خال هندویی
سلام ناز خوش آواز
این روزها چه می خوانی، به کی و چی می اندیشی؟ امشب به یاد تو و نوشته ای برای وبلاگت افتادم. هوای خودمانی وترنم کودکانه "دهکده ات" شادی وشور می کارند. همیشه اگر به خانه ات می ایم با دریچه ای هستم که از ان کوچه های خاطراتی و گلین مدرسه را می بینم. یادش بخیر، چه غروب های که نفس جاده را گرم و بی تاب می کرد! همان جاده های را که تو غروب ها در نفس گرمش می آیی!
حرف از امدن رفت. من هم از امد وشدم به هند می گویم. ازخداوندانی که به وفرت ووسعت محبت برادرانه وخواهرانه من وتو اند. برایت یک بت هندی کوچک می خریدم. اول به کوچکی، ظرافت و خوشگلی تو نبودند. دوم، مبادا تورق کنان دین، مهر تکفیر اندر جبین کوبند وشهادت بر مشرک بودن تراشند! درنهایت اصالت بتان هندی وخال هندویی را در رخ هیچ کدام نیافتم . پس دست نگه داشته و انبان نسیه بردوش برگشتم . می گفتند هند سرزمین هفتادودوملت و بستر شگوفا ترین دموکراسی است.
این مقوله شاید درست باشد. اما، برای من تحمل مذهبی و ازادی عقیده هندی ها جالبتر می نمود. پس،هندی ها رام ترین زمینه را برای ازادی دارند تا شگوفا ترین دموکراسی . انها مردم در هم پیچیده ای اند. سنت گرایی، تحول، صبر و تلاش را حتی در چهره ناشسته وغرق خورده خانه بدوشان سرجاده هم دیدم. انجا پیروان مذاهب زیادی وجود داشتند (از مسلمان گرفته تا هندو وسیک.) هرکدام دارای تیپ اصلی زنده گی شان بودند.
در زیارت های مسلمانان دود، تعفن، بیکاری، تنبلی و بیکاره گی از دور، افتابی بودند. مردان وزنانی افتان را در مزار امیر خسرو دهلوی دیدم که تخصص گدایی و جمع وجاروی شان را هیچگاهی نه دیده و نه شینده بودم . هندوها در معبدشان نذر می اورند ، اما نذرخواری وجود ندارد.
دنبال کتاب فروشیی بودیم که خوردیم به معبدی. داخل رفتیم .نجوای ارامش، تعهد، اخلاق نیکو تاریکترین الیاف روح را می نواخت. بت های قدرت، ثروت، محافظان پوجا در کنار متن های درسی هندویسم به نیایشگران می دیدند. کاش می بودی زل زدن خدایان را به ما { دومسلمان } هم می دیدی !
دزدکی چند قطعه عکس با این مجسمه ها کندیم. شر شورک بالاکشید. خادم معبد ما را دور خانه پوجا(خدای برترین هندوها) چرخک می داد. خواستیم داخل خانه پوجا شویم. اما ازاین که وعده سرویس غذای پوجا بود، مانع شدند. پرسیدم که پشت پرده چه می گذرد؟ کسی به تبسمی جان داد: برای " پوجا نان اورده اند تا بخورد و بخوابد"
هاتف باریک وکشیده ای به زبان هندی(سانسکریت نبوده باشد؟) بلند شد. مشت ها را به سوی ا سمان شکافته و مانند دیگران رخ به پوجا خشک شدیم . به سهراب نگاه کردم. مانده بودم که زیرلب چه بگویم؟ غزل عاشقانه هندی یا سوره الحمدی که برسرقبر جد می خوانم! این هردم شهیدی دو دقیقه دوام کرد. سپس بشقاب های کاغذی خاکستری توزیع شد.(عین کلاهی که پدر هنگام بستر رفتن بسر می کشد.) سایه های پا نیم دایره استان درگاه را میان شان تقسیم می کردند.های و هوی پاندیت (رهبر مذهبی هندوها) بالاخره مرد.
به به، جای تان خالی، نذر از راه رسید. جوانی با دستان چه صاف ! چهار دانه انگور ملمع شده چرک دست و مایع بویناک را در بشقابم انداخت. دوباره مشت ها باز شدند. از کف دست راست حوضکی ساخته شد. مایع دوغ مانندی را درحوضک می انداختند. یک بایی گرفت ، دوم ، سوم ... خانم جوان دیگرو بلاخره نوبت من رسید. با خونسردی بهانه کردم :" دستم ناشسته است. ببخشید." مایع را بر ابرو و گونه ها واکس نمودند. نوبت خوردن نذر رسید. خدایا، اگر دور بیاندازم، شاید توهین به رسوم دینی اینها باشد. صددل یک دل، با تضمین دوتا گولی امپی سیلین یک دانه انگور دردهان گذاشتم. به به، میوه خانه خدا ! لابد، مزه اش را از رنگش تصورمی کنید!
سهراب به سرعت طرف سطل اشغال می رفت. من هم به او پیوسته و عطای نذر را به لقای اشغال دانی بخشیدم. اکنون پوجا می خواست در خانه اش را بسته و بخوابد. نیایشگران به سرعت محل را ترک می کردند. ما هم با دوشات عکس سر از استان خدایان برکنده ، با رفع زحمت، مارش کردیم به سوی قطب هوتل!