقه پيام هايي سروكارداريم كه بايد به ساده ترين شكل و روشنترين نحو عرضه شود. پس ‌حوادث افسانه اي، شعر، شعار، داستان هاي خيالي، حكايتها و اندرزها را  نمي توان درشما نثر رسانه اي قرار داد .

با توجه به اهداف اساسي وبنابر برخي از نظريات، يكي از وظايف رسانه ها انتقال پيام مي باشد. اما پيام رسانه اي با توجه به لحن ،‌مقصد وتيپ هاي متفاوت گيرنده گان، بيگانه از نثرادبي است.گزينش، چينش وحتي نحوه جمله بندي ها وراه هاي ارايه پيام مي تواند به صورت غير مستقيم نشانه ميزان ارج گذاري هر مطلب نظر به پيام باشد.عباس عبدي، به لحاظ پيام گرايي، نثر رسانه اي را يكي از پراثرترين نثرها دانسته و چه بسا كه علت روزنامه نگارشدنش را درتاثير آني نوشته هايش در روزنامه ها مي داند. پس نثررسانه اي بايد كوتاه، مغزدارو پيامبرباشد تا مفيديت اثر ان از ساير نثرهاي مروج زبان متفاوت باشد. 

رسايي

رسا بودن وغيابت پيچيده گي هاي واژه‌گاني،‌دستوري، اصطلاحي وعلمي  يكي از خصوصيات مهم نثر رسانه اي  است. دربستر نثررسانه اي بايد مغلقترين و جديدترين تحولات را براي بلندترين و پايينترين طبقه جامعه توضيح داد.دراكثرموارد برنامه ها و مطالب رسانه ها،نظر به گيرنده گان؛ زبان معياري خود را دارد. در اين صورت نويسنده با توجه به سليقه،‌ رويكردهاي ذهني و‌توان اطلاعاتي مي تواند نثر رسايي بنويسد.در مواردي كه اين ويژه ‌گي و دسته بندي منظم وجود ندارد، رسا نگاري شكننده به نظر مي رسد. روزنامه نگار در چنين حالات مخاطب اصلي اش را نمي شناسد تا نثر رسا ودرخور او بنويسد.

ضرر جانبي اين خلا ان است كه نويسنده نتواند دل ودماع خواننده درك وحس كند. او ناچار است تا تراوش فكري و شرح واقعه ها را بدون فيلتر و مرصع كاريهاي رسايشي بيرون بدهد. بنابراين ناخود آگاهانه، نويسندة برنامه هاي راديويي سر از ستون روزنامه دراورده و شنونده فكر مي كند كه برايش روزنامه مي خواند! دوستان افغانستاني برنامه هاي صبحگاهي خبر و تحليل راديو "ندا" را – بعنوان نمونه - گوش بدهند. تاثير اين ناگواري را عليرضا كتابدار درمقاله " ارزش خبري كوتاه نوشتن"، نشر وب سايت آموزش روزنامه نگاري همشهري چنين مي گويد:" کج‌سلیقه‌گی در ارایة پیام (شکل و محتوا)، جمله‌ پردازی‌های پیچیده و سردرگم به جای ساده ‌نویسی و مسایلی از این دست می‌تواند فرهنگ شفاهی و نوشتاری مردم را دستخوش تغییرکند.” http://www.hamshahritraining.ir/news-2787.aspx

 حتما متوجه شده ايد كه بازاري ها اصطلاحات به خصوص خود را دارند. به عنوان روزنامه نگاري كه اغلب با روزنامه نگاران يا افراد دفترنشين و"يخن سفيدها" درتماس هستيد، صحبت آنها را مانند سخن همكارتان نمي توانيد بصورت رسا درك كنيد – مخصوصا درمطالب مرتبط به پيشه شان – اما چرا؟

هرطبقه جامعه، زبان و اصطلاحات ويژه خود را دارد. چنانچه براي انجام مصاحبه اي با دومتخصص باكتريولوژي نيازمند اطلاعات ابتدايي، دقيق، مرتبط به موضوع، كارا و بروزشده هستيد. درجريان مصاحبه زبان و اصطلاحاتي كه دو متخصص را بايد هضم و مفهومش را دربسترنثررسانه اي به خواننده گان انعكاس داده بدهيم. فرض كنيم شما برخي ازنكات اين مصاحبه را نفهميده ايد،‌ حالا اگر بخواهيد گزارش بنويسيد چه مي كنيد؟همين جا است كه نارسايي درنثر به ميان مي ايد. پس يكي ازمواردي كه در خلق نثر رسانه اي مهم پنداشته مي شود،‌ صفت رسا بودن هست. درصورت ندانستن اصطلاحات باكتريولوژي شما مجبور بوديد كه به جاي استفاده از كلمات بومي شده و اختصاصي باكتريولوژي به كمك قاموس دستور زبان، تركيب سازي نماييد. ايا دران صورت مطمين بوديد كه متن رسا و دقيق نوشته و علميت مسا له را كاملا مراعات كرده ايد؟

پيچيده گي هاي دستوري واژه هاي مصرف شده،‌ غلط هاي برملا دستوري ، طويل نمودن يا برش بي قاعده عبارت ها و جمله ها ضربه هاي مهلكي بر رسايي نثر رسانه اي مي زند. اگر اين گونه نثر ها عرضه كنيم ، خواننده چشم به راه را، كه سالها براي بدست اوردن كعبه دلش مايه گذاشته ايم، متواري از رسانه خواهيم كرد.

بنابرين نثررسانه اي دركنار مراعات حال خواننده هاي اصلي اش بايد متوجه خواننده گان عادي نيز بوده و بتواند حداقل مطلب را براي اين تيپ به نحو گويا،ساده، عام فهم ومعياري انعكاس بدهد.چه اين كه روزانه ميليون ها خواننده از بستر تركيبهاي نادرست، ‌جمله هاي بي مبتدا وخبر ، عبارت سازي هاي نامفهوم ونثرهاي نا نثر به سوي ترك رسانه ها فرار مي كنند! به گفته استاد يونس شكر خواه نارسا نوشتن يكي ازعوامل اساسي بي توجهي مردم به مطبوعات مي باشد. ( ادامه دارد)

 

پرنده مهاجر

از: معصومه احسان

خزان براي ادميان بوي سوزوسردي  مي آورد . آن روز پرند گان  آماده گي سفر را داشتند و سرما بيداد مي كرد . طبعا هرموجودي هدفي داد كه در فكررسيدن به ان مي باشد. انها سخت انتظار دارند تا از چه راهي با سروصورت گرد الود به ان برسد؛ به آغوشش گيردو نجوا كند كه چه سخت منتظرش بوده است !

خزان به اخر مي رسيد و درختان چادرهاي زرد ونارنجي را از سرش برمي داشت . گويا احساس خستگي ودلزده گي  مي كرد . هوا كم كم داشت سرد مي شد وابرها رنگ خاكستري  به خود گرفته بود . از كلكين به بيرون نگاه مي كنم متوجه پرنده گان  كه برشاخچه خشك نشسته و گويي در رويا رفته اند وفكر مي كنند بالاي درياهاي بس پهناور پر مي زنند، مي شوم .  درميان انان  يتمان نيز به چشم مي خورد كه با تن لاغر وچشمان نيازمند به عينك ، ازاين شاخه به ان شاخه مي پرد تا بتواند توجهي  را به خود جلب كند وبتواند با انان همسفر شوند . ديگران نيز به جمع اوري  اذوقه مشغول اند . پدرم مي گويد كه اكثر پرنده گان كوچي وار زنده گي مي كنند و هرجايي كه  محيط برايشان مناسب باشد اشيانه مي سازند و مدتي را مي گذرانند .

بالاخره روزپرواز فرارسيد . همه بار بربستند ، پرنده گان باغچه ها رفتند چه راه هاي بسيار طويل را در پيش داشتند ! انها با سرعت ونيروي قوي حركت مي كردند . انها پرنده گان يتم را نيز با خود بردند . انها راه بسيار طولاني را طي كردند. در برخي از نقاط فرونشستند و رفع خستگي  كردند و بازهم به پروازشان ادامه داند. انها رفتند ورفتند تا به منزل مقصود رسيدند و به زمين نشستند. روزهاي خوب با خاطراتي دميدن گرفت .

جوجه اي كه تازه  چند وقت پيش به دنيا امده بود ،‌حيران ولال بود. او از فرط  خستگي هرلحظه  خوابش مي امد. وقتي ذهن تازه كارش به كار افتاده خود را بيشتر به كار مي انداخت، تصويرهاي خفيف ازمسافرت را به عقب چشمانش مي اورد كه چقدر رنج ها را متحمل شده تا به اين جا رسانيده شده است . او خاطره روزي را كه همه پرنده گان با رسفر بسته بودند ، مشتاقانه انتظارش را مي كشيد ، به ياد داشت. اين همان فرداي بود كه انها امده بودند، به مقصد رسيده و اكنون از سرما در امان هستند . حالا به روزي فكر مي كند كه روزي شود تا با چنگال هاي خسته و بدن افسرده، او به بهار برسد ، باز به شاخچه درختان بنشيند و اوازخواني كند. پرواز را به خاطر بسپار!   

 

یکی بود یکی نبود !!!

 

بچه ها سلام

امیدوارم هوا و بازی ها هم خوب باشه وهم لذت بخش! یک گپه  پرسان کنم: آ یا هیچ قصه گفته اید؟ چه قسم قصه ها را دوست دارید؟ بری شما کی قصه می گوید؟ آیا بری دوستانتان قصه می گویید؟ اونا بریتان قصه می گن؟ مه قصد دارم که یک کار کنم. می خوایم قصه نوشته کنم؛ قصه هایتانه بشنوم . حتما تا حال خیلی قصه گگا ره شنیده اید که " بود نبود یک بچه گک بود ..."

امروز مه یک قصه پشک گک کدی مادروپدروبرادرایشه بریتان میگم .

خانم وآقای پشک، یک بچه مقبولک داشتند که خیلی خورد بود.برای همین نامش را"پیشی ریزه"مانده بودند. پیشی ریزه روی دیوال یک خانه که درختای بلند داشت و شاخه های درخت انگور آن روی دیوالاآویزان بود،در کنار پدر و مادرش زندگی می کرد.او نمی تانست مثل پدرومادرخود راحت از دیوال بالا و پایین بره.خانه ای که پشک ها روی دیوارش زندگی می کردند،مال پیرزن تنهایی به نام "کوکب خانم" بود. او بعضی وقت هاده خانه اقوامش می رفت و چندروزی پیش آنها می ماند.

یک شب پیشی ریزه  روی دیوار راه می رفت و به  ستاره ها سیل می کرد و با خودش می گفت:« چقدر ستاره ها قشنگند! کاش می شد آنها را بگیرم ! کاش می توانستم با آنها بازی کنم!» او همین طور سر به هوا راه می رفت و متوجه نبود که پایشه کجا می مانه.ناگهان پایش لخشید و از پشت بام  افتاددربین حویلی خانه ی کوکب خانم. پیشی ریزه ترسید و با صدای بلند میو میو کرد.مادرش با وحشت داد کشید:«میومیو!زود باش بیا بالای دیوار پیش من...» اما پیشی ریزه هرکاری کرد نتانست از دیوال بالا بره. ده حویلی راه می رفت و میومیو می کرد.خانم و آقای گربه هم از روی دیوار میومیو می کردند و او را صدا می زدند.سروصدای پیشی ریزه و پدر و مادرش همسایه های کوکب خانم  را ناراحت کرد،اما کوکب خانم در خانه اش نبود تا به پیشی ریزه کمک کند. آن شب خانم و آقای گربه روی دیوال نشستند و از پیشی ریزه که دریک گوشه حویلی خوابش برده بود، مراقبت کردند.

فردا صبح زود کوکب خانم به خانه  برگشت.وقتی پیشی ریزه را دید با خودش گفت:«بیچاره پیشی ریزه گک!حتماً نمی تانه از دیوال بالا بره و برگرده  پیش پدر و مادرش، باید کمکش کنم...» رفت و یک زینه آورد و کنار دیوار گذاشت.خانم گربه تا زینه را دید خوشحال شد و به پیشی ریزه گفت:«میومیو بچه گلم، عزیز دلم، زودباش برو نزدیک زینه و از پله  بیا بالا و بپر روی دیوال. زودباش بچیم... »

پیشی ریزه هم دوید و با زحمت از زینه بالا رفت و روی دیوال پرید و پیش پدر و مادرش برگشت.خانم گربه با خوشحالی پیشی ریزه را ماچ کد ونوازش کرد.آقای گربه هم گفت:«خداراشکر!حالا که کوکب خانم به پیشی ریزه کمک کرد تا بتا نه پیش ما برگرده، ما هم باید به او کمک کنیم..»

خانم گربه با تعجب پرسید:«چه کمکی؟»

آقا گربه جواب داد:«باید این پیشی ریزه ی پرسرو صدای شیطانک را از این جا ببریم تا با سرو صدا و شیطنت  هایش، مزاحم کوکب خانم نباشه.»

خانم گربه گفت:«راست میگی، منم با تو موافقم.بیا تا به پشت بام دیگه ای بریم.»

آنها راه  افتادند و از آنجا به  پشت بام دیگری رفتند.پیشی ریزه که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بود،دیگر سر به هوا راه نمی رفت و همیشه متوجه بود که پایش نلخشد و از دیوال پایین نیفتد. گربه ها هنوز هم روی دیوار زندگی می کنند،اما پیشی ریزه دیگر کوچولو نیست.او حالا گربه ی بزرگ و زیبایی شده که از تمام دیوالها به راحتی بالا می رود و پایین می آید و شب ها آسمان و ستاره ها را سیل می کند.اگر شب ها به دیوال خانه ها نگاه کنید شاید بتوانید پیشی ریزه  را ببینید که نشسته و دست و رویش را می لیسد و به آسمان نگاه می کند.

" برگرفته شده ازانترنت "

پیام داستان بادبادک باز

درود !

بارسوم 3 قسمت کتاب " بادبادک باز" را خوانده ام -  این بار نسخه انگلیسی اش را - . قدرت نویسنده گی خالد حسینی توانسته است تا عمق روح افغانستان آنروزی نفوذ کرده و توتم ها را به معرکه ای فلاکت بکشاند.   کارمترجمان کتاب را- زیبا گنجی وپریسا سلیمان زاده - ارج می گذارم. اما، کمی از این که نتوانسته اند، ترجمه درخورد حال، بهینه ورسا داشته باشند ، دلخورم. زیرا به عنوان خواننده از3 سال بابرداشت نا درست شان از اصل متن،غافلم نگهداشته اند. با مرور نسخه انگلیسی بادبادک باز، متوجه شدم که دربرخی موارد حتی اعداد واسم شهر، واحد طول را اشتباه نوشته اند. از استاد زریاب شنیده بودم که حتی ترجمه عنوان کتاب به" بادبادک باز" اشتباه است. با شنیدن این قول، کمی شوکه شدم. اگر اثری از" الف " اش نادرست یا نارسا ترجمه شود،تا آخرین واژه چه بلایی بالای اثر خواهد امد؟! لحظه ی بعد این توجیه وتحلیل را حمل بر خودخواهی نمودم. هنوز درین موردعمیق فکر نکرده ام. ولی درترجمه متن کمی نارسا یی، نقص مفهومی و حتی چشم پوشی  از ترجمه برخی واژه های اساسی داستان دیده می شود. به عنوان خواننده نباید همه شیوایی را درترجمه به لهجه فارسی طالب باشم.

 با توجه به ظرفیت ها وتفاوت های نسبی بستر زبانی - اجتماعی، مترجمان توانسته اند برای فارسی زبان ایرانی  ترجمه خوبی داشته باشند. اما برای گویشوار فارسی - دری وتاجیکان، شیوا نیست. زیرا پرازاستعاره، اصطلاحات ایرانی بوده وزبان داستان ، کوچه بازاری ایرانی می باشد. بهتر بود این اثرمشهورسال به زبان معیاری ورساتر فارسی ترجمه می شد. اگر مشاور افغان قالب وکلمات مروج افغانی را - ان چنانی که روحیه داستان تقاضا دارد - بعوض واژه های لهجه ای ایران می آورد، ترجمه شایسته تر وطبیعی ترمی شد. شاید ایرانیان وتاجیکان بگویند که این همان آش وکاسه سابق است ! جواب این است که ما نباید بسترطبیعی- زبانی اصیل  داستان را برهم زده و اعمال سلیقه روی مفهوم و روح واژه ها نماییم. داستان درکابل،به زبان وروحیه افغانستان آنروز نوشته شده است. پس،باید با سبک بومی و کاربرد واژه های کابلی ترجمه می شد. اما می شود چاره نهایی را یافت ؟

 برای" محلی شدن" یا" لهجه ای گردیدن" زبان داستان بهتراست دوباره مترجم افغانستانی ای کتاب را با درنظرداشت نکات برشمرده شده ونظریات خواهی مجدد مترجمان واهل قلم  به لهجه کابلی - هزاره گی ترجمه کند. موارد وواژه های مختص افغانی را در پرانتیز برای ایرانیان وتاجیکان شرح دهد. این رویکرد، فارسی زبانان را در یادگیری لهجه های متفاوت وکاربرد واژه های مترادف  درلهجه های مشهورسه گانه فارسی برای عین مصداق کمک خواهدشد. مثلا اگر جمله / عبارت ایرانی" تو جون بخواه " را می توان به لهجه فارسی - دری برابریابی کنیم. طبیعی تر، بومی ترو باروح تر خواهد شد.

 هیچکسی نمی تواندکاری را صددرصد درست و معیاری انجام دهد. بلکه کیفیت کارافراد ممنون احسان ظرفیت ها وتوانایی های خویش است. عیب های تخنیکی گفته شده درترجمه بادبادک باز، درهمه کارها دیده می شود. ما نباید ابتکارات وزحمت این مترجمان را هیچ حسا ب کنیم. انها دراکثر مواردتوانسته اند که رسالت ترجمه گیری را انجام دهند. شیره ومایه کلی کتاب می تواند تا حدی قابل قبول باشد. مترجمان توانسته اندتا بگویند که خالد حسینی دراین اثرش پشت چه سوژه ها ومفاهیمی سرگردان است.

جان مطلب کتاب را تا بخش چهارم  می توان دید. دریکی از پاراگراف ها اعتراف تلخ امیر را می خوانیم. گویی می خواهد بگوید که تاریخ ومذهب،خلاف حقایق حاضر یا درحال وقوع را هیچگاهی نمی پذیرند. آیا هزاره گی ای – بی سواد از شکم مادر تا اخرعمر - درمورد یک پشتون تحصیلکرده و شریف نظربدهد؟ ازروحیه داستان می فهمیم که انتقاد روی تبار پشتون ان روزی قطغن بوده است. مرگ یک جفت هزاره گی و بخشش خونبها بدست قاضی - ازکیسه خلیفه- دربدل یک سال خدمت به حکومت، نشان می دهد که مرگ ابدی دوهزاره گی به یک خدمت به دستگاه حکومتی درمورد بچه های سرمایه دار وبا نفوذ معامله می شده است. ما با رویه های دیگر اجتماعی نیز برمی خوریم. رویه ناپدرانه ی پدرامیر با پسرش، وابستگی های شدید سرمایه داران به رژیم وظاهرکاری های پد ر به نام دین . اعمار یتم خانه ازان جمله اند. بنابرفلسفه پدرامیر، " دزدی شنیع ترین " گناه است وتمام ! دراین بخش کتاب، محرومیت حسن وبرخورداری امیر می خوانیم. زیرا ان زمان ، هزاره گی برای خواندن ونوشتن افریده نشده بود! باید از جرم بینی پخ / پخچ،چشمان بادامی مکافات دیده و" خرحمال " بودند! به اعتماد حسن وعلی،رضایت علی به سرنوشت محتوم اش روبرو هستیم. حسن وپدر،ایمان دارند که امیروپدرش"آ قا" جاویدانه شان هستند!                       

 واژ ه های نا مانوس وگاهی ثقیل خالد حسینی، با خم وپیچ طرح های رمان خسته ام کرد. از دو ناخن درز پنجره،  به دیوار همسایه  با چشم ذونقه ای، خیره شدم. پوسترروی پوستر رسوب کرده بود. شعار پوستراولی از هزاره گی ای بود : " اعتماد وتعهد شما را پاس می دارم ." مزخرف و خیلی بزرگترازدهانش حرف زده بود! فورا عبارت " توجون بخواه "ی، حسن بیاد م آمد. عادت مردم است که همیشه این شعاررا ، نثار امیرهای دورانش بکنند. اما چه سود؟

 امروز، اما ، بازیگران وجان خواهان تکثرکرده اند؛ امیران هزاره گی نیز به جان حسن ها افتاده اند. با منطق داستان اغلب ، متعهدان، سرنوشت علی و حسن را داشته و باید به اقای شان اعتماد می کرد ند.انها گویی ازغافل بودند که این گونه بگویند:

وقتی اعتماد من ازریسمان سست عدالت اویزان بود

ودرتمام شهر، قلب چراغ هایی مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره فانوس بستند

ازشقیقه های مضطرب آروزی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وزنده گی من

چیزی نبود ، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری ...

                                                                         " فروغ فرخزاد"

 

 کسی که به این نکته اعتراض دارد، باید روح داستان وزنده گی حسن های مدرن را انکارکنند! پنجره را بستم. ازلغزشهای ذهنم به کسی نگفتم . زیرا این حرف های تابو را باید توتم کرد،لاک پوشاند ودرتاریکخانه دل جهت اعاده وحدت ملی دوران امیروحسن دفن کرد!

گویی هم تباران حسن ، به حقوق سیاسی شان رسیده ومی توانند در پست های بلند - حتی ریاست جمهوری - کاندیدا کرده ودیگر "موش خور " خطاب نشوند. برایم بازهم خنده آور است. درجامعه ما، کاست ها ی جدید بر اصالت "استفاده جویی" ،"غارت"و"منافع فردی " شکل گرفته است. تبارهای " فقیر "،" سرمایه دار" یا " اعیان "، " شوالیه ها" و " مزدوران و غلامانی چون علی" ظاهرشده اند.

 درمیان کتابهایم داستان " بینوایان " هوگو را می پالیدم . چشمم  به مقاله ای "ز وال پشتون ها درافغانستان "ازداکتر انوارالحق احدی "افتاد . عنوان ، با سابقه ذهنی - مطالعاتی امروزمی چسپید. مقاله را مرور سطحی نموده و دانستم که وی - یکی ازکسانی که کاندیدا ریاست جمهوری افغانستان نیز بود – درانجا، سلطه پشتون ها را بعد از سقوط رژیم داکتر نجیب الله پیشبنی وچاره جویی کرده است. احدی به پشتون ها نهیب می زند تا برای اعاده تاجداری پشتونها، حاتم انگشت ملاعمر گردند! با آنکه ازعمر این مقاله مدت ها گذشته،امیدوارم که درذهنیت داکتر احدی - مانند پدرامیر - "، مقوله ای "هنوز می شود کاری کرد تا خوب بود "، تراویده باشد! درغیران بهره این فکر خطرناک بوده و جامعه را به زمان امیروحسن خواهد برد. با سه بار مطالعه این داستان ، فکر می کنم رازق فانی می تواند پیام اصلی بادبادک را بهتر ازمن بگوید:

 همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشد
دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشد

به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را
چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه
ز شراره یی که هر شب دل تنگ می فروشد

به دکان بخت مردم که نشسته است یارب!
گل خنده می ستاند، غم جنگ می فروشد

دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی
که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد

مدتیست کس ندیده گهری به قلزم ما
که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می فروشد

ز تنور طبع فانی تو مجو سرود آرام
مطلب گل ز دکانی که تفنگ می فروشد

                                                              " رازق فانی "

خواب مرغی دغدغه ها را در کف رویا ریخته و مرا واداشت تا این خاطره ام را بنویسم .

کابل - گودی پران خوان

اسیب شناسی رسانه های  چاپی افغانستان

باسقوط طالبان ورنسانس رسانه ای، رشد کمی وکیفی در رسانه های  چاپی  دیده شد؛ قانون رسانه های همگانی ،ازادی بیان را تضمین ونهادهای بین اللملی وداخلی از آن حمایت مادی ومعنوی کردند. با بازتاب اندیشه های احزاب،حلقات سیاسی – مدنی ، دولت وموسسات غیر دولتی،رسانه های الکترونیکی، آژانس های خبری داخلی وبین اللملی با هدف نهادینه نمودن آزادی بیان واندیشه وارد میدان شدند.فکر می شد که با تربیه کادرهای متخصص درآینده نزدیک، دارای نشرات استاندارد، با کیفیت وواقع بین باشیم. اما گویی این مساله(به ویژه رسانه های چاپی) تحقق نیافته است. ما دراین جستار، به آسیب شناسی رسانه های چاپی خواهیم پرداخت. راه های حل نیز را بررسی خواهیم کرد.

محتوای لاغر، کلیشه ای وبه شدت سیاست زده، طراحی آزاردهنده، عکس های گنگ، کلیشه سازی های نا مفهوم ،کهنه گی محتوا،وابستگی عمیق معلوماتی به آژانس ها ورسانه های  فراگیرتر،کدرهای ضعیف، بی تجربه واغلب غیرمتخصص،اشتباهات ویراستاری،نبود زبان یگانه در رسانه ها،پیروی بی چون و چرای ازسایر رسانه ها درانتخاب مطالب، بازار کساد فروش روزنامه ها، روزمره گی وجاخورده گی شدید، ضعف درتغییر افکار جامعه را می توان هنوزپا برجا دید. واژه های ذیل دراین نوشته به این شکل تعریف می شوند:

رسانه ها یا مطبوعات چاپی : روزنامه ، ماهنامه ، فصلنامه وسالنامه.

محتوا: آنچه دربرابر شکل دریک رسانه چاپی مطرح است. نوشته ها، محتوا اند.به مفهوم دیگر، محتوا، لب ولعاب یا" اصل مطلب " را می گوییم. بررسی مفهومی کارتون ها، عکس ها وسایر نمادهای که برای انتقال یک پیام دررسانه جایی را اشغال می کند، مبحث این بخش خواهد بود.

شکل : یک ورق روزنامه را بگیرید، آنچه، نوشته نباشد (عکس، طراحی، کارتون وحتی نوع دیزاین ...) شکل است. بررسی محتوای ظاهری عکس ها، تصاویر وسایر نمودارهای تصویری دراین بخش دسته بندی می شود.

کلیشه : شاید این واژه به مذاق شماخوش نخورد. معمول است که می گویند: حرف های کلیشه ای. اما منظور ازکلیشه، بعضی عناصر ساختاری – طراحی یک رسانه چاپی می باشد. مثلا نام روزنامه ، تاریخ ونمبرمسلسل، لوگو... اکثر کلیشه سازی ها – به معنی معمول اش – کلیشه ای می باشند.آنها مفهوم جدید وروشنی ندارند .

وابستگی معلوماتی : هدف آن این است که رسانه چاپی اکثراخبرنگارمحلی ای را استخدام نکرده و گزارش ها را ازسایت های خبری ویا رسانه های دیگرمستقیما کاپی وچاپ می کنند.البته با توجه به مشکلات مالی رسانه ها، این اقدام را اقتصادی تلقی می کنم؛ولی خوبی دیگر ندارد. مساله دیگری که شاید برخی برآن اعتراض نمایند، " واقعی بودن فکت های سازنده اخبار وگزارش ها " می باشد. این حرف را نیز می پذیرم، با نکته نظریاتی درین مورد.

 اسیب شناسی : منظورم بررسی همه جانبه محتوایی وشکلی رسانه ها بوده تا با مقایسه داده ها  با سیستم اساسی راه حل مناسبی را پیش نهاد کنیم .

طراحی : منظورازطراحی ، شکل ظاهری رسانه های چاپی می باشد.این بحث به صورت عموم رابطه تنگاتنک با شکل دارد. ما به دنبال معنی ونحوه توزیع مطالب واشکال ومیزان بازتاب دهی معنایی انها دریک صفحه می باشیم.

با ارایه تعریف واژگان کلیدی ، وارد بحث شده ویک یک ازضعف های برشمرده را تحلیل وبررسی می کنیم.

محتوای لاغر: هدفم ازارایه این عنوان به حیث یک نکته ضعف آن است که گرداننده گان، نویسنده گان ، گزارشگران ، حتی طراحان ، ویراستاران ...، کمتردارای تخصص کافی هستند. با مطالعه صفحه روزنامه ها، کمترخواننده ای احساس می کند که درعقب متن ، نویسنده ای آگاه ووارد به مسایل  قرار دارد. بعنوان نمونه دراکثررسانه ها  ما شاهد استفاده " حکومت " به جای " دولت " یا برعکس آن می باشیم. حتی به اجبار هم یک مقاله را به پایان برسانید، کمتر مفهوم منسجم، کاربردی، جدید وابتکاری وعلمی دستگیرتان می شود . می توان گفت که  محتوای این گونه رسانه ها دچارسو تغذی شدید فکری می باشد .برخی اوقات اکثر مسایل اجتماعی دارای چند بعد تحلیلی اند. درحالیکه دراکثرخبرها، گزارشها ومسایل تحلیلی،"یک جنبه ای"اند. این مساله را درخبر بحث می کنیم. درهرخبرباید عنصر اساسی " توازن" مراعات شود تا "بی طرفی" خبر ،صحت یابد. با درنظرداشت این معیار، آیا می توان گفت که محتوای این گونه اخبار بی طرفانه می باشد؟ درصورتی که حرف های طرفین انعکاس نیابد (به عنوان جنبه های متفاوت )آیا خبر، بی طرف، متوازن وجامع است؟جوابی وجود ندارد، بجزازاین که بگوییم که محتوای این گونه رسانه ها – اگر سایر ژانرها نیز به عین شکل باشد – لاغر است!

کلیشه گرایی  

کلیشه ای بودن محتوای رسانه ها، به معنی " تکراری بودن " و" بی فایده بودن " ویا حتی " یاوه گویی " است. رسانه های چاپی مملو از مطالب تکراری ای که قبلا درنشریه ، سایت ، آژانس ها نشرشده، است. دست اندرکاران تلاش دارند تا با مطالب درازتر ازافراد مشهور، جای خالی ستون ها را پرکنند ویا هم نام رسانه را بلند ببرند. اکثرا طوری اتفاق می افتد که موضوعی ازطریق نشریات دیگر شهرت پیدا کرده وبعدازچندین بحث وگفتگو دررسانه های چاپی نیز نشر می شود . ما طرفدار اولویت دهی در رسانه ها هستیم. اما باید مراقب وقت وکمیت خواننده گانی که عین مطلب را که از طریق رسانه های دیگری با خبر شده باشند، نیزباشیم. چرا با توجه به قدرت مالی ضعیف رسانه ها و وقت وپایداری ارزش  یک موضوع، درحقیقت به این فکر باشیم که بازیچه بدست خواننده گان بدهیم؟ بدتر آنکه ، کلیشه گرایی  راه بازتاب حقایقی خیلی مهمترروز را سد کرده و" دروازه بانی " را سبب می شود  .

سیاست زده گی

با انکه درصفحه اول رسانه، شعارهای چون " سیاسی ، اجتماعی ... اقتصادی " نوشته اند، رسانه های چاپی نمی توانند خط های نشراتی تعیین شده را تعقیب کنند. به تبع وضع جامعه ونشرات قوی رسانه های که بیشتر روی سیاست متمایل هستند، محتوای رسانه ها، سیاست زده می شوند. علت دیگر سیاست زده گی رسانه ها، ناشی ازمنبع تمویل انها می باشد. چون رسانه ها ازطرف نهاد های سیاسی واحزاب حمایه مالی می گردند ، مجبورند مصلحت حمایت کننده شان را مراعات کنند .  دراین ضمن رسانه های دولتی بیشتر از دیگران غلو می کنند . به عنوان مثال مطابق به استانداردهای خبرنویسی نام ها والقاب، باید مختصرنوشته شود( برخلاف رسم معمول درافغانستان).

شکل وطراحی ازاردهنده : شکل، محتوا نیست.هییات کلی یک نشریه ( قطع وصحافت ) را نیز می توان شکل گفت. رنگ نیز درطراحی نقش عمده را دارد.طراحی به نوعیت شکل دهی محتوا، تصاویر، طرح ها ، کارتون ها ، ستون بندی ، رنگ آمیزی می گویند. اما طراحی آزاردهنده چیست؟ طراحان بدون درنظرداشت اصول اساسی طراحی رسانه های چاپی، دست به طراحی سلیقه ای می زنند. درنتیجه خواننده با مشتی ازمحتوا وشکل درهم ریخته، که بجز از نفرت وآزار چیزی ندارد، روبرو می شود. این گونه برخورد کاهش تعداد خواننده گان اثرزیاد دارد. مطابق به قواعد عمومی نوشتار، درمتن عادی ورسانه ای نباید عنوان عمومی، مانند عنوان فرعی فونت بندی  شوند.با نگاه به صفحه روزنامه ها، دراکثرنوشته ها این نقص دیده می شود. یا اینکه مطابق به اصول اساسی صفحه بندی، باید ازنگاه ستون بندی توازن میان قسمت های اول ( آنرا شمال می گویم) ودوم( جنوب)، چینش تصاویروحتی خالیگاه میان ستون ها مراعات شود. دراکثررسانه ها به دلایل متفاوت این قاعده رعایت می شود. میزان آزاردهی، با نبود اطلاعات دقیق از فن طراحی روزنامه ها دخالت سلیقوی طراحان درنظم طبیعی صفحه وقواعد اساسی، عدم درک ارزش محتوای مطالب وتصاویر، نداشتن آگاهی از اثر دوجانبه محتوا وشکل، شدت تر می گردد. درک اهمیت رنگ ها نیز درطراحی جای خود را دارد .

یک نمونه ازتاثیرعمیق معنایی رنگ را درمورد "روزنامه افغانستان" به یاد دارم . با اهمال دولت درمساله رهایی روزنامه نگار افغان ،اجمل نقشبندی، تمام رسانه ها دست به اعتراض زده بودند. اما این روزنامه، کارعجیبتری نمود. چند روز متوالی یک صفحه روزنامه اش  را فقط به رنگ "سیاه" نشر می کرد . دراین جا اگرچند آن تنوعی که درطراحی های مغلق تر روزنامه ها مطرح است ، وجود نداشت ؛ اما توانست که با رنگ، تاریکی و سیاه روزی آزادی بیان وحمایت دولت از روزنامه نگارن را نشان بدهند. اکثررسانه های چاپی ما سیاه وسفید نشر می شوند. بقیه با وجود انگشت شماربودن شان از رنگ آمیزی بد وآزاردهنده ای رنج می برند . ز یرا طراحان وگرداننده گان یا خود بیرنگ بوده و به همه رنگها عین مفهوم را می تراشند، یا ندانسته رنگ آمیزی می کنند .بازی قانونمند ومفهومی رنگ  ها دررسانه های چاپی ما کم رنگ است.  

چطور انگلیسی یاد گرفتم ؟

چطور انگلیسی یاد گرفتم ؟

 این سوالی است که اغلب برای یاد گیری زبان فرانسوی ازخودم می پرسم. معمولا قبل از سوالی"چگونه" ،"چرایی" مساله ای در ذهن مطرح می شود. پس بهتراست که اول باید سراغ علت یادگیری زبان انگلیسی رفت. من یادگیری انگلیسی را باثر"شوق" وبرای "کاریابی" شروع کردم. با تعقیب برنامه های اموزشی و مطالعه اخبارو داستانهای کوتاه انگلیسی اعتیاد اموزش این زبان دروجودم ریشه دواند. دستور زبان، واژه ها با معنی چندگانه شان و مقایسه قواعد زبانی ، حظ خاصی بمن می دادند. این ها کافی نبودند! فهم درست سخنرانی ها ومتن های سنگین، رویا بودند و محرک قویی دیگری! پشت روزی که بتوانم حرف بزنم و بنویسم روزها و ماهها را فدا می کردم.  آموزش زبان انگلیسی هدف بود." چرا" را یافته بودم، پس"چگونه" برایم روشن بود.افراد متفاوت علل مختلف  برای هدف معیینی دارند. به تبع، "چگونه"های متفاوتی نیزبوجودمی آید. من برای آموزش انگلیسی این راهکرد را عملی کردم :

- تعقیب منظم برنامه های آموزشی زبان: ممکن برای همه مساعد نباشد تا بصورت منظم کورس زبان را تعقیب کنند. فضای آرام دوران دانشگاه مشکلی خاصی برایم بوجود نمی آورد. البته فقط حاضربودن در کلاس کافی نیست. باید همزمان پشتکار ،تقلا وجستجو برای تمرین ومشق اضافی را هم آغازکرد.

- مطالعه مفصل، فشرده ودوام دار : گاهی یک ساعت عمیق وفشرده مطالعه کرده وبقیه را به ولگردی می گذرانیم . این مقبول نیست ! زبان هردم ، کا رآمدی دارد.پس نباید لحظه ها وفرصت ها را ازدست داد. بیادم می آیدکه وقفه ساعت های درسی دانشگاه را با تمرین ساختارهای انگلیسی پر می کردیم! زیرا "تا شب نروی ،روز بجایی نرسی!"  

- مطالعه اخبار وکتا بها : برای کسانی که مبتدی هستند، این پیشنهاد کمی سنگین است. اما درسطح میانی، بهتر است تا روزنامه واخبار کوتاه را بخوانند. متوجه باشید که حفظ لغت موثر نیست. بجای ان باید متن خواند.اگر معنی کلمه ای را از قرینه اش درک کنید، هیچگاهی ازحافظه فرارنمی کند. ممکن معنی کلمات را درقاموس بیابید، اما با تکرار مطالعه متن، کلمه، با معنی اش درذهن حک وبایگانی همیشگی می شود.علاوه بران برای همه سویه های اموزشی، کتاب های وجود دارند. سراغ کتابخانه ها یا انترنت را بگیرید.

- گوش دادن به اخبار ازطریق رادیو: طریقه خوبی است که می توان با آن قوه شنیداری را تقویه کرد. درمحله ما زبان انگلیسی کمترمروج بود.مجبور بودم  اخبار انگلیسی را ازرادیو( بخصوص رادیو بی بی سی ) گوش دهم .این ترفند درتلفظ وبه یادآوری واژه ها خیلی موثر بود. در اول نمی توانستم اخبار بی بی سی یا شبکه دیگر انگلیسی زبان را بفهمم. زیرا با لهجه انگلیسی زبانان اصیل آشنا نبودم . تازه متوجه می شدم که اکثر واژه ها را اشتباه تلفظ می کنم.

دراوایل شاید کمی خسته کن باشد. احقمانه است برای چیزیکه هیچ سودی به شما نرسانیده، وقت گرانبها را قربانی کنید ! اما، انگلیسیان می گویند" چیزی را ازدست بده تاعوضش چیزکی را بدست بیا وری!" متوجه باشید که شما  قدرت درک یک زبان را اساسگذاری و انکشاف می دهید! کارزود رس و ساده ای را انجام نمی دهید. برخی، مشاهده فیلم های انگلیسی زبان را موثرمی دانند. من تجربه نکرده ام. روش را باحضور تصویر و صدا،مثبت و موثر ارزیابی می کنم .اما، درفیلم ها،زبان ادبی – که آموزنده گان زبان به آن عادت دارند- کمتر استعمال می شود. پس شاید کمتر موثر باشد. دوستانم توانسته اند از این روش هم کاربگیرند! این روش برای کسانیکه مهارت های زبانی شان انکشاف یافته، موثراست. اگر نتوانیم ازطریق گوش بشنویم، حداقل چشم به کمک ما می شتابد. اما استادی، شاگردانش را به این روش تشویق نمی کند. بلکه با وجود تلویزیون، انها را پشت به صفحه می نشاند. توصیه می کند که جریان خیال ، تصویرپردازیها وتمرکز را با صدا ها هماهنگ کنید. امتحان کنید،مفت است!

- دوستان نوآموز: روش خوبی است، برای تصحیح وانکشاف مهارت های گفتاری. زیرا زبان وپل مشترک میان شما، انگلیسی است! مجبورید که انگلیسی حرف بزنید.اگر ارتباط ازسطح مکالمه گسترده تر شود ، موثرترخواهد شد. می توانید نوشته ها را بصورت دسته جمعی ویرایش کنید . چند واژه جدید را درهر دیدار به یکدیگر بیاموزانید.

اگر رفیق، انگلیسی زبان مادری  باشد، تلفط صحیح ومعیاری را نیز یاد می گیرید. اگرهردوهم مسلک، داکتر، باشید، بهترین راهنما یکدیگرهستید، بحث های تخنیکی ، مستلزم فهم یا ارایه معلومات اضافی واصطلاحات اساسی ،که باید با زبان انگلیسی ردوبدل شوند، هست. درمحیط های متفاوت ( پارک، خیابان، خانه،دفتر ... )رفته ودرمورد مسایل مرتبط به محیط صحبت کنید.

- ترجمه : این یکی کمک می کند تا روی معانی و ابعاد مختلف معنایی واژه ها بیاندیشید. کارسختی است. زیرا که مهارت دوجانبه می خواهد.مترجم باید زبانی اول ( مبدا ) ودوم ( مقصد) را باید خوب بداند. درعین حال دارای قوه مفهوم گیری قوی باشد. حتی، مبتدیان هم می توانند ترجمه کنند؛ اما به اندازه توان! نا امید  نشوید .تمرین را شروع کنید. اگر نتوانستید روی کاغذ ترجمه کنید، دراول فقط از یک سطر، 4 واژه را با خود(روی زبان) ترجمه کنید.

-  نامه نویسی ومباحثه رودرو ازانترنت : یک دوست چینایی دارم که انگلیسی ابتدایی اش را ازطریق چت ونامه نویسی انکشاف داده است. نامه نویسی وویرایش نوشته های دیگران هم نتیجه مثبت داده است. ترفند مباحثه رودروی برای مدت زیاد ممکن نیست. مطابق به توافق باهم مباجثه کنید. معامله، پرسودتر از چت در چت روم با افراد ناشناس است! از گوگل ، سایت های آموزشی زبان انگلیسی را بپالید. یک بار تجربه کنید! ازطریق وبلاگها ،سایت ها وخانه های مخصوص مباحثه رودرو( چت )، افراد مفید را بیابید.اما متوجه باشید که شانس یافتن فرد مناسب وصاحب معلوما ت استاندارد، کم است. یک ترفند" آب زیرکاهی " و فوق العاده مفید دیگرهم دارم :اگرپسر هستید، دراین سایت ها خود را دختر یا زن معرفی کنید. زیرا می توانید مشتری زیاد را جذب کنید! همه افراد این سایت ها آ دمهای بد نیستند!اشنایی من ودوست چینایی ام ازیکی ازاین سایت ها اغازشد. با کمک وی خیلی ازخالیگاه های زبانی ام را متوجه شدم.

موفق باشید .

انسانیت

 

زندگی دردهکده جهانی خود بخود الزامیت دانستن وپرسش برخی ازمسایل را به میان می آورد. مثلا انسانیت چیست ؟ آیا میان انسان وانسانیت رابطه تنگاتنگی وجود دارد؟ ارزشهای نهفته درانسانیت چیست؟ تحولات وبهبودی که این موضوع درزنده گی بشرآورده چه می باشد؟ تاکنون کدام اقدام درراه حفاظت حقوق انسانی روی دست گرفته شده است؟

قاموس اکسفورد انسانیت را به حالتی می گوید که" کسی مانند خدا ... نباشد " یا " مشخصه که فردی با همه ازجمله هم نوع خود وحتی حیوانات مهربان باشد ...." آندره مالرو انسان را" انبان کوچک وحقیری ازرازها ورمزها" می داند. پس انسانیت می تواند به معنی صفت متبارز ازموجودی بنام " انسان" باشد. به مفهوم مصطلح انسانیت را می توان " اداب معاشرت " معنی کرد. تعریف سازمانهای مدافع حقوق بشر، بشریت یا انسانیت  را به انجام اعمالی که حقوق وآزادی دیگران را سلب نکند ،توجیه می کند. معنی چهارم انسانیت مروج " مساوات "،" برادری " و" آزادی " می باشد. پس می توان گفت که میان انسان وانسانیت رابطه  تنگاتنگی وجود دارد. بشر برای بقا،نیازمند صلح وآرامش می باشد.

 با توجه به نکات یاد شده زنده گی انسانها منهای انسانیت، خالی ازمعنی حقیقی است. برای کسانی که می خواهند نحله زنده گی بشررا دراین کره بخشکاند، بهترین راه آن است که پا روی حرمت واحترام انسانیت بگذارند.

انسان و انسانیت ؟

 

یکی ازاهداف اساسی نماد، تلاش برای شناسانیدن انسان امروزی وانسانیت درخورد وی می باشد. ایجاد نماد های تازه ودرخورانسانیت با تضارب وتشریک اندیشه های متفاوت  - بعنوان عوامل زیربنایی حرکت  بسوی جامعه جدید وانسانی تر - ممکن می شود. نماد می خواهد درین راستا رشته مقالاتی را نشرنماید.  

با استفاده ازنظریات دوستان وتحقیقات شخصی، به دنبال معنی اساسی " انسان " ازدید گاه های متفاوت هستیم. تا مبنی برآن نمادهای متفاوت بشریت را تجربه کنیم . با شناخت این فکتور اساسی می توانیم به بیان مشابهت وتفاوت  برسیم. ما به  دنبال اختراع ایده ال(مدینه فاضله ) نیستیم. درعوض باید درمورد مسایل مهمتر فکر کرده وبنویسیم.  

مقالاتی که اندیشه های متفاوت ازمکاتب وافراد مختلف را نماینده گی کنند، ما را دراین پروژه دست توانایی خواهد داد." انسان موجود نا شناخته" گفته شده و هرکی دراین مورد ابرازعقیده شخصی نموده ویا به گفته های دیگران اکتفا کرده اند.همه می توانند با ایده های جدید( بر رد نظریات سابقه ونماد ) درراه شناسایی بهترانسان وانسانیت کمک کنند. بنابررسم نوپذیری، به این قلم بدستان را دراولویت قرارخواهیم داد.

این وبلاگ به مذهب خاصی تعلق نداشته و می تواند اندیشه های کاملا متضاد را میزبان خوبی باشد. می توانید درمورد انسان ابرازنظر نمایید. ممکن کسی انسان را ازدیدمذهبی ویا با اندیشه خلاف ان تحلیل کند؛ اما به هرصورت حرفی برای گفتن دارد و باید شنیده شود! یا یک لیبرال یا محافظه کار با آبشخور اندیشه های کمونیستی یا آزاد ... به موضوع بنگرد. با احترام به آزادی بیان وپارادایم همزیستی باید درمورد برخی ازقواعد متوجه بود.

به امید همکاری  انسان دوستانه انسانان متعهد به شناخت خود وهم نوعانشان!

 

مسلمان زاده

  تصویب وتوشیح احوال شخصیه شعییان افغانستان؛ سوال های اساسی را به میان آورد. چرا این قواعد آنقدرازانظارمخفی  و حساس تلقی می شود؟ احوال شخصیه شیعیان برکدام معیار استوار است؟  نقض اساسی این گونه قوانین چیست؟ چرا این قانون برخلاف قانون اساسی برای مرد" حق تمکین " نا برابرانه قایل است؟ تکلیف مردان چه؟ سرانجام به عنوان یک مسلمان تا چه حد  به این گونه قواعد به چشم راهکردهای اساسی مذهبی دیده ویا نادیده اش گرفت؟برخلاف ادعا، عده معدود مسلمانان رنج تحقیق درمورد قواعد اسلام را بخود داده وبدنبال درک ریشه ای مسایل دینی می باشد.ازنطرفکری افراد انگشت شماری "مسلمان" بوده وبقیه" مسلمان زاده" می باشند. " توارث عقیده " بر" تحقیق علمی" برتری می یابد ( ازآن جمله درمورد احوال شخصیه شیعیان.)

به عنوان یک مسلمان (زاده ) دچار سردرگمی هستم.می شنوم  که " زنان نمی توانند بدون اجازه همسرش پا ازخانه بیرون بگذارند ". اما مردان می توانند سالیان متمادی به مسافرت کنند.همیشه این حرف تکرار می گردد! عمه ام نمی تواند بدون اجازه شوهر درخانه ما بیایند! ازنگاه شرع دختران را درسن14 سالگی به شوهردهند ودرغیرآن فردی می تواند به وکالت طفل صغیرتعیین شده و او را به شوهر بدهند. به عقد در آوردن  دختر8 ساله عربستانی را دراین اواخر همه شنیدیم.

با این مقدمه می خواهم بیشتر درمورد زنده گی یک خانواده مسلمان و مسلمان زاد گان بنویسم. با توشیح قانون احوال شخصیه شیعیان، شوکه شدم چه مسلمان بی خبری هستم!چه مزخرفاتی دردینی که تاریخ وامروزم را زیر گرفته بنام دین وقانون الهی تحمیل می گردد؟! شرمیدم ازمسلمان زاده گی ام! برای خود وسایرمسلمان زاده ها، حق سوال واعتراض رانمی دهم. گفته اند که نمی توانیم حقیقت اسلام را نمایان نماییم. آنها حق دارند که ازغفلت ما استفاده برده  وهرقاعده ای را که با معیارهای ذهنی وسلیقه شان جور بیاید با مارک مذهب وارد بازار فکروعقیده مان کنند. احوال شخصیه نویسان ،حق دارند قانون بسازند( برعکس ما!) چون معلومات دینی تاریخی شان سرآمد روزگاراست! ما نخواسته ایم جهان، زنده گی وعقیده را ازعینک خود ببنیم .اکنون محدبیت عدسی های کهنه بین حاجی اقایان! ما را کور کرده است.

من برتوشیح رییس جمهور، سهل انگاری وتباین نمایند گان مجلس در مورد حقوق بشر، تعیین نحوه زند گی وساختار یک خانواده درتعجبم! آیا خود حاضرند به پیروی ازین قانون،8 طفل هشت ساله اش را با قیمومیت خود، به عقد مردی درآورد؟ اگرنی، قانون را برای کی ساخته اند؟ آنها حاضرند تا با وجود حمایت  قانون اساسی، برخوردارای حقوق اساسی ( ازجمله انتخاب آزاد شوهر ) از حقیقت پرده پوشی کنند؟ اگرآری ، چطوری می توان انها را حافظ تطبیق سالم قانون اساسی دانست؟ چرا بدون توجه به خواسته های  غریزی،محبت، نیازمندی های اقتصادی وحمایت روانی مردان می توانند سالها ی دراز، زنان را ترک کنند ؟ اما زنان نی! چرا قانون سازان به تبعات منفی این گونه قوانین اعتراض نکرده اند؟

 بادرنظرداشت معنی اصلی مذهب،آ یا قانون احوال شخصیه می تواند با محتوایش شیعیان رابه خوشبختی برساند؟! جواب منفی است. آیا واقعا مذهب مرده است؟ بازهم منفی! توجیه منطقی چه می تواند باشد؟ اکثرقواعد وقرائت های مذهبی ما عمربلند وریشه عمیق درسنت های قبیلوی وذهنیت تاریخی دارد. این قوانین نمی تواند به صورت منطقی توجیه شود. درغیران باید با توجه به تغییرات عصری ودرخور جامعه بازنگری شود.

 من تخصص درامور دینی نداشته و می پذیرم که - شاید- قانون احوال شخصیه شیعیان با اصول قدیمی مذهب جعفری مطابقت داشته باشد. اما به این ایمان دارم که این قانون عصری و عملی نیست! شعییان، دین ومذهب شان را پدیده ای برخواسته ازجامعه وبرای جامعه می دانند، تا قوانین سرهم شده،غیرعملی وبیهوده!

 اجتهاد درمذهب اهل سنت جایزنمی باشد. پس مسایل مشابه وسایر موارد فقهی سنی ها را تفسیروتوجیه می کنند؟ حتما شدیدتر وکهنه تر ازشیعیان ! زیرا که قوانین شیعیان معتقد به مقوله " اسلام و مقتضیات زمان " است . مثلا درمورد مدت زمانی که زنی که شوهرش مفقود شده ، مذاهب اهل سنت اختلاف زیاد دارند. برخی می گویند تا  40 سال باید زن مرد باشدو شوهردومی نکند. میانگین عمردرافغانستان 43-45سال برآورد شده است . آیا این قانون برای زن افغانی راه رسیدن به خوشخبتی می باشد؟!  

نقص اساسی ویا علت ماهوی این گونه قواعد ازتناقض میان سیستم حقوقی مراعات شده درزمان نوشتن قانون اساسی و آموزه های شرعی می باشد. قانون اساسی درچارچوب کلی حقوق لاییک شعایر وقواعد اسلامی را درخود جا داده است. مثلا درتعیین سن طفل،ازدواج ومساوات زن ومرد دربرخورداری ازحقوق وآزادی ها میان قانون اساسی و شریعت تضاد وجود دارد. برحسب قانون لاییک سن بلوغ را 18 سال درحالیکه ازنگاه شرعی  چهارده سالگی سن بلوغ برای دختر نه سال یا به قولی چهارده سال و برای پسر 15 سالگی می باشد.

 ما نسل مسلمان جوان نباید اجازه دهیم تا بار دیگر پایه های اساسی افکار دینی ما را افکار پوچ که محمد با آنها جنگید ،تخدیرکند.برای معلومات جدید، کارا،عملی ومنطقی ، تلاش وتفکر نماییم. از"مسلمان زاده "بودن به "مسلمان شدن" تحول نماییم. ما لکه های ضخیم را ازروی حقایق دینی زودوده ، زنان را مانند مردان حق قایل شویم. محتاط باشیم که کسی به عنوان نماینده خدا ، متولیان مذهب زنده گی را از فیلترهای چرکین وکهنه شان بگذراند.

تلق وتلوق

 این بهار بیست وچهارمین سال زنده گی ام را تجلیل می کنم. مادرم می گوید که دردهکده دورافتاده یکی ازولسوالی های غزنی " جاغوری " درناوه و درخانواده مذهبی - فرهنگی  چشم به جهان گشوده ام . پدر با یکی از دختران این ناحیه ازدواج کرده است.

تصویر اولین روزی را که پا دراستان مکتب گذاشتم بیاد دارم: ضعیف ولرزان! پیرمردی با عمامه سیاه، محاسن سفید وخمچه ای دردست  سبق ام داد.ترسووشرمو بودم. سه چهارسالی زیرعمامه وکلاه این آخند وآن ملا بودم. خیلی مزه دار نبود. سواد نیم بند فارسی، چند تاکلمه عربی آموختم. اصول دین را هرروز ازدرز لبان  استاد می شنیدم. اکنون که تصویررا بزرگنمایی می کنم،صدایش را می چرخانم ، گویی داد می زد: " فروع دین 10 است. اول نماز... ودهم لعنت به عمرخطا ؟!"

 فکر می کرد م که کنج مسجد به سلیقه ام نمی خورد؛ اما چه بسا که می ترسیدم که به ذوق پدرمذهبی ام نشیند! هر ازگاهی نگاه سردی به پسران جسوری که کش کش بینی وتلق وتلوق کفش های پلاستیکی شان به گوش من ومسجد می آمد، می انداختم.ازپشت شیشه های کثیف،کهنه وبنظرم  مقدس، دزدکی به آنها خیره می شدم . شوخ وآزاد بودند.چندین کتاب ابتدایی عربی ودیوان حافظ ... را خواندم.

... روزی پدرم من و برادر را به مکتب دولتی یا اسکول (به اصطلاح مردم محل) برد. گویی ویندوزما را بدل کرد! مرد کوتاه، قیل وقالیی هی داد می زد:"فارسی تان را بکشید !" از اعداد وعملیه های چهارگانه ریاضی ،علوم تجربی چیزی نمی فهمیدم. مات ومبهوت بودم وبا  سواد نیم بند فارسی، عبارات فارسی را سریع ،غلط وبه ندرت درست ، می خواندم. اما ، چه بسا که میان خالی وبی مفهوم بودند!ریاضی را تا کنون یکی ازمشکلترین، پرمشقترین ها می دانم.هم صنفانم بچه های خوبی بودند ودر ریاضی کمکم می کردند.  

ماه ها گذشت تا ازقطار شاگردان چیزنفهم  بیرون بیایم . درصنف چهارم نمره خوبی داشتم برعکس سال بعدی اش. اکنون سواد ابتدایی ریاضی پدر را نیم کشیده می دانستم. وی خم وپیچ فیصدی وتناسب را ...نمی فهمید. استادان بدی داشتیم وهردم چوب وچماق می داد! امتحان هم به یک " گاو مرگی " می گذشت.آخر جاده دلسردی ایستاده بودم. درس نمی خواندم. ولگردی، بی سرنوشتی، فقر، بی آلایشی مردمی که مثل مجرمی به من می نگریستند، بیدادمی کرد. ضعف وناتوانی خانواده درپاسخگویی های آروزهایم را با سردی پاییزرا با دست های ترکیده وچروکیده  تقدیم به سال ششم تعلیمی نمودم .اکنون، چوپان خانواده هم بودم . ماموریت نهایت خسته کن، سخت وسهل انگارانه بود! گاهی فکر می کردم آیا می شود آزاد بود و فوتبال کرد؟ همیش این سوالی های خواب آوربا خواب های مرغی کنارجاده وپلوانها همراه بود. از خود می پرسیدم " چرا بچه های سرمایه دارهم بزچران نیستند؟ آنها کی بزهایشان می چرانند؟ چرا آنها تنها بازی وسروگوشی دارند؟ اکثر اوقات که خوابم می برد. بزها با استفاده ازین شانس استراتیژیک، شروع به پیشروی به کشته دهقانان خرفت می کردند. چند بارخوب کتکم زده اند. بعد از24 بهار زنده گی ، تشکری نفرین آمیزم را به آنها هدیه می کنم . آنها بودند  که نمی خواستند احساس کودکانه ام  را درک کنند وسیلی های سخت حواله صورتم نکنند؟!

...صنف7 دوره  عطفی بود که درزنده گی ام گیره خورد . تعطیلات زمستانی را با برف های شدید گذرانیدم . بهارش با غوغای ازفقر دردهکده  همراه بود. عکسی که ازاین دوران مرا نا توان ، کبود، هراس نشان می دهد.

 مردم محله بیشتر به آسمان چشم می دوختند وکمتر علاقمند به تکان دست با سکتورزراعت بودند. پدرم اکثرا بیکار بود. وی که قبلا درآن مسجد واین بیشه وظیفه ی دست وپا می کرد؛ ماه ها بیکاری را تجربه کرده بود.  امسال لاتری اش برآمده و معلم ما شد. تصمیم به نفع من سنجیده شده بود. او تشویقم می کرد تا ازنا امیدی بیرون آمدم. برای خانواده جدیت من، تلاش وضرب شصتی که درصنف چهارم نشان داده بودم ،عجیب می نمود. پدرم همیشه رویم حساب می کرد حتی دردیوانگی هایم مرا صفر صفر نمی دانست. چندین بار گوشه کانه هایش را با استادان دیدم. تعدادی ازاستادان درصنف سهم بیشتربرایم می دادند وبا عملکردهای خوبم ، تشویقم می کردند. برخی اوقات این کارها به نظرم حتی تمجید چاپلوسانه ای به نظرم می رسید! همیشه ایام به کام ما هم نبود. معلمانی که با پدرسروکله می زدند، مراعات حال مرا با نمرات منفی یا حداقل سرکوبی روحی میان داشتند !

اداره مکتب صحنه کشمکش ها بود .اغلب اوقات شعله اختلافات دامن فرصت های درسی را نیزمی گرفت. هرکسی سنگ خدمت به سینه ومهر ملامت برپیشانی دیگری می زد .روزی را به یاد دارم که تا کنون به دمیدن روح به صدا، سیما درشتی وزشتی اش موی بربدنم راست می کند وازن می شرمم .

زنگ تفریح نواخته شد. شاگردان دود وار ازدل دروازه ها با هلهله ها وخاکباد بریکدیگر پیشی می گرفتند. ناگهان صدای خشم وغرش پدر باریک ، بلند وموج دار که مشتی ناسزا را بارداشت به گوشم زنگ زد. تکان خوردم. زن کسی را دشنام می داد. بی قرارشدم ،شرمو و رنگ باخته ! پدرهی تلاش داشت حریف را بکوبد . مردد بودم ؛ حادثه خوب است یا شرم اور؟ من شاگردم یا بچه طرف منازعه؟ صف های قد درقد شده  با نعره سرمعلم تسبیح وار کنده شد .آخرین حرف پدر، ماجرا را به اداره کشاند : " برو بچیم  ... حق خود را می گیرم " حشکیده بودم. شرم،عجز،حماقت، طرفداری پدر،حرف های رکیک استادان  مجسمه ام کرده بود. با خود گفتم : "حق کس را خورد؟ پدرخوب کردی !" 

 ساعت بعدی کمیا بود. زنده گی الکترونها ،ساختمان اتم با دادوگرفت دیپلماتیکی عناصر ظریف،عمیق،جدید وجدی می نمود. درسهای مالیکول وطبیعت فزیک را هنوز بیاد دارم.صرف  افعال عر بی درزمان های مختلف جالب بودند. تازه می فهمیدم که اعراب چگونه زنان را ازمردان تفکیک می کنند.صرف افعال مردعرب با زنش مجزا بود. درسهای ریاضی هم بد نبود. مباحثی را که قبلابا سهل انگاری  ازدست داده بودم؛ ازنو یاد می گرفتم. از استاد ریاضی نفرت داشتم .اوعادت داشت که سری پا نشسته وبا حالت غمزده ای چشمانش را درتاریکی لای زانوهایش گم کند. پدرم تاریخ درس می داد.گاهی ما را با حمورابی ،زمانی  با هومرویونان، به بین النهرین ومدنیت موهنجودارو هراپه  واهرام سه گانه مصر می برد. بیولوژی دنیای دیگربود. ورود درنهاد خود مبهوتم می کرد!گویی عوض شده باشم!

  ازرفیقانم فاصله می گرفتم .خواب سبک داشتم. مطالعه ام بیشترشده بود.دیگرتحرک مطالعاتی ام درلای عملیه های ریاضی ونفرت از آن غروب نکرده وتوازن معادلات کیمیا آزارم نمی داد. کمتر دلهره داشتم  ویا اززنده گی دست می شستم  کتاب های زمخت وچاقولو پدر، محل وسوژه پوزخند همیشه گی ام نبود.لای آنها درمی آمدم.اما فهم شان مشکل بود. برخی اوقات ازنژاد کتابهای پوش چرمی نفرت داشتم وبرکهنه گی هایشان - تا هنوز- خنده ام می گرفت.این کهنه جانها چه طراوتی برای ذهن خواهد داد؟! اما مال پدرم بود ند، پس دوست شان داشتم حتی به خاطر او!  

 

 

 

برو قوی باش !

 

 

امسال روز زن افغانستانی درکنارگردهمایی های پراکنده و پوشش دهی ملال آور، با مرگ دختری دربستر خشونت های خانواده گی تجلیل گردید.

وقوع این حادثه همزمان با سخنان بی سروپی سخنرانان، اعلان نفرت از سلطه مردسالاری،حرکات سمبولیک استفاده جویان همرنگی اش را می نمایاند. با توجه به وقوع این گونه رخدادها من، قید"اغلب " را بکار برده ومی پرسم در روزی که بایدحقوق زن تجلیل گردد؛ چرا زنی مسبب قتل هم جنسش می گردد؟چه عوامل باعث می شود که زنان نه تنها درپی دفاع ازحقو ق شان نبوده،بلکه درراستا نقض ان نیز اقدام کند؟علت اجتماعی این حادثه چیست؟ آیا می توان مسایل اقتصادی وجنسیتی را دخیل دانست؟ مفهوم این گونه عملکردها چه می باشد؟ چگونه می توان چشمداشت مساوات حقوق زنان ومصون بودنش را ازتعدی  مردان وخود زنان را داشت ؟ آیا عملکرد نهادهای چون وزارت امورزنان می تواند راهی به پیش بگشاید؟اگر جواب مثبت است، چرا این  نهاد ها نمی توانند نقش موثر بازی کنند؟

 درجامعه سنتی و مردسالار افغانستان وقوع این گو نه حوادث جز جداناشدنی زنده گی روزمره زنان بوده وچه بسا که از8 مارچ سال قبل تا امسال ده ها مورد نقض حقوق زنان پوشش خبری یافته و یا دربا د خشم ناقضان حقوق بشر به دفینه ها سپرده شده اند! این یکی به لحاظ حساسیت زمان( درروز تجلیل ازحقوق زن) و نقش مجری ( زنی که مسبب غیرمستقیم قتل دختری بوده است )جدیدتر به نظر می رسد. کمتر اتقاق می افتاد که زنی به اثرخشونت های هم جنسش ازحقوق اولیه "حیات "محروم شود. واقعه خود کشی فاطمه 16 ساله گویای این حقیقت است که اهمیت حق زن وروز زن به معنی واقعی اش درک نگردیده وزنان حتی از"حق زنده گی آزاد"محروم" ساخته می شوند. معنی دوم این مرگ آنست که زن حق زنده گی ازاد را نداشته وهیچ منبع مطمین نمی تواند ان را تضمین کند. زیرا فاطمه درخواست کمک نموده، کسی باوی همکاری نشده است. به سومین عبارت زنان حق ندارند خارج ازحیطه فرض شده قدم بگذارند.درغیرآن باید زیر آماج  خشونت های خانواده ،رسوم نا پسند جان دهند

اکثرزنان افغانی زنده گی شان درسایه اعمال مردانی رقم می خورد که کمتربه فکربازگردانیدن حقوق زنان می باشند.ازطرفی منطقی نیست که در  کشاکش وتضاد نوعی – جنسی، زنان منتظر شگفتن مقوله " تفویذ حقوق"شان باشند. برعکس باید بپا خاسته حقوق شان را خودبدست آورند.

با اشاره به تجلیل نمادین روززن، بهتر بود که پروژه اقتصادی برای خود کفایی اقتصادی زنان، برنامه های ارتقا ظرفیت ، نهادهای تحقیقاتی درمور د حقوق اساسی زنان و راه های تبلیغ در جامعه ، انستیوت ها ودانشکده های مخصوص زنان درین روز افتتاح می شد. زنان به عوض استدیوم ها وشعارسردادن بدون نتیجه، درکارخانه ها و دانشگاه ها اینده شان را رقم می زنند. زیرا زمانیکه  نیازمند ی های اقتصادی، بی خبری ازحقوق اساسی، رسم های نا پسند ومخل حق اساسی زنان ازمیان برود، زمینه تحصیل حقوق مساعد می گردد .

نهادهای مدنی ومدافعان حقوق زنان درانجام مسوولیت های خویش پوشالی عمل می کنند.عجیب تر ازان نماینده های زنان درپارلمان نیز دست به الاشه زده ویا دربند تامین منافع شخصی ویا آنانی هستند که ماهرانه حلقه نقض حقوق زنان را تنگتر می کنند. بنابرین وزارت امور زنان ، نهاد های مدافع حقوق مدنی وحقوق زنان ونماینده های زنان درپارلمان مقصر اصلی نقض حقوق زن هستند. آنها تاکنون نتوانسته اند  درحلقه کوچک پارلمان " زن بودن" ، " حقوق زن " را ثابت کنند. پس می توان گفت که این خود زنان است که حقشان را نقض کرده ونمی توان نقصیر را به مولفه های فرهنگی ومردسالاری ربط داد.

من نمی خواهم بعنوان یک مرد بنویسم؛ بلکه شیوه تحقیق را تعقیب می کنم. با توجه به عملکرد وکیلان زن تنها سواد وتحصیل نمی تواند برای احقاق حقوق زنان درجامعه کاری ازپیش ببرد. باید مقوله " زن بودن وبشر بودن " درمرحله اول درحق زنان نیزمطرح شده وازحق مساوی با مردان برخوردارشوند.زنان افغانستان باید تحقیق عمیق درمورد موقف اجتماعی شان، مشکلاتی که درراه توسعه وپیروزی جنبش ها حقوق زنان را  با استفاده از تجارب نهضت زنان سایر کشورها انجام دهند . دراین صورت آنها با پیوند به زنان سایر کشورها خود را به عنوان " بشر آزاد وبرخوردار ازحقوق مساوی بامردان " شناخته و خود درصدد احیا حقوق شان برخواهند آمد. زنی هم جنسش را با اعمال خشونت ها از زنده گی محروم نخواهد کرد .

اگر بخواهیم جامعه ایده آل با حقوق وامتیازات مساوی برای مردوزن را تجربه کنیم؛ باید قبل ازهمه دید اجتماعی شهروندان نظر به یکدیگر تفاوت نموده و معیار جنسیت ازمیان برداشته شود.بهتر است خود زنان بپا خاسته و بر مقوله " برو قوی باش !"بیشتر تمرکز کنند.

من ونماد

بگذارید حسی را اززمان تاسیس " نماد " بیان کنم. شاید همه ازواژه نماد،"سمبولیک بودن" ویا "سمبولیسم" را مفهوم گیری کنند. بنابراین به این فکر بودم که نام وبلاگم را تغییردهم.اما دیدم که "نماد"، کلمه بجایی برای بیان اهداف وآروزهایم می باشد. من، نماد را بنا برگفته پروفیسور"دینس " استاد دانشگاه بوستون  به مفهوم " نماینده یک ایده ..." می پندارم. دسته ای ،شاید واژه های " نشانه" و" علامه " را بهتراز"نماد" بدانند. اما بگفته این استاد " علایم، انحصاری اند " و"نشانه ها، نزدیک به اصل .... " ما بدنبال انحصارگرایی فکری ازلابلای علایم زنده ومرده نیستیم.بل، با رد آن، کناره گیری ازهمسان سازی های نابخردانه ومعمول ودربرگیری کلیات مسایل، نماد را محل بحث وسخنگاه تیپ های متفاوت اندیشمندان ساخته و بسوی آرمان مشترک" نجات بشر" گام قرارمی دهیم.

 بهترین گزینه برای مرحله عبوری ، تمرکزروی جریانات وتحولات اجتماعی، سیاسی، اقتصاد وتعلیمی" افغانستان " است. افغانستان یکی ازبزرگترین معضل جهان می باشد.سرعت پدیداری تغییرات نسبت به اکثر کشورها دران بیشتردیده می شود. با وجود تمرکزابرمردان ومتفکران جهان؛ چرا آ رامش دراین " زخم نا سور" بازنمی گردد؟ وضعیت اقتصادی، صحی وتعلیمی قانع کننده نیست. افغانستان یکی ازفاسد ترین حکومت ها وضعیف ترین سیستم های خدماتی را تجربه کرده وبیشترین فیصدی مرگ مادران ونوزادان را دارد! 

تا این قسمت روی کلیات نوشته ام .اکنون  متمرکزتر روی محتوای نماد بحث  می کنم . باید ازخود پرسید که مشکلترین عواملی که می تواند در راه ثبا ت ورفاه بشری سد واقع گردد، کدامها اند؟ برای دریافت جواب اگر عوامل ایجادی مشکلاتی که بشر نمی تواند به آنها برسد را مطرح کنیم، بهتر خواهد بود. فاکتورهای زیریم می توانند در اساسگذاری یک جامعه مرفه ومترقی نقش اساسی را بازی کنند :

- امنیت

- انکشاف وتوسعه اقتصادی ووجود زیرساخت های اقتصادی

- رشد نهادهای تحقیقاتی و علمی

- صحت وبهداشت

- آزادی های سیاسی واحترام به حقوق بشر

- کثرت گرایی سیاسی

- وجود رسانه های آزاد 

- وجود حکومت ودولت مشروع

- دسترسی متوازن به منابع اساسی انرژی و آب

- سرمایه گذاری برای رشد استعداد نیروهای انسانی

- تلاش برای تغییر ساختارهای دست و پاگیر .

درابن وبلاگ می کوشیم تا موضوعات مذکور تعریف  وتبیین گردد. ما برآنیم تا با استفاده ازنماد گزاری های مشخص ، بتوانیم به نجات بشر ازورای اندیشه های سالم وکارا نایل آییم.از روشن بیننان واندیشه وران  می خواهم که درارایه آرا و نقادی های شان یاری کنیم.

 

من ونماد (2)

 من ونماد (2)

 بگذارید حس دیگری را اززمان تاسیس " نماد " بیان کنم . شاید همه  ازواژه  ای نماد، "سمبولیک بودن " ویا " سمبولیسم " را مفهوم گیری کنند . بنابراین به این فکر بودم که نام را تغییردهم . اما "نماد"، کلمه ای  بجایی برای اهداف واروزهایم دراین وبلاگ  می ماند . زیرا من نماد را بنا برگفته " پروفیسوردینس استاد دانشگاه بوستون " به مفهوم " نماینده یک ایده ... " می پندارم . این دسته شاید واژه های   " نشانه" و" علامه " را بهترازاین نام بدانند ؛ ولی بازهم به گفته این استاد " علایم،  انحصاری اند " و"نشانه ها، نزدیک به اصل خود ... " درحالی که هدف ازایجاد این وبلاگ ان نیست که ما به دنبال انحصارگرایی فکری ازلای علایم زنده ومرده جامعه باشیم ، بلکه ما برانیم که با رد ان ، کناره گیری ازهمسان سازی های نابخردانه معمول ودربرگیری کلیات مسایل بشری، نماد را محل بحث و " قراردادهای" منطقی مطرح شده ازجانب تیپ های متفاوت ازاندیشمند ان  قرارداده و به سوی ارمان مشترک " نجات بشر" گام برداریم . به عبارتی نویسنده می خواهد با داشتن نظریا ت متفاوت وبراندازهای نکات فکری ، گام به گام  را ه های شناخت  ، تعریف وتکیه گاه های  را که  بشربا تکیه به انها ، برخمود فکری واجتماعی  کنونی را تغییردهد دریافته و برای تمام بشر"نماد سازی " نماید.

اما ایا می شود سنگ همه را به سینه زد ویا هیچ به دیگران فکر نه کرد ؟ جواب دو رخ دارد . اگر طرزدید " بین ادم اعضای یکدیگرند" باشد ؛ به اساس همگونی " گوهر" ، " همه عضو ها" بی قرارنه می ماند.  اما با توجه به محدودیت های اطلاعاتی ، هزینه گذاری مالی و تفکروسیع ، به فراخی تمام دنیا ،  مشکلاتی برای رسیدن به اهداف به وجود می اید . زیرا دراین صورت وبلاگ ، به بحث های سطحی معمول اختصاص یافته  ومشکلات به دقت بررسی نه خواهد شد . ازطرف دیگر نه می توان بحری ازتغییرات را درظرف کوتاه وباریک زنده گی ، به تنهایی ریخت . اما مطمینا با تناسب علل وجودی پدیده ای ، راه های حل نیزوجود دارد .

بنابراین فکر می کنم بهترین گزینه برای مرحله عبوری  تمرکزروی جریانات وتحولات اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی وتعلیمی " افغانستان " بوده تا با توجه به میزان رشد وبسامت سریع یا کند اندیشه های مورد بحث ، به سوی نماد سازی کلی قدم گذاشت .

 افغانستان یکی ازبزرگترین معضل های جهان می باشد ، شاید دربیشترین  کشورها تحولات  سریعتر ازان رخ نه دهد . علاوه بران با حضورابرمردان ومتفکران جهان ؛ چرا ارامش دراین " زخم نا سور" بازنه می گردد ؟ وضعیت اقتصادی ، صحی وتعلیمی علیرغم ادعای دولتمردان قانع کننده نیست . افغانستان یکی ازفاسد ترین حکومات وضعیف ترین سیستم های  خدماتی را تجربه کرده وبیشترین فیصدی مرگ  مادران ونوزادان را دارد.

 

 علی

کابل افغانستان

پانزده مانده به سه بعد ازظهر پنجشنبه