برگ ریزان تهران

غربت، نظرنداشتن و نبودن است و یا اینکه کسی دنبال نظرت نگردد. برای آنها فرقی ندارد که به چی فکر می کنی و یا چگونه فکر می کنی. ولی در دنیای که حتی خانه ی مطلقیت، مطلق نیست، تصور این غربت، به سر شما زده است؟

این اواخر دست به تحقیقاتی برده ام تا نشان دهم که آیا کسی در غربت، هم، غریب هست؟ تا جایی که من تجربه کرده ام،‌ این ایده تحقق یافتنی است. می شود،‌ در غربت غریب نبود. این امکان هم مساعد شده است که حتی در سرزمین خود، غریب باشیم. این تجربه را داشته اید؟

پس اینجا مایلم همان جمله اولین ام را به شکلی تعدیل کنم تا باشد ازجریان سریع تغییراتی که از چند ثانیه  قبل در واقعیت های ذهنی ام شکل گرفت،‌ حداقل، بهره ای برده باشم. نسخه ی تعدیل شده اش این است که در غربت حتی اگر دیگران از شما چیزی نپرسند، خودت و حضورت علامه ی سوالی استی که هر دم به میان می آیی تا با آمدنت دوستان ناغریب را وادار به پرسش کنی و برای خودت در حد خودت وطنی ساخته باشی. 

تهران با همه ی غربت هایش، آشناست. چون من دارم علامه ی سوالی می گردم؛ علامه سوالی که ماهیت وجودی اش مرا از غربت و هستی نداشتن بیرون می آورد.

 این، اولین برگ ریزانی است که در خارج از کشور تجربه می کنم. در وطن برگ می ریخت؛ اما انگار یا من حس و صدای افتادن این برگها را نمی شنیدم و زمانی می ریخت که من کر می شدم و یا در حین خواب می ریخت. شاید هم آن زمانهای می ریخت که من در غفلت بودم. این هم سوالی که آیا همه عمرم در آنجا به غفلت گذشته است که حتی افتادن برگی بهره نبرده باشد؟ شاید هم آن زمان "پرنده بودم" که به هر کران که پر می زده ام، برایم وطن بوده است.

ممکن حالا درک کرده باشم که چرا برگهای درختان ولیعصر تهران، زرد می نماید و در زیر پای عابران و نرم باران قبرغه هایشان می شکند تا آرامتر و خونسرد تر زمستان را در جنس خاک تجربه کنند. پس یادم باشد که گفته بودم که آدمی پرنده است؛ برخلاف قنبرعلی تابش:

                                                             آدمی پرنده نیست‌
                                                             تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
                                                             سرنوشت برگ دارد آدمی‌
                                                             برگ‌، وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود،
                                                             پایمال عابران کوچه‌ها شود 

بلی،‌ من و جودم سوال، ‌علامه ی سوال، پرنده و برگ هستیم! و همین دنیا و احوال ماست؛ اگر پرسی.

داستان شرموها

احسان حسینی

غرچ­غرچ خفیفی از دو حلقه‌ی ولچک­ام برمی‎خاست. تسمه‌ی باریکی از خون بر شقیقه‎ی چپم ایستاده بود. روده‌هایم می‌سوخت. دردِ مشت محکمی که به بینی پخچم زده بودند تا مغزم می‌دوید. پاهایم زولانه شده بودند. حلقه های زولانه بی تفاوت و خونسرد بودند.

آنها سه نفر بودند؛ چاق و چارشانه. سیاهی چهره‎ی شان به پکه‌های گوش‌های شان سرایت کرد بودند.

نفسی، گوشه‎ی آسمان آبی ماه عقرب را دیدم. مادرم در یکی از شب‌های سرد زمستان سال قبل گفته بود که اگر آسمانِ تیرماه، آبی باشد، خدا خیر را پیش کند.

لگد محکمی به پشتم کوبیده شده بود. به سیاه گوشان امر شده بود تا مرا از راه­ گراژ به سرک پشت سر انتقال دهند. سرِجاده، چشمانم را با پارچه‎ی سیاهی بسته و چادری­ به سرم انداخته بودند. دیگر چیزی را نمی‌دیدم. گاهی قنداق تفنگ با نهیب‌های "درست بیشی، شلیته" با جمپ و جول موتر، دلم را سست و بی حال می ‌کرد. می‌خواستم گریه کنم، اما اشکی از چشمانم جاری نمی‎شد. مژه هایم بهم چسپیده بودند و زبانم در حلقم خشک مانده بود. عادت دارم که در نگرانی­ها اشکم بخشکد. 

به یاد روزی افتاده بودم که شاگرد برگرفروشی از آیینه پسخانه دیده بود که فرهاد را می­بوسم. پیش لیسه‎ی نادریه در چهارراهی کارته پروان، دو دست و یک پا بالا، تلاشی شده بودیم. پولیس به فرهاد گفته بود: اوهو، کارمند موسسه استی؛ ای کارا ره هم می کنی.

- گپت را بفهم. چی کرده ام؟

- دیگه­شه نمی فامم، هرچی از جیبت بیافم، از مه باشه، قبول؟

- بگیر حرامیِ حرام خور. ما را به قرارگاه نبری.

فرهاد بعدها می گفت که، الهه، آن روز کومه‌هایت انار واری سرخ شده بودند. حلقه­ی گرد چشمانت که پندیده بود، مرا از شرم خاکستر کرد.

آنروز تصور کردم که فرهاد به خودش می گوید: تو، مردی؟ پیش رویت کسی با الهه غالمغال کند و تو لق­لق سیل داشته باشی. هله، این پولیس بی ناموس را یک سیلی بزن. نی، نمی زنم، اگر به پدرش زنگ بکشد، باز چی خواهد شد؟

 می لرزیدم و زیر زبان می گفتم: اگر پدرم خبر شود؟ اگر یکی از شناخته­ها مرا دو دست و یک پا بالا، ببینند، دیگر نمی توانم رویم را به کسی نشان دهم.

فرهاد با نگاهی مضطرب به چهره ام می دید. شاید در ذهن ناآرامش از خود  می پرسید: گپی که "یک تار موی الهه را به تمام دنیا نمی دهم"، چی خواهد شد؟ شاید از ذهنش این جملات می گذشت که :"دیگه ازین بدها نمی کنیم. دیگه ازین بدها نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم، نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم... اما الهه مرا بوسید، این، بازی موش و پشک است؟بازی موش و پشک؟ موش و پشک؟ ها؟ چی است؟" 

آن روز از چهره ای گندمگون فرهاد فهمیدم "که­ عشق آسان نمود،اول؛ ولی افتاد، مشکل ها." و با پر و بال گرفتن عشق ما، مشکل ها هم پر و بال کشیده بودند.

هر روزی که از کارته پروان به طرف لابراتوار و یا دانشگاه برای تدریس می روم، همان پولیس کله­خام، چاق و چهارشانه موترها را تلاشی می کند. خیال می کنم تاهنوز دست به کمر و سینه­ام می کشد. خیلی دلش می خواست یک بوسه هم از صورتم بگیرد. پیش روی فرهاد مجبور شد که سنم را بپرسد. جواب دادم، 29.

از ترس اینکه سیلی جانانه­ای به صورتم بزند، صورتم را یک بغله گرفته بودم.

 ازخود می پرسم که چرا از اول به مادرم نگفتم که فرهاد را دوست دارم. الله، خدا مرا مرگ بدهد. از چی که نه شرمیدم. منِ بی همت و بی ایمان. از اینکه "زن" رسول استم، راضی استم؟ راستی، اجازه دارم به فکر فرهاد بیفتم؟ رسول که به جز ته­ی تنم و پولم به چیزی فکر نمی کند!

به موهای ژولیده و صورت چروکیده ام دست می کشم. روی بالکن خانه پیک آبی نشسته­ام و این داستان را می نویسم. عکس این خانه رویایی را که به فرهاد ای­ میل کردم، جواب داد:" به­ به، چقدر واقعی است این خانه رویایی­ات." خانه ای رویایی­ات، گفته بود نه رویایی ما. شاید شرمش آمده بود. شما چه فکرمی کنید؟

راستی، فرهاد مرد و یا کشته شد؟ چرا مرد، چرا کشته شد؟ شهید هم شد؟

­کلاف­ این قصه به باغی­ درمالستان (زادگاهم) و روز فرار از خانه پدرم و یک تاکستان انگور و زیر برگهای انگورش می­رسد. اشعه‎ی خورشید ساعت نه صبح، مستقیماً روی بدن های ما می تابید.

برای آن روزهایم، حالا، می گریم و نفسی عمیقی که می کشم، قطره اشک از گوشه چشمم بر روی گونه­ی سفیدم می دود.

در مخفیگاه بودیم که سایه­ای از روی دیوارخاکی پرید. خیال سایه­ی چوبی کردم که پدرم با آن،در زیر درخت توتِ میان حویلی، مرا، با آن، لت کرد.

سایه، دو ثانیه بعد بالای سر ما لنگرانداخت. سایه، خیت خیت صدا کرد. سایه، زاغچه­ای بود که از فضای پاره شده ی برگهای انگور به ما می نگریست. زاغچه­ها، زمانی که پشک را بیبنند خیت­خیت می کنند؛ "اما آن زمان چرا؟"، فرهاد از خود پرسیده بود. به ما می خندید؟ به ما چیزی می گفت؟

یک دقیقه بعد در بستر جویه های انگور، روده­های فرهاد از درد توته­توته می شد. با آنهم سوال کرد:

راستی، تو را دیروز لت کرد؟ صرف گونه­هایم سرخ شد و مانند پنهان­کردن عشقم، ساکت ماندم.

ترپ­تروپی گوشها را پر کرد. ترپ­تروپ بلندتر شد و فریادی از میانش برخاست:"زود زود شین. هله جویه ها ره تلاشی کین."

قطره اشکی بر گونه فرهاد ایستاد شد. نفسش که لاله­ی گوشم را نمناک کرده بود، پرسید:

با موتر داتسن خاکی می­آمدند؟

گرد نامفهومی روی چهره فرهاد رسوب کرده بود. دو سه متر آنطرف­تر سه مرد ریشو که می­دویدند شف لنگی­شان در هوای آزاد می­رقصیدند. حلقه های مارپیچی لنگی­های شان هم ته و بالا می شدند.

صدای کلاشینکوف و بیف­بیف ماشین رانجر بلند شد. بعد از یک فیر، صدای مخابره­­چی محو شد. کپ­کپ بوت ها و ترپ و تروپ ها نزدیکتر می شد.

اشکهای فرهاد را پاک کردم. بوی سرد بی تفاوتی از عمق چشمانش بلند بود و هاله­ی از ابهام را در ذهنم جان می­بخشید. ابهام بود؟ چی بود؟ با هم از ته دل نگفتیم، "تو دنیای منی. تو را که دارم، همه را دارم."

 تفنگچه را از پوش کشید و نیم­خیز شده درگوشم گفت: این طوری فیرکن.

خون، سفیدی دامن دونده را سرخ کرد. جنازه دست و پا می­زد که فرهاد خود را روی سینه اش رساند.

مرده را که خدا زد، در تابوت می­شاشد. به یاد شامی افتادم که برادرم فرق سرم را با دنده چوبی خون کرده بود. به یاد غیرت و سکته پدرم افتادم. پدرم همان شبی که فرهاد مرا ازش خواستگاری کرد، مرد. خدابیامرز، از فرهاد مانند سگ بدش می آمد. می گفت که این خاک­پرک وطنی، به شرم و حیثیتم بازی کرده و دخترم را فریب داده است. پدرم که می گفت "هندوستان رفتی و برایم داماد پیدا کرده­ی"، تمام بدنم عرق می زد. 

صدایی­ می گفت: مرده­ای یا زنده؟ بچه مردی، تو؟ بی ناموس.

من، کی بودم؟ ناموس؟ ناموس کی؛ از فرهاد؟ از رسول؟ فرهاد ناموس من بود یا رسول؟

از پشت برگهای انگور سرک کشیدم. کف و خون بیضوی لبانِ  کشته را، حلقه کرده بود. سیاهی خاک آلود در عقب چهره اش نجوای مردنش را داشت.

لباس‌های زیرینم تر تاریکِ عرق شده بود. از دریچه­ی آشپزخانه که خود را انداختم، یادم رفته بود که لباس زردوز شده­ام را آلیش کنم. ضربه­های قلبم شدیدتر می شد.

میل تفنگچه هنوز گرم نشده بود. انگشت را روی ماشه گرفته بودم. بازوانم مانند بازوی کشته، بی حرکت بود. از خود می پرسیدم که اگر متوجه جل جل لباسم شوند، مرا خواهند تشخیص داد؟ فرهاد چی شد؟ کشته نشده باشد. اگر مرا بیابند؛ اگرتفنگچه اش فیر نکند؛ اگر او را دستگیر کرده باشند؛ اگر کسی از آخر جویه از پایم کش کرده و مانند موش بیرون کند، فیر می توانم؟

نی. نی. نی. اگر آمد هم، فیر نمی کنم. نی، اگر آمد، فیر می کنم هرچی بادا باد؛ یا مرگ یا زندگی. نی. ابداً، کسی را نمی­کشم. شاید کسی را دوست داشته باشد. نی، امید کسی را نمی کشم. میکشم؛ بکش، تا کشته نشوی. نی، نمی کشم. می کشم، می کشم؛ حتی اگر برادرم باشد. راستی، من چرا ازکشتن آرزوها­ی فرهاد نشرمیدم؟

یکی از فیرها از طرف فرهاد صدا داد. خیلی بلند بود. نفیرش چون گلبولهای سرخ خون از بستر رگها به اعصابم رسید. سه متر آنطرف سایه کوتاهی که می دوید دراز شد. صدای فیر شنیده نمی شد. ستون دودی غلیظ از آنطرف باغ به سوی آسمان قد می کشید. فکرکردم که همین فیرها آخرین فیرها باشد.

دوباره غالمغالک بلند شد و سینه سوخته ای پرسید: چی شد؟ هله، کل جایا ره تلاشی کین. دل و روده ام سوخت داشت و می خواست مانند اینکه کوت قوغ چوب بلوط درونم را بسوزاند.

دلم می لرزید. از خود می پرسیدم، چه کنم؟ اگه بیرون شوم،  فرهاد زنده خواهد ماند؟ اگه کشته شوم، فرهاد  زنده خواهد ماند؟ اگرکشته شود، چی؟

 من مشکلی نداشتم. خانه ی رسول می آمدم و زنش می ماندم. رسول که مرا به دلایلی که گفتم، دوست داشت.

یک طرف بدنم کرخت شده بود. سنگریزه ای زیرپستان چپم، اذیتم می­کرد. از ترس زرق برق شدن لباسم تکان خورده نمی توانستم. انگشت شهادتم روی ماشه خشک شده بود. می خواستم روی سایه­ای که به طرف فرهاد می دوید، فیرکنم. حس کردم بدن فرهاد می­لرزد و حلقش خشکی می کند. فرهاد روی سینه­ی جسد خون آلود دیده نمی شد.

صدای ترپ­تروپ نزدیک و نزدیکتر می­شد. سینه­سوخته امر کرد که همه جویه ها را بپالند. حدس می­زدم که یکی مانند تازی جویه ی اول، جویه دوم، جویه سوم، هه، جویه ی چهارم، جویه ی پنجم و ششم را پالید.

چشمان گرد شده ام از سایه­ای دوان پرسید، چه کسی از پایم می کشد و بیرونم می کند؟ از خودم پرسیدم که اگر به دهمی برسد؟! دلم بریان بریان می شد: چند دقیقه بعد به جویه دهمی می رسد؟ حالا خواهد رسید، خواهد رسید. الله، چه خاک به سرم کنم. 

آب، چون ماری خسته خود را به طرفم می کشید. ازخود پرسیدم که اگر آب از سرم بلندی بزند، چی خواهم کرد؟ نفس نمی گرفتم. نگاهانم تاریک شده بودند و دانه های عرق روی گردن باریک و بلندم انتظار می کشیدند تا با کش شدن پاهایم به زمین بیافتند.

 از نیم دایره­ی بستر جویه یک جوره پای را دیدم. کرمیچی ساق­بلند، که تنها توانسته بود پای را تا بجلک بپوشاند. بند سفیدی دولب سینه چاک شده ای کرمیچ را عین چاک یخن فرهاد، بخیه زده بود. هنوز تک و توک قلبم می آمدند و اما گوشهایم صدای خش خش پای را نمی شنیدند.

و کرمیچ عقب کشیده شد.

ادامه نوشته