منبع: شماره چهارشنبه 10 سنبله 1389

نویسنده: دکتر داوود مرادیان

"بیست و هشت اسد سال 1389 هـ . ش مصادف بود با نودویکمین سالروز استرداد استقلال افغانستان. چنین مناسبت‌هایی، فرصتی‌ها‌ی مناسبی هستند برای جشن، پایکوبی و همچنین نگاه عمیق‌تر به آن مناسبت‌ها و تحولات پس از آن. علی‌رغم برگزاری نه چندان گسترده‌ی این جشن در هفته‌ی گذشته، جشن رسمی استرداد استقلال کشور در سال 1389 بسیار گواراتر و فرح‌بخش‌تر از این جشن در سال 1371 یا 1369 بود. همان‌طور که در کنفرانس اخیر کابل به نمایش گذاشته شد، افغانستان امروز در حال بازگشت به مسیر و مقصدی است که سردار استقلال و ترقی کشور، شاه امان‌الله‌خان، تهداب آن را گذاشته بود. هرچند افغانستان 1389 با افغانستان 1379 در بسیاری از زمینه‌ها و عرصه‌ها به مراتب بهتر و درخشان‌تر است، اما بنابه دلایل و عواملی با افغانستان 1298 در بسیاری زمینه‌ها نزدیک‌تر و حتا در مواردی عقب‌تر از آن می‌باشد.

افغانستان در 1298 می‌خواست به مرکز خلافت جهان اسلام، حداقل در حوزه‌ی خراسان و شبه‌قاره‌ی هند مبدل گردد و در بسیاری از عرصه‌ها‌ی دیگر، پرچمدار اصلاحات اساسی نیز بود. اما افغانستان 1389 در حال دست و پنجه نرم کردن و تقلا برای رهایی از دست اندازی‌های جنرال‌ها‌ی پاکستانی، تروریست‌ها‌ی عرب‌تبار، طالبان تمدن‌ستیز، مافیای مواد مخدر و ده‌ها مشکل دیگر می‌باشد! اگر ما می‌خواهیم افغانستان سال 1400 درخشان‌تر از افغانستان 1389 باشد، باید شهامت و شجاعت آن را داشته باشیم که دلایل اصلی مشکلات موجود و عوامل عقب‌ماندگی و تاخر فرهنگی افغانستان را حلاجی نماییم و سپس با اتخاذ راهکاری عاقلانه و مسوولانه به سوی یک فردای بهتر و آبرومندانه‌ حرکت نماییم. این نوشته ناظر به شرح و بسط دلایل و عوامل مرتبط و دخیل در عدم و یا ناکامی‌ها‌ی ما در تحکیم استقلال کشور است. مطلب و مطلوب اساسی و بنیادین در این نوشته، برشمردن این دلایل و عوامل است و از همین رو، در دو بخش سامان یافته است. بخش نخست، به برشمردن عوامل اساسی دخیل در این وضعیت، اشاره دارد. در بخش دوم، به راه‌حل‌ها، جهت برون‌رفت از این وضعیت، اشاراتی خواهد شد. این موانع و عوامل عبارتند از:
 1.‌عدم تکمیل پروسه ایجاد دولت ملی؛
2.نبود و یا کمبود نخبگان سیاسی مترقی و ملی؛
3.میراث استعمار و مداخلات قدرت‌ها‌ی منطقه و جهانی؛
4.فقر شدید اقتصادی؛
5.فقرارزشی؛
6.فقر فرهنگی؛
7.بحران هویت؛
8.فقر فکری؛
9.ناسیونالیسم ناقص و قومی؛
10.خشونت ساختاری.
قبل از شرح و بسط هریک از این دلایل و موانع، ذکر چند نکته به عنوان ورود به بحث، ضروری است. به نظر می‌رسد خیلی از این مشکلات و موانع محدود و مخصوص به افغانستان نبوده بلکه، خیلی از کشورهای پسااستعماری و اسلامی با بسیاری از این موانع روبرو بوده و یا هنوز هم مواجه‌اند. عوامل و بسترهای این موانع فقط افغان‌ها و یا افغانستان نبوده بلکه عوامل و بسترهای منطقه‌ای و جهانی بخش‌ گریز‌ناپذیری از مشکلات افغانستان می‌باشند. نتیجه‌ی منطقی چنین تحلیلی، تاکید بر راه حل‌ها‌ی سه‌جانبه (داخلی، منطقه‌ای و جهانی) برای مشکلات افغانستان می‌باشد.

ناقص و کند بودن پروسه‌ی ایجاد دولت ملی مهم‌ترین و اصلی‌ ترین واحد نظام سیاسی در چند قرن اخیر نهاد دولت ملی بوده که از اروپا شروع شد و سپس جهانی گردید. این نهاد دارای چهار مولفه‌ی اصلی: سرزمین مشخص، جمعیت ثابت، حاکمیت مرکزی و... می‌باشد. هرچند، در عمل خیلی از کشورها، به ویژه، کشورهای غیراروپایی فاقد برخی از این مولفه‌ها می‌باشند. سرزمین کهنی که در اواخر قرن نوزدهم تدریجا افغانستان نام گرفت، پروسه‌ی ایجاد دولت ملی را بسیار زودتر از خیلی از کشورها آغاز نمود و بنابر یک نگاه غالب این پروسه، در سال 1747 با آغاز سلطنت احمد شاه ابدالی شروع شد. اما علی‌رغم تاریخ طولانی پروسه‌ی ایجاد دولت ملی، هنوز بعضی از مولفه‌ها‌ی اساسی این نهاد ناقص و یا تعریف مشخصی از آن ارایه نشده است: عدم تثبیت مرزهای سیاسی کشور، نبود آمار دقیق از جمعیت کشور و اختلاف در مورد ترکیب، بافت و ساختار گروه‌ها‌ی قومی، دهه‌ها جنگ و خشونت، نهاد‌ها‌ی نوپا و در حال شکل‌گرفتن دولت را به شدت تضعیف و در بسیاری از موارد، این نهاد‌ها را از بُن برافکند. افغانستان پس از سقوط نظام طالبان، سرزمینی بدون دولت شده بود. پس از سقوط طالبان، پروسه‌ی بازسازی و یا نوسازی در کشور آغاز گردیده است؛ پروسه‌ای که به دلایل فوق، زمان زیادی را دربرمی‌گیرد.

ناسیونالیزم ناقص و تبار محور
ناسیونالیزم مانند نهاد دولت ملی از فرآورده‌ها‌ی مدرنیته و دستاورد اروپاییان می‌باشد و با نهاد دولت ملی رابطه‌ی مستقیم و ارگانیک دارد. برخلاف بعضی از مولفه‌ها‌ی دولت ملی، ناسیونالیزم یک پدیده‌ی ذهنی، قراردادی و مصنوعی می‌باشد و از همین رو، وجود عینی ندارد. دو نوع ناسیونالیزم وجود دارد: ناسیونالیزم قراردادی، مبتنی براصول شهروندی و دموکراتیک چون برابری و احترام به تنوع فرهنگی است. اما، هسته‌ی مرکزی ناسیونالیزم تباری/خونی، اشتراکات نژادی چون زبان و خون می‌باشد، مانند ناسیونالیزم آلمانی قبل از سقوط رژیم نازی. هسته‌ی مرکزی ناسیونالیزم قراردادی، اصل برابر بودن تمام شهروندان، قرارداد بین شهروندان و دولت در زمینه‌ی صلاحیت‌ها و مسولیت‌ها‌ی متقابل، مانند ایالات متحده امریکا و یا هندوستان است. با توجه به وابسته بودن متقابل دولت، ملت و ناسیونالیزم، ناقص ماندن و کند شدن روند تاسیس دولت ملی در افغانستان تاثیرات منفی خود را روی شکل گرفتن ناسیونالیزم افغان نیز گذاشته است.
ناسیونالیزم افغانی، از بحران شناخت، تفاهم و اجماع رنج می‌برد. بدین معنی که نگاه و اجماع غالب در مورد مولفه‌ها‌ی اصلی ناسیونالیزم افغانی در بین نخبگان سیاسی به وجود نیامده است. عده‌ای ناسیونالیزم افغانی را مبتنی بر مبنای مدل و الگوی ناسیونالیسم تباری تعریف نموده‌اند و بدین ترتیب، سمبول‌ها، تاریخ و زبان یکی از اقوام افغانستان را به مثابه‌ی محور و مرکز ناسیونالیزم افغان، تعریف و تعیین نموده‌اند. اما، این مدل و این تعریف مورد قبول همگان قرار نگرفت و نگرفته است. از طرف دیگر، در دهه‌ها‌ی اخیر، به ویژه بعضی از مواد قانون اساسی جدید افغانستان، نمونه‌هایی از ظهور نوع دوم ناسیونالیزم می‌باشند. اما همان طور که بعضی از صحبت‌ها و تصمیم‌ها‌ی اخیر نشان داده است، هنوز مدل دوم ناسیونالیزم مورد قبول عده‌ای از دولتمردان و فعالان سیاسی افغانستان قرار نگرفته است و به نظر می‌رسد زمان می‌برد که اجماع و وفاقی در این زمینه بوجود بیاید.

فقر رهبری/ نخبگان سیاسی مترقی و ملی
از ویژگی‌ها‌ی سرزمین افغانستان، خلق چهره‌ها‌ی ماندگار و جهانی است. شخصیت‌هایی چون زردشت، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، ناصر خسرو، سید جمال‌الدین افغانی، امام فخر رازی، خان عبدالغفار خان و شاه امان‌الله‌خان غازی و ده‌ها چهره‌ی دیگر. اما افغان‌ها در تبدیل این چهره‌ها به روند و نهادهای اجتماعی و سیاسی ناموفق بوده‌اند. به عنوان نمونه مهاتما گاندی، نه تنها استقلال هند را کسب نمود، بلکه، وی و همکاران وی بنیادگذار حزب کنگره و نظام سیاسی موجود هند نیز بودند. اما، غمگینانه پس از پذیرش استقلال افغانستان از سوی انگلیس و استقلال افغانستان در تدوین، راهبردها و اتخاذ سیاست خارجی و آغاز اصلاحات اساسی توسط شاه امان‌الله خان، جریان‌ها‌ی مرتجع و مستبد داخلی، با همکاری رقیب منطقه‌ای افغانستان، علی‌رغم عقب‌نشینی‌ها‌ی شاه فقید، نه تنها وی را خلع قدرت نمودند بلکه مسیر اصلاحات وی را به عقب سوق دادند.
در کنار شمار محدود و معدود چهره‌ها‌ی مترقی و ملی، تاریخ معاصر افغانستان، مالامال است از مجموعه‌ای از تاجران سیاسی که با ابزاری کردن زبان، قوم، دین و کشور، منافع شخصی و خانوادگی خود را بر منافع ملی و بلندمدت کشور ترجیح داده‌اند. از ویژگی‌های این تاجران سیاسی، رابطه‌ی پارادوکسیکال آنها با دنیای بیرون و قدرت‌ها‌ی خارجی بوده است. از یک طرف، وابسته و مطیع یک قدرت خارجی بوده‌اند و همزمان با یک قدرت خارجی دیگر می‌جنگیده‌اند. آخرین نمونه‌ی این آفت را می‌توان در سیمای طالبان ملاحظه نمود که همزمان با قرار گرفتن در پناه پاکستان و افسون پول اعراب، بیرق خارجی‌ستیزی را علیه جامعه‌ی جهانی در کشور، علم نموده‌اند.
کمبود و یا نبود رهبری و طبقه‌ی سیاسی ملی و مترقی، تنها محدود به سیاستمداران نبوده بلکه در سایر طبقات و نهاد‌ها نیز و جود دارد. نهاد‌ها‌ی دینی نیز از این امر مستثنا نیست. علی‌رغم تولد چهره‌ها‌ی درخشانی چون ابوعلی سینا، امام فخر رازی و... عالمان دینی افغان، بیشتر مقلد و مصرف‌کننده‌ی فتاوای دیوبند، قم و الازهر بوده‌اند و هنوز هم که باید دست به ابداع‌های تیوریک بزنند تا نیاز‌ها‌ی علمی مخاطبان افغانستان را برآورده سازند، در حد مصرف‌گرایی و تقلید صرف باقی مانده‌اند. جریان‌ها‌ی چپ و دموکرات افغانستان نیز از این قاعده‌ی عام مبرا نیست. نه حزب دموکراتیک خلق و نه گفتمان فعلی دموکراسی و حقوق بشر، موفق به تیوریزه نمودن ارزش‌های خود برای مخاطبان افغان شده‌اند.

فقر اقتصادی
بین توانایی هر دولت و جامعه‌ای در خلق و انباشت سرمایه، علم و قدرت رابطه‌ی مستقیم وجود دارد. ناتوانی در یکی از این عرصه‌ها بر عرصه‌ها‌ی دیگر تاثیر منفی می‌گذارد. دولت ناقص و ضعیف و یا جامعه‌ای پر از گسست، گسیختگی و ماقبل مدرن، ابزارها و توانایی‌ها‌ی کافی برای خلق و یا تداوم سرمایه، علم و قدرت را ندارد. به دلایلی چون ساخت سیاسی و همچنین موقعیت بسته و سخت جغرافیای افغانستان، در طول چند سده اخیر، افغانستان از جمله‌ی فقیرترین کشورها بوده است. اکثریت شهروندان افغانستان در روستاها زندگی می‌کنند و اقتصاد افغانستان نیز غیرتوسعه‌یافته و متکی بر زراعت و مالداری بوده است. اما، زراعت و مالداری نیز در افغانستان، هیچگاه از سطح رفع نیازهای عاجل و روزمره دهقانان فراتر نرفته است واز همین رو، زراعت و مالداری در کشور صنعتی و مدرنیزه نشد. از طرف دیگر، به دلیل عدم گسترش شهرنشینی، افغانستان، نتوانست یک طبقه‌ی متوسطه اجتماعی شکل دهد و بخش‌ها‌ی صنعتی و خدمات‌رسانی را ایجاد و فعال نماید. از سوی دیگر، دولت‌ها‌ی متعدد در افغانستان، بیشتر متکی برمنابع خارجی بوده‌اند. دریک زمانی، غارت هندوستان منبع اصلی خزانه بود ودر دوران بعدی کمک‌ها‌ی خارجی. فقر گسترده‌ی مردم، ضعف نهاد‌ها‌ی اقتصادی مدرن متکی بر سرمایه و تولید، خدمات و وابستگی دولت به منابع خارجی، افغانستان را به یکی از فقیرترین دولت‌ها و جوامع تبدیل نموده است.

فقر فکری
به استثنای موارد محدود از زمان سقوط سلسله‌ی تیموریان به این سو، افغانستان مانند بسیاری از کشورهای اسلامی، حداقل تولیدات و فرآورد‌ه‌ها‌ی علمی از قبیل اختراعات، چاپ کتاب و میزان و گستردگی سواد را داشته است. در کنار محروم بودن نزدیک به دو سوم از شهروندان کشور از نعمت سواد کامل، تعداد کتاب‌ها و کتابخانه‌ها‌ی عمومی موجود در کشور در پایین‌ترین سطح قرار دارد. فقر فکری در عرصه‌ها‌ی دیگر، چون مکتب‌سوزی و معلم‌کشی و بازار گرم و مشتری‌پسند تکفیر، نیز خود را هویدا نموده است. مکتب‌سوزی، یکی از وسایل و اهداف جنگی و افتخارات بعضی از جریان‌ها‌ی سیاسی افغانستان، در جریان صد سال اخیر بوده است. تکفیر توسط عده‌ای و محاکمه‌ی خبرنگار جوان مزاری به نام پرویز کامبخش، به جرم چاپ مقاله‌ای از دنیای مجازی انترنت آخرین نمونه‌ای بود از نهادینه بودن چماق تکفیر در افغانستان. چماقی که هرگونه روشنگری و خلاقیت را در نطفه خفه می‌نماید.  بُعد دیگر فقر فکری، بحران ایدیولوژیک شدن و سیاسی نمودن زبان در افغانستان است. در حالی که میلیون‌ها شهروند از نعمت سواد حیاتی محروم‌اند، عده‌ای از رهبران – خودساخته و تاجرپیشه - اولویت و نیاز اصلی کشور را حفاظت از «اصطلاحات ملی» تعریف می‌نمایند تا کمک به رشد سواد و علم حتا بین هم‌تباران و هم‌زبانان خود.

فقر ارزشی/ بحران اخلاقی
اخلاق محور بودن انسان و جوامع انسانی، ویژگی اصلی و متفاوت این جوامع از سایر موجودات می‌باشد. اخلاق، بایدها و نبایدها را در حوزه‌ی شخصی و اجتماعی افراد و نهادها مشخص می‌کند. نظام‌ها‌ی اخلاقی هر جامعه، در سه بستر و نظام به هم پیوسته‌ی دین، قانون و اجتماع رشد و تبلور می‌یابند. جنگ‌ها، خشونت‌ها، فقر، استبداد و انزوا، ارزش‌ها و نظام‌ها‌ی اخلاقی را به شدت تضعیف می‌نمایند و یک نظام ارزشی و اخلاقی متاثر از شرایط و محیط را به وجود می‌آورند. دهه‌ها عقب‌ماندگی، استبداد، استبدادزدگی و انزوا و به ویژه در سه دهه‌ی اخیر، بنیان‌ها‌ی اخلاقی جامعه را به شدت تضعیف نموده و ناهنجارهای بسیاری را جایگزین ارزش‌ها‌ی متعالی چون عدالت، نوع‌دوستی و صداقت نموده است. خیلی از اصول و ارزش‌های دینی، قانونی و عنعنوی افغانستان، قربانی جنگ‌ها و جنگ‌سازان شده‌اند. آخرین نمونه‌ی آن قتل ده داکتر افغان و خارجی در بدخشان بود؛ داکترانی که بیش از سی سال به صورت رضاکارانه و رایگان بیماران افغان را در نقاط مختلف کشور، درمان می‌نمودند. از بین رفتن قبح و زشتی دریافت و پرداخت رشوه در ادارات دولتی و یا عادی شدن دروغ و توجیه نمودن اعمال ناروا از سویه‌ها‌ی دیگر، آفت‌ها‌ی اخلاقی جامعه به شمار می‌رود.

میراث استثمار/همسایه‌ها‌ی سیطره‌طلب
مانند خیلی از کشورهای غیراروپایی، افغانستان نیز از تحولات و مناسبات بین‌المللی و جهانی به شدت تاثیرپذیر بوده است. با توجه به نوع نظام سیاسی، بافت اجتماعی و موقعیت خاص جغرافیایی این کشور، افغانستان به یکی از جولانگاه‌ها‌ی قدرت‌ها‌ی جهانی و منطقه‌ای تبدیل شده است. یکی از نتایج آن تحمیل مرزبندی‌های غیرطبیعی سیاسی، جلوگیری از ظهور و رشد یک دولت ملی مقتدر و مشروع در افغانستان بوده است. آخرین مورد دخالت‌ها‌ی سیطره‌طلب بیرونی، پاکستان می‌باشد. اگر در گذشته، و ممکن است عده‌ای از افغان‌ها در حال حاضر نیز، خط دیورند را به عنوان مرز رسمی کشور به رسمیت نشناسند، در سال‌های اخیر این خط نیز از طرف استراتژیست‌ها‌ی پاکستانی به عنوان مرز دو کشور در عمل به رسمیت شناخته نمی‌شود و برای عده‌ای از آنها سلسله کوه‌ها‌ی هندوکش و برای عده‌ای دیگر آمودریا مرز طبیعی پاکستان می‌باشد. برای عملی کردن تز عمق استراتیژیک، وجود یک دولت ضعیف و اسلام‌گرا، توسط جریان‌ها‌ی قوم‌تبار نزدیک به پاکستان در کابل، ضروری می‌باشد. استراتژیست‌ها‌ی پاکستانی وجود دولت قوی، معتدل و دموکرات را خطر استراتیژیک برای خود تعریف می‌کنند.
ایران به عنوان همسایه‌ی غربی افغانستان، نیز برای خود یک نقش قدرت هژمونیک منطقه‌ای تعریف می‌نماید. بنابراین، وجود یک افغانستان قوی، معتدل، میانه‌رو و شریک غرب، مخالف منافع و اهداف هژمونیک تهران می‌باشد. تنها کشور منطقه که وجود یک دولت مقتدر و دموکرات در کابل را مطابق با اهداف و منافع امنیت ملی خود می‌داند، کشور هندوستان می‌باشد. این هدف به تدریج در حال جان گرفتن در حلقات استراتیژیک آمریکا نیز می‌باشد.

استبداد/خشونت
 در نبود و یا ضعف نظام سیاسی قانون محور، دهه‌ها جنگ و خشونت، فقر اقتصادی و مهاجرت‌ها، تنها وسیله‌ی بقا و یا حل منازعه و رسیدن به اهداف و مقاصد مشروع و نامشروع، خشونت می‌باشد. به دلیل وجود بسترها و مولفه‌ها‌ی اصلی خشونت و استبداد در افغانستان، استبداد و خشونت در فرهنگ سیاسی و اجتماعی و همچنین روابط شخصی و عمومی نیز نهادینه شده است. به استثنای موارد معدود، پروسه‌ی انتقال قدرت سیاسی در افغانستان در سده‌ها‌ی اخیر همیشه همراه با خشونت بوده و هم‌زمان حاکمیت‌ها نیز همراه با خشونت و استبداد بوده است. هنوز هم در رفتارها و روان خیلی از افغان‌ها، رابطه‌ی دولت و جامعه و شهروندان رابطه ارباب رعیت یا سلطان – بندگان می‌باشد. خشونت ساختاری و فرهنگ خشونت‌پرور در سایر لایه‌ها و نهادهای اجتماعی چون مکاتب، خانواده و محل کار، مساجد به صورت چشمگیری وجود دارد. نهادینه بودن خشونت، نه تنها پروسه‌ی حل منازعات اجتماعی و سیاسی را پیچیده‌تر نموده بلکه باعث مبتلا نمودن میلیون‌ها نفر به مشکلات روانی، چون افسردگی، الیناسیون و مشکلات جنسی شده است.

 بحران هویت
هویت فردی و جمعی یکی دیگر از مقوله‌ها‌ی ذهنی، قراردادی، تغییرپذیر و غیرثابت می‌باشد. هویت فرد، نتیجه‌ی کنش و واکنش‌ها‌ی مختلف فرد با محیط بیرونی می‌باشد. وجود ثبات، تداوم، هماهنگی و آرامش بین فرد و محیط، تاثیراتی مثبت برنوع هویت افراد دارد. هویت مشوش، بحرانی و گسسته، نتیجه‌ی عدم ارتباط منطقی و قابل قبول بین فرد و محیط می‌باشد. با توجه به تغییرات چشمگیر دهه‌ها‌ی اخیر در افغانستان، مولفه‌ها‌ی اصلی هویت فردی و جمعی شهروندان افغانستان نیز شاهد تغییرات اساسی بوده‌اند. با توجه به اصطکاک، تضاد و نامتجانس بودن تغییرات برای خیلی از شهروندان افغان مانند سایر جوامع جنگ‌زده، سوالات اساسی در مورد هویت فردی و جمعی آنها وجود دارد. تغییرات اخیر در حوزه‌ها‌ی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی چهار بستر اصلی معرفتی تاثیرگذار برهویت فردی و جمعی افغان‌ها ایجاد نموده‌اند:
.1 بستر سنت و خرده فرهنگ‌ها‌ی محلی؛
.2 بستر دین و خوانش‌های مختلف دینی؛
 .3 بستر ارزش‌ها‌ی ملی؛ .4 بستر جهانی شدن و ارزش‌ها‌ی جهان شمول. مهاجرت‌ها‌ی گسترده از روستا به شهر و از شهرها به کشورهای همسایه و سایر کشورها و همچنین تغییرات اساسی در نوع نظام‌ها‌ی سیاسی، هویت افغان‌ها را دگرگون نموده است. اما در بسیاری از موارد، هنوز هویت جدید و غالبی شکل نگرفته است. از طرف دیگر خیلی از افغان‌ها از گذشته‌ی سنتی و منزوی خود جدا گشته اما هنوز نتوانسته‌اند هویت جدیدی را با شرایط و نیازهای شهری و جهانی شدن برای خود تعریف نمایند. برای عده‌ای تغییرات دهه‌ها‌ی اخیر غیرقابل قبول بوده و می‌خواهند که روابط و مناسبات قبلی را بازسازی نمایند. بحران هویت فردی، در تعریف هویت جمعی افغان‌ها نیز خود را متبلور نموده است. برای خیلی از افغان‌ها هنوز مشخص نیست که مردم افغانستان با چه ویژگی‌هایی به دنیا معرفی شوند: ملت جنگجو، ملت غیرتمند، مردم صلح‌دوست، مردم میهمان‌نواز، ملت مجاهدپرور. اما مهمتر از خودتعریفی، تعریف دیگران از هویت جمعی افغان‌ها می‌باشد: کشور تروریست‌پرور، تولیدکننده مواد مخدر، زن‌ستیز، مکتب‌سوز، خشن، نگاه و تعریف غالب بیرونی از افغانستان می‌باشد؛ علی‌رغم قربانی بودن مردم افغانستان، با کمال تاسف افکار عمومی جهان نسبت به افغانستان بسیار منفی است.

فرهنگ تقدیرپرور
یکی از عوامل و نتایج مهم وجود نظام سیاسی قانون محور، جامعه‌ی دموکرات، وجود و حضور نوع فرهنگ حاکم در چنین جوامع و نهادها می‌باشد. در چارچوب بحث موجود می‌توان از دو نوع فرهنگ نام گرفت:
1. فرهنگ مسوولیت‌پذیر؛
 2. فرهنگ تقدیرمحور.
در ایجاد و تداوم این دو نوع فرهنگ، مولفه‌ها و بسترهای مختلفی چون نوع نظام سیاسی، نظام اقتصادی، نظام ارزشی – دینی و... نقش دارند. با توجه به وجود موانع و نارسایی‌ها در سایر حوزه‌ها، فرهنگ غالب در افغانستان، فرهنگ تقدیر محور می‌باشد. تقدیر محور بودن فرهنگ، به معنای عدم پذیرش مسوولیت و انتقال مسوولیت‌ها‌ی فردی و اجتماعی به دیگران می‌باشد. دنیاگریزی و اعتقاد به «تقسیم دنیا به کافران و آخرت به مسلمانان» از نشانه‌ها‌ی یک فرهنگ تقدیر محور می‌باشد. سلب مسوولیت از انجام اشتباهات و خطاهای فردی و جمعی، بُعد دیگر‌ی از یک فرهنگ مسوولیت‌ناپذیر می‌باشد. به رغم گذشت نزدیک به چهاردهه جنگ و ویرانی، کمتر گروه سیاسی افغان حاضر به قبول مسوولیت خود یا جریان/حزب خود در ایجاد حداقل بخشی از ویرانی‌ها شده است. انتظار دولت افغانستان از جامعه جهانی برای بازسازی افغانستان و انتظار مردم افغانستان از دولت افغانستان برای حل تمام مشکلات آنها ابعاد دیگر‌ی از نهادینه بودن فرهنگ مسوولیت‌ناپذیری است. یکی از نمونه‌ها‌ی یک فرهنگ مسوولیت‌پذیر، نقش چشمگیر زنان برلین بعد از جنگ جهانی دوم در پروسه‌ی بازسازی شهر برلین بود، که توانستند در کمتر از دو سال خدمات اساسی را احیا و سرک‌ها‌ی اصلی برلین را از وجود خرابی‌ها‌ی جنگ پاک نمایند."