احسان حسینی
غرچغرچ خفیفی از دو حلقهی ولچکام برمیخاست. تسمهی باریکی از خون بر شقیقهی چپم ایستاده بود. رودههایم میسوخت. دردِ مشت محکمی که به بینی پخچم زده بودند تا مغزم میدوید. پاهایم زولانه شده بودند. حلقه های زولانه بی تفاوت و خونسرد بودند.
آنها سه نفر بودند؛ چاق و چارشانه. سیاهی چهرهی شان به پکههای گوشهای شان سرایت کرد بودند.
نفسی، گوشهی آسمان آبی ماه عقرب را دیدم. مادرم در یکی از شبهای سرد زمستان سال قبل گفته بود که اگر آسمانِ تیرماه، آبی باشد، خدا خیر را پیش کند.
لگد محکمی به پشتم کوبیده شده بود. به سیاه گوشان امر شده بود تا مرا از راه گراژ به سرک پشت سر انتقال دهند. سرِجاده، چشمانم را با پارچهی سیاهی بسته و چادری به سرم انداخته بودند. دیگر چیزی را نمیدیدم. گاهی قنداق تفنگ با نهیبهای "درست بیشی، شلیته" با جمپ و جول موتر، دلم را سست و بی حال می کرد. میخواستم گریه کنم، اما اشکی از چشمانم جاری نمیشد. مژه هایم بهم چسپیده بودند و زبانم در حلقم خشک مانده بود. عادت دارم که در نگرانیها اشکم بخشکد.
به یاد روزی افتاده بودم که شاگرد برگرفروشی از آیینه پسخانه دیده بود که فرهاد را میبوسم. پیش لیسهی نادریه در چهارراهی کارته پروان، دو دست و یک پا بالا، تلاشی شده بودیم. پولیس به فرهاد گفته بود: اوهو، کارمند موسسه استی؛ ای کارا ره هم می کنی.
- گپت را بفهم. چی کرده ام؟
- دیگهشه نمی فامم، هرچی از جیبت بیافم، از مه باشه، قبول؟
- بگیر حرامیِ حرام خور. ما را به قرارگاه نبری.
فرهاد بعدها می گفت که، الهه، آن روز کومههایت انار واری سرخ شده بودند. حلقهی گرد چشمانت که پندیده بود، مرا از شرم خاکستر کرد.
آنروز تصور کردم که فرهاد به خودش می گوید: تو، مردی؟ پیش رویت کسی با الهه غالمغال کند و تو لقلق سیل داشته باشی. هله، این پولیس بی ناموس را یک سیلی بزن. نی، نمی زنم، اگر به پدرش زنگ بکشد، باز چی خواهد شد؟
می لرزیدم و زیر زبان می گفتم: اگر پدرم خبر شود؟ اگر یکی از شناختهها مرا دو دست و یک پا بالا، ببینند، دیگر نمی توانم رویم را به کسی نشان دهم.
فرهاد با نگاهی مضطرب به چهره ام می دید. شاید در ذهن ناآرامش از خود می پرسید: گپی که "یک تار موی الهه را به تمام دنیا نمی دهم"، چی خواهد شد؟ شاید از ذهنش این جملات می گذشت که :"دیگه ازین بدها نمی کنیم. دیگه ازین بدها نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم، نمی کنیم....ازین بدها نمی کنیم... اما الهه مرا بوسید، این، بازی موش و پشک است؟بازی موش و پشک؟ موش و پشک؟ ها؟ چی است؟"
آن روز از چهره ای گندمگون فرهاد فهمیدم "که عشق آسان نمود،اول؛ ولی افتاد، مشکل ها." و با پر و بال گرفتن عشق ما، مشکل ها هم پر و بال کشیده بودند.
هر روزی که از کارته پروان به طرف لابراتوار و یا دانشگاه برای تدریس می روم، همان پولیس کلهخام، چاق و چهارشانه موترها را تلاشی می کند. خیال می کنم تاهنوز دست به کمر و سینهام می کشد. خیلی دلش می خواست یک بوسه هم از صورتم بگیرد. پیش روی فرهاد مجبور شد که سنم را بپرسد. جواب دادم، 29.
از ترس اینکه سیلی جانانهای به صورتم بزند، صورتم را یک بغله گرفته بودم.
ازخود می پرسم که چرا از اول به مادرم نگفتم که فرهاد را دوست دارم. الله، خدا مرا مرگ بدهد. از چی که نه شرمیدم. منِ بی همت و بی ایمان. از اینکه "زن" رسول استم، راضی استم؟ راستی، اجازه دارم به فکر فرهاد بیفتم؟ رسول که به جز تهی تنم و پولم به چیزی فکر نمی کند!
به موهای ژولیده و صورت چروکیده ام دست می کشم. روی بالکن خانه پیک آبی نشستهام و این داستان را می نویسم. عکس این خانه رویایی را که به فرهاد ای میل کردم، جواب داد:" به به، چقدر واقعی است این خانه رویاییات." خانه ای رویاییات، گفته بود نه رویایی ما. شاید شرمش آمده بود. شما چه فکرمی کنید؟
راستی، فرهاد مرد و یا کشته شد؟ چرا مرد، چرا کشته شد؟ شهید هم شد؟
کلاف این قصه به باغی درمالستان (زادگاهم) و روز فرار از خانه پدرم و یک تاکستان انگور و زیر برگهای انگورش میرسد. اشعهی خورشید ساعت نه صبح، مستقیماً روی بدن های ما می تابید.
برای آن روزهایم، حالا، می گریم و نفسی عمیقی که می کشم، قطره اشک از گوشه چشمم بر روی گونهی سفیدم می دود.
در مخفیگاه بودیم که سایهای از روی دیوارخاکی پرید. خیال سایهی چوبی کردم که پدرم با آن،در زیر درخت توتِ میان حویلی، مرا، با آن، لت کرد.
سایه، دو ثانیه بعد بالای سر ما لنگرانداخت. سایه، خیت خیت صدا کرد. سایه، زاغچهای بود که از فضای پاره شده ی برگهای انگور به ما می نگریست. زاغچهها، زمانی که پشک را بیبنند خیتخیت می کنند؛ "اما آن زمان چرا؟"، فرهاد از خود پرسیده بود. به ما می خندید؟ به ما چیزی می گفت؟
یک دقیقه بعد در بستر جویه های انگور، رودههای فرهاد از درد توتهتوته می شد. با آنهم سوال کرد:
راستی، تو را دیروز لت کرد؟ صرف گونههایم سرخ شد و مانند پنهانکردن عشقم، ساکت ماندم.
ترپتروپی گوشها را پر کرد. ترپتروپ بلندتر شد و فریادی از میانش برخاست:"زود زود شین. هله جویه ها ره تلاشی کین."
قطره اشکی بر گونه فرهاد ایستاد شد. نفسش که لالهی گوشم را نمناک کرده بود، پرسید:
با موتر داتسن خاکی میآمدند؟
گرد نامفهومی روی چهره فرهاد رسوب کرده بود. دو سه متر آنطرفتر سه مرد ریشو که میدویدند شف لنگیشان در هوای آزاد میرقصیدند. حلقه های مارپیچی لنگیهای شان هم ته و بالا می شدند.
صدای کلاشینکوف و بیفبیف ماشین رانجر بلند شد. بعد از یک فیر، صدای مخابرهچی محو شد. کپکپ بوت ها و ترپ و تروپ ها نزدیکتر می شد.
اشکهای فرهاد را پاک کردم. بوی سرد بی تفاوتی از عمق چشمانش بلند بود و هالهی از ابهام را در ذهنم جان میبخشید. ابهام بود؟ چی بود؟ با هم از ته دل نگفتیم، "تو دنیای منی. تو را که دارم، همه را دارم."
تفنگچه را از پوش کشید و نیمخیز شده درگوشم گفت: این طوری فیرکن.
خون، سفیدی دامن دونده را سرخ کرد. جنازه دست و پا میزد که فرهاد خود را روی سینه اش رساند.
مرده را که خدا زد، در تابوت میشاشد. به یاد شامی افتادم که برادرم فرق سرم را با دنده چوبی خون کرده بود. به یاد غیرت و سکته پدرم افتادم. پدرم همان شبی که فرهاد مرا ازش خواستگاری کرد، مرد. خدابیامرز، از فرهاد مانند سگ بدش می آمد. می گفت که این خاکپرک وطنی، به شرم و حیثیتم بازی کرده و دخترم را فریب داده است. پدرم که می گفت "هندوستان رفتی و برایم داماد پیدا کردهی"، تمام بدنم عرق می زد.
صدایی می گفت: مردهای یا زنده؟ بچه مردی، تو؟ بی ناموس.
من، کی بودم؟ ناموس؟ ناموس کی؛ از فرهاد؟ از رسول؟ فرهاد ناموس من بود یا رسول؟
از پشت برگهای انگور سرک کشیدم. کف و خون بیضوی لبانِ کشته را، حلقه کرده بود. سیاهی خاک آلود در عقب چهره اش نجوای مردنش را داشت.
لباسهای زیرینم تر تاریکِ عرق شده بود. از دریچهی آشپزخانه که خود را انداختم، یادم رفته بود که لباس زردوز شدهام را آلیش کنم. ضربههای قلبم شدیدتر می شد.
میل تفنگچه هنوز گرم نشده بود. انگشت را روی ماشه گرفته بودم. بازوانم مانند بازوی کشته، بی حرکت بود. از خود می پرسیدم که اگر متوجه جل جل لباسم شوند، مرا خواهند تشخیص داد؟ فرهاد چی شد؟ کشته نشده باشد. اگر مرا بیابند؛ اگرتفنگچه اش فیر نکند؛ اگر او را دستگیر کرده باشند؛ اگر کسی از آخر جویه از پایم کش کرده و مانند موش بیرون کند، فیر می توانم؟
نی. نی. نی. اگر آمد هم، فیر نمی کنم. نی، اگر آمد، فیر می کنم هرچی بادا باد؛ یا مرگ یا زندگی. نی. ابداً، کسی را نمیکشم. شاید کسی را دوست داشته باشد. نی، امید کسی را نمی کشم. میکشم؛ بکش، تا کشته نشوی. نی، نمی کشم. می کشم، می کشم؛ حتی اگر برادرم باشد. راستی، من چرا ازکشتن آرزوهای فرهاد نشرمیدم؟
یکی از فیرها از طرف فرهاد صدا داد. خیلی بلند بود. نفیرش چون گلبولهای سرخ خون از بستر رگها به اعصابم رسید. سه متر آنطرف سایه کوتاهی که می دوید دراز شد. صدای فیر شنیده نمی شد. ستون دودی غلیظ از آنطرف باغ به سوی آسمان قد می کشید. فکرکردم که همین فیرها آخرین فیرها باشد.
دوباره غالمغالک بلند شد و سینه سوخته ای پرسید: چی شد؟ هله، کل جایا ره تلاشی کین. دل و روده ام سوخت داشت و می خواست مانند اینکه کوت قوغ چوب بلوط درونم را بسوزاند.
دلم می لرزید. از خود می پرسیدم، چه کنم؟ اگه بیرون شوم، فرهاد زنده خواهد ماند؟ اگه کشته شوم، فرهاد زنده خواهد ماند؟ اگرکشته شود، چی؟
من مشکلی نداشتم. خانه ی رسول می آمدم و زنش می ماندم. رسول که مرا به دلایلی که گفتم، دوست داشت.
یک طرف بدنم کرخت شده بود. سنگریزه ای زیرپستان چپم، اذیتم میکرد. از ترس زرق برق شدن لباسم تکان خورده نمی توانستم. انگشت شهادتم روی ماشه خشک شده بود. می خواستم روی سایهای که به طرف فرهاد می دوید، فیرکنم. حس کردم بدن فرهاد میلرزد و حلقش خشکی می کند. فرهاد روی سینهی جسد خون آلود دیده نمی شد.
صدای ترپتروپ نزدیک و نزدیکتر میشد. سینهسوخته امر کرد که همه جویه ها را بپالند. حدس میزدم که یکی مانند تازی جویه ی اول، جویه دوم، جویه سوم، هه، جویه ی چهارم، جویه ی پنجم و ششم را پالید.
چشمان گرد شده ام از سایهای دوان پرسید، چه کسی از پایم می کشد و بیرونم می کند؟ از خودم پرسیدم که اگر به دهمی برسد؟! دلم بریان بریان می شد: چند دقیقه بعد به جویه دهمی می رسد؟ حالا خواهد رسید، خواهد رسید. الله، چه خاک به سرم کنم.
آب، چون ماری خسته خود را به طرفم می کشید. ازخود پرسیدم که اگر آب از سرم بلندی بزند، چی خواهم کرد؟ نفس نمی گرفتم. نگاهانم تاریک شده بودند و دانه های عرق روی گردن باریک و بلندم انتظار می کشیدند تا با کش شدن پاهایم به زمین بیافتند.
از نیم دایرهی بستر جویه یک جوره پای را دیدم. کرمیچی ساقبلند، که تنها توانسته بود پای را تا بجلک بپوشاند. بند سفیدی دولب سینه چاک شده ای کرمیچ را عین چاک یخن فرهاد، بخیه زده بود. هنوز تک و توک قلبم می آمدند و اما گوشهایم صدای خش خش پای را نمی شنیدند.
و کرمیچ عقب کشیده شد.